نام کاربری :
کلمه عبور :
  عضویت در سایت
  بازیابی کلمه عبور
 
   
زندگینامه شهید حجت الاسلام عبدالله میثمی
سال 1334 ه . ش در خانواده‌ای مؤمن در شهر اصفهان متولد شد. تولد او مصادف با شب ولادت حضرت امیر‌المؤمنین (ع) بود.

پدرش برای نام گذاری او به قرآن تفأل نموده بود، نام او را عبدالله گذاشت. (بر مبنای آیه‌ی 32 از سوره‌ی مریم) در سال 1353 به همراه برادر شهیدش (حجت‌الاسلام رحمت‌الله میثمی) و چند تن دیگر از دوستانش، به قم هجرت نمود و در مدرسه‌ی شهید حقانی سکنی گزید و به تعلیم و تربیت و تکمیل دروس دینی پرداخت  وی که در کنار درس به مبارزه علیه رژیم منحوس پهلوی نیز مشغول بود، با خیانت یکی از منافقان، تحت تعقیب قرار گرفت و به همراه چند طلبه‌ی دیگر در همین سال دستگیر و روانه‌ی زندان شد؛ شهید میثمی که سی ماه از عمر پرثمرش را در زندان ستم‌شاهی به سر برده و در این راه سخت­ترین شکنجه­ها را تحمل کرد؛ در سال 1357 به دنبال مبارزات قهرمانانه‌ی ملت رشید ایران به رهبری حضرت امام خمینی (ره) از زندان آزاد شد و پس از رهایی، با روحیه‌ی انقلابی خود در جهت به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی از اهدای هر آنچه که در توان داشت، کوتاهی نکرد.

ایشان با پیروزی انقلاب اسلامی، جهت ادامه‌ی تحصیل به حوزه‌ی علمیه‌ی قم رفت و از محضر اساتید بزرگوار کسب علم کرد. سپس در کنار دوست دیرینه‌اش روحانی شهید، «مصطفی ردانی‌پور» و برای یاری رساندن به این نهضت الهی، مدتی را در کردستان گذراند و از آنجا به دنبال تشکیل سپاه در یاسوج، به آن شهر عزیمت کرد، تا در کنار عزیزان پاسدار به سازماندهی و ارشاد عشایر محروم بپردازد. پس از سی ماه خدمت و تلاش شبانه‌روزی در آن منطقه‌ی محروم، از سوی نماینده‌ی حضرت امام (ره) در سپاه، به عنوان مسئول دفتر نمایندگی حضرت امام (ره) در منطقه‌ی نهم (فارس، بوشهر، کهگیلویه و بویراحمد) منصوب گردید.

از آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران اسلامی شهید میثمی، جنگ را یک نعمت بزرگ و یک سفره‌ی گسترده‌ی الهی می‌دانست  و معتقد بود هرکس بیشتر بتواند در جنگ شرکت کند، از این سفره‌ی الهی بیشتر بهره برده است. لذا در بسیاری از مناطق عملیاتی حضور فعال داشت و در یکی از آن صحنه‌ها، برادرش در(تپه‌های شهید صدر) مقابل چشمانش به شهادت رسید.

ایشان از طرف حضرت حجت‌الاسلام و المسلمین شهید محلاتی، «نماینده‌ی محترم حضرت امام (ره) در سپاه» به مسئولیت نمایندگی امام در قرارگاه خاتم‌الانبیاء (ره) ـ که قرارگاه مرکزی و هدایت کننده‌ی تمامی نیروهای سپاه و بسیج و سایر نیروهای مردمی بود، برگزیده شد، تا با حضور در میان برادران سپاهی، بسیجی و ارتشی، شمع محفل رزمندگان و مایه‌ی قوت قلب آنان باشد سرانجام همان‌طور که در شب دوم عملیات بزرگ کربلای 5 به دوستان گفته بود: «من در این عملیات اجر خودم را ازخدا می‌گیرم».  این روحانی متواضع و خاکی با وجود قرارداشتن در بالاترین سطوح مسئولیت ، بدون هیچ تکلف غالباً با بقچه­ای از چفیه که داخل آن وسایل شخصی اش بود مثل یک بسیجی عادی پشت وانت­ها از این سنگر به آن سنگر و از این خاکریز به آن خاکریز سرکشی می­کرد و شب ها را در سنگر رزمندگان سپری می­کرد تا درس معرفت ا... را در عمل به آنان بیاموزد . فروتنی و ساده زیستی این روحانی بزرگوار به حدی بود که رزمنده­ای که او را نمی­شناخت، احتمال هم نمی داد ایشان نماینده ولی فقیه در قرارگاه خاتم باشد و سرانجام در همین حال و هوا شرایطی خدا شهادت را قسمت او نمود( درمنطقه عملیلتی کربلای 5)  هنگامی که در سحرگاهان مورخ 9/11/65 آن زمان که دلباختگان جمال محبوب، برای مناجات با خدای خویش مهیا می‌شوند، سنگر محل اقامت خود را برای نماز شب و راز و نیاز شبانه با پروردگار ترک کرد  وعده‌ی الهی تحقق یافت ودر منطقه‌ی عملیاتی کربلای 5، ازناحیه‌ی سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت و بعد از سه روز در 12 بهمن (مطابق با دوم جمادی‌الثانی که مصادف با شب شهادت حضرت زهرا (س) بود) به دیدار معبود و مهمانی اولیای خدا شتافت و به آرزوی دیرینه‌ی خود نایل گردید.

مشروح زندگینامه شهید حجت الاسلام عبدالله میثمی

تولد ـ زادگاه ـ دوران کودکی

شب سيزدهم رجب سال 1334 بود که خانواده‌ي ميثمي گرمي حضور نوزادي کوچک را در جمع خود احساس کردند. پدر براي نامگذاري فرزند به قرآن تفأل زد

شهید حجت الاسلام شیخ عبدالله میثمی در یکی از خانه های مُحبّین اهل بیت سلام الله علیها در شهر شهیدپرور اصفهان در محله مذهبی مسجد حکیم در ماه مبارک رجب در شب ولادت حضرت امیر سلام الله علیه در سال 1334 دیده به جهان گشود. مادرش می گفت: «من از آن روزهایی که بچه های مؤمن را در مسجد حکیم می دیدم و هنوز بچه نداشتم از خدای بزرگ می خواستم که بچه های مؤمنی به من بدهد که همواره خدا را عبادت کنند. و روحانیون را خیلی دوست می داشتم از خدا می خواستم فرزندم معمم و روحانی شود و الحمدالله که دعایم مستجاب شد. زیرا که ما خانواده ای روحانی هستیم و پدربزرگ شیخ عبدالله روحانی بود و زمان رضاخان که عمامه از سر روحانیون برمی داشتند او عمامه اش را برنداشت. و پدر شوهرم نیز متدین بود، و همیشه دعای سمات می خواند. و همیشه جلسه قرائت قرآن داشتند. پدرش هم قرائت قرآن می رفتند و خود من نیز درس طلبگی خواندم ولی به خاطر ضعیف بودن بینائی منصرف شدم و کلاً اینها بچه های قرائت قرآن هستند.
شیخ عبدالله از وقتی که به دنیا آمدند اصلاً عجیب بود. هر کدام از فامیل که این بچه را می دیدند، می گفتند جذاب است از وقتی که به دنیا آمد من خودم پستان بدون بسم الله دهانش نگذاشتم و سعی می کردم حتی المقدور با وضو باشم ولی مطمئن نیستم که بگویم همیشه با وضو بوده ام ولی بسم الله را مطمئنم که گفته ام و در موقع شیر دادن یا حسین مظلوم هم می گفتم. وقتی شیخ عبدالله به دنیا می آید پدر مؤمن او برای نامگذاری فرزند به قرآن تفال می زند و این آیه می آید: « قال انی عبدالله اتانی الکتاب و جعلنی نبیا» (آیه 32 سوره مریم) و پدر فرزندش را عبدالله نامگذاری کرد. شیخ عبدالله از کودکی متدین بود و حتی از شش سالگی قرآن می خواند و قرآن را حفظ می کرد و به دبستان رفت و در موقع امتحانات برای اطمینان قلب آیةالکرسی را که حفظ کرده بود می خواند و مادرش می گوید: او را از زیر قرآن رد می کردم و برایش دعا می کردم و آیة رب اشرح لی صدری را می خواندم و بعداً هم الحمدالله موفق می شد و دبستان ابتدایی را تمام کرد. بعد از دبستان ابتدایی دو سال هم شبانه درس خواند و روزها را پیش پدر کار می کرد.

 

نوجواني ـ جواني ـ تحصيل

شهيد ميثمي پس از دوران دبستان دوره دبيرستان را آغاز کرد و بعضي از سال ها را به طور شبانه درس خواند و روزها را پيش پدر کار کرد يکي از دوستان و همکلاسي هاي قديم او نقل مي کند که در سال 46 و 47 در يک دبيرستان بوديم. ايشان از نظر مقيد بودن به صفات پسنديده و اخلاق خوب ممتاز بود و دوستي ديگر داشت که با هم خيلي صميمي بودند و از هم جدا نمي شدند و فرق مي کردند با بقيه افراد و دنبال آموختن درس و يا مسائل ديني و اسلامي بودند و شهيد ميثمي معروف و مشهور بود به آشيخ. و اين لقب را به خاطر اين که خصوصيات ديني و عرق مذهبي از ايشان ظاهر بود روي ايشان گذاشته بودند ولي اين برخورد دانش آموزان باعث نمي شد که از بچه ها روگردان باشند. خيلي با صميميت و گرمي برخورد مي کردند و دوستي و محبت ايشان در دل همه بچه ها بود و سعي در هدايت بچه ها داشت.
از نوجواني شور و علاقه خاصي به مسائل مذهبي داشت به خاطر همين عشق و علاقه بود که به اتفاق چند نفر از دوستانش هيئت حضرت رقيه و کلاس هاي آموزش قرآن و صندوق قرض الحسنه اي در محل خود پايه گذاري کرد و به شاگردانش مي گفت: هر چقدر که استطاعت داريد براي قرض الحسنه پول بگذاريد و هر وقت مي خواهيد پول تان را بگيريد.
دانش آموزان و بچه ها را به نماز جمعه «گورتان» مي برد و پس از نماز جمعه آنان را براي نهار به منزل مي آورد و با همکاري خانواده غذايي ساده درست مي کردند و همراه آنها ميل مي نمود و خيلي خوب اين بچه ها را تربيت مي کرد.
يکي از دوستان هم محلي او مي گويد: توي محل ايشان را مي ديديم که بي آلايش و با دوچرخه اي خيلي ساده رفت و آمد مي کند. در بدو امر هر کسي که ايشان را مي ديد و به ظاهر ايشان اکتفا مي کرد فکر مي کرد که يک آدم ساده و بازاري هستند که دنبال کار و زندگي خودشان هستند اما هنگامي که برخورد مي کرد صحبت مي کرد انسان يک مرتبه متوجه مي شد که با يک روح بلند و يک انسان واقعاً استثنايي روبرو است. اولين برخوردي که ما با ايشان داشتيم يک بار در سال 53 – 52 موقعي که از نماز جمعه برمي گشتيم ايشان را ديديم که از نماز جمعه مي آمد وقتي احساس کرد که ما اهل نماز جمعه هستيم شروع کرد با ما صحبت کردن و با اولين تماس با آن اخلاق خدايي و جذاب شان ما را مجذوب خودش کرد و من با اين که قبلاً خيلي ايشان را توي محل ديده بودم ولي هيچ گمان نمي کردم که اين قدر جذاب و خوش اخلاق و خوش بينش باشد.

 

فعاليت هاي قبل از دستگيري (جواني)

در سنين جواني با همکاري جوانان و نوجوانان مخلص ديگر از قبيل شهيد حجةالاسلام رداني پور و شهيد حجازي و اخوي شهيدش شيخ رحمت الله، انجمني ديني و خيريه و هيئت حضرت رقيه را تأسيس کردند و عملاً ارشاد همسالان خويش را بر عهده گرفت در جلسات که در کنار مسجد حکيم اصفهان در مسجد کوچکي به نام مسجد جوجه تشکيل مي شد قرآن و مسائل سياسي روز را به افراد و بچه هاي محل تعليم مي داد. و جوانان را با خيانت هاي رژيم شاهنشاهي نسبت به اسلام و مسلمين آشنا مي ساخت. در محل با همه اقشار و طبقات، ارتباط و تماس داشت و با آنها در حد خودشان صحبت مي کرد. مثلاً هر موقع وارد مسجد مي شدي مي ديدي او نشسته با افراد حرف مي زند اما حرف هايشان براي هر کس درخور فهم او بود و درخور بينش و آگاهي او بوده از امام جماعت مسجد گرفته تا مردم بازاري که آنجا بودند چه مردها و جوانان و بچه ها با همه اين ها ارتباط و تماس داشت و همه را به خودش جذب مي کرد. يکي از خصوصياتش اين بود که مطالب مهم و عمده رادر جملات ساده بيان مي داشت و همين امر باعث شده بود که از همه طبقات و پيرمرد و جوان و بچه ها به او جذب شوند خيلي کارهاي خير عمومي مي کرد اما سعي مي کرد کارها به دست ديگران انجام گيرد، در برنامة مسجد، همه راهنمايي ها و ارشادها و برنامه ريزي هايش از ايشان بود منتهي دست اندرکارش کس ديگري مي شد و وقتي که آن مجلس برپا مي شد. در حقيقت او به هدف خودش رسيده و رشد و آگاهي مردم نسبت به تعاليم و اهداف اسلام بالا رفته بود. گذشته از فعاليت هاي عمومي و آشکار از قبيل برپايي جلسات روضه و قرائت قرآن و بردن نوجوانان به نماز جمعه «گورتان» و تعليم و آموزش آنها يک سري جلسات مخفي با شهيد رداني پور و شهيد حجازي و ديگران داشت که در اين جلسات تلاش مي شد که اهداف و اعلاميه ها و کتاب هاي حضرت امام مطالعه شود و کيفيت گسترش و آموزش آنها به ديگران بررسي گردد و شهيد ميثمي مسئول و مربي اين جلسه بود. خيلي طبيعي و عادي و ساده مخفي کاري مي کرد. مثلاً مقبره اي کنار مسجد حکيم به نام مقبره مرحوم کرباسي است ايشان از علماي بزرگ اصفهان بوده و آنجا دفن مي باشند. شهيد ميثمي کليد اين مقبره را گرفته بود به عنوان اينکه متولي باشد و نظافت آنجا را بکند و آب و جاروتي بکند. و تحت عنوان متولي مقبره پوشش بسيار خوبي درست کرده بود و استفاده هاي زيادي مي شد و خانه خرابه اي بود پشت مقبره که آن هم متعلق به مقبره بود که ايشان خيلي چيزهاي زيادي را در آنجا مخفي کرده بود و گاهي اوقات جلسات توي خانه خراب پشت مقبره تشکيل مي شد چون که اغلب اوقات درب مقبره بسته بود و فقط عصرهاي جمعه شهيد ميثمي مي آمد درب مقبره باز مي کرد و آب و جارويي مي زد و عده اي هم چون جمعه بود مي آمدند زيارت و هيچ کسي هم تصور نمي کرد که از اين مقبره به عنوان مرکزي براي اعلاميه و چيزهاي ديگر استفاده مي شود و همه محل مي دانستند که متولي مقبره آشيخ عبدالله است ولي هيچ کس فکر نمي کرد که از اين مکان استفاده سياسي مي شود. بسياري از شاگردان آن جلسات به برکت روح مصفاي شهيد از خدمتگزاران واقعي جمهوري اسلامي شدند و بسياري از آنها شهيد گرديدند. يکي از شاگردان آن کلاس مي گويد شهيد ميثمي صحبت ها و مطالبي که مي فرمود همه اش حکمت آميز بود و نکته بارزي که از همان اول در ايشان بود و تا همين اواخر که شهيد شدند اين بود که سخن نمي گفت الا اين که در سخنش يک حکمت و موعظه و نکته آموزنده اي وجود داشت.
من هر موقع سر کلاس هاي ايشان مي رفتم و ايشان صحبت مي کرد احساس مي کردم که در کنار عالم هشتاد ساله، هفتاد ساله اي هستم که دنيا ديده است و با تجربه است و با علم است با وجودي که سن زيادي نداشت اما از لحاظ تجربه و مشاهدات، شخصي سالخورده بود.

 

در حوزه علميه قم

شيخ عبدالله در دوران نوجواني وقتي که در مساجد و معابر و کوچه ها و خيابان هاي شهر اصفهان به دوستان اهل بيت برخورد مي کرد و کلام آنها را مي شنيد! خيلي مشتاق بود ببيند که اين ها کجا و چگونه درس خوانده اند؟ همان جايي برود که اين ها هستند و همان راهي را طي کند که اين ها طي مي کنند. لذا پس از جستجو و تلاش به اين نتيجه رسيد که عازم شهر قم شوند. چون قم را مرکز آموختن معارف اهل بيت مي دانست و آنجا را محل مناسبي براي رشد خود و دوستان تشخيص داد و با روحي پاک و دلي عاشقانه براي به دست آوردن رضايت پدر و مادر به زيارت مقبره علامه مجلسي رحمه الله عليه که زيارتگاه مردم مؤمن اصفهان است رفت و متوسل به علامه مجلسي رحمه الله عليه شد که خداوند وسايل سفر به قم را درست کند. عاقبت همين طور شد و خداوند خواسته اش را اجابت کرد و وقتي موضوع را با پدر و مادر مطرح کرد و به آنها گفت که من سر قبر مجلسي رفته ام و دعا کرده ام که شما و پدرم راضي شويد که من به قم بروم. پدر و مادر موافقت کردند. لذا همراه برادر شهيدش حجت الاسلام رحمت الله ميثمي و شهيد حجت الاسلام مصطفي رداني پور در سال … به قم هجرت نمودند تا از درياي بيکران دانش در حوزه علميه بهره گيرد. آن سه يار با هم به مدرسه حقاني (شهيدين فعلي) وارد شدند و هر سه با هم در حجره اي سکونت گزيدند. حجره ها دو نفره بود و شهيد قدوسي رحمت الله عليه اصرار داشت که يکي از آنان به حجره ديگري منتقل شود اما آنان با هم عهد کرده بودند همه جا با هم باشند. يکي از دوستان حوزه اي ايشان مي گويد:
از سالي که اين برادر بزرگوارمان وارد حوزه عمليه قم و مدرسه منتظرية (حقاني سابق) شدند در خدمت ايشان بودم و درباره وصف شهيد عزيزمان ميثمي بايد اين جمله را گفت اگر کوه هم بود به خدا قسم صلابتش  از کوه بيشتر بود. از سالي که وارد مدرسه شد از روز اول فهميده و با انتخاب وارد اين کار شد و اين ستاره قدوسي شهيد بزرگوار حجت الاسلام شيخ عبدالله ميثمي و شهيد بزرگوار شيخ رحمت الله ميثمي و شهيد بزرگوار حجت الاسلام حاج شيخ مصطفي رداني پور اين سه برادر در يک حجره با هم شروع به زندگي کردند و چه زندگي باصفايي و چه انتخابي. برادر بزرگوارمان حاج آقا ميثمي که تقريباً سمت سرپرستي اين سه نفر را داشت از همان روزهاي اول مقام جمع الجمعي داشت و اين مقام را تا روزهاي آخر حفظ کرد. آن روزها برادراني که به ياد دارند طلاب و کساني که مبارزه مي کردند نوعاً از مسائل معنوي غافل مي شدند و يا به تعبيري ديگر کمتر توجه به مسائل معنوي داشتند يعني کمتر مي توانستيم طلبه اي را پيدا کنيم که نماز شبش و تهجدش و راز و نيازش سر جاي خودش باشد و هم کار مبارزه و تشکيلاتي. برادر بزرگوارمان حاج آقا ميثمي از همان روزهاي اول اين مقام را داشتند. معمولاً برادران مبارز تا پاسي از شب روزنامه و مجلات را مي خواندند و به راديوهاي خارجي گوش مي دادند به طوري که اين مسئله در حوزه در همان سال ها يک مقدار زبان زد شده بود که طلبه هايي که اهل مبارزه اند به مسائل عبادي توجه ندارند و از آن طرف کساني که مشغول تهجد و راز و نياز و عبادت و مسائل معنوي بودند توجهي به مسائل مبارزاتي نداشتند و اين شهيد بزرگوارمان به هر دو مسئله اهميت مي داد. اهل تهجد و نماز اول وقت و نماز جماعت و نماز شب بود و هم به مبارزه بها مي داد. در مسجد حکيم اصفهان کار تشکيلاتي مي کرد و با يک گروه از برادرها مرتبط بود که بعد هم در اثر همان نوع فعاليت ها دستگير شد.
در طول درس خواندن و طلبگي شور درس خواندن داشت و با انتخاب وارد شد و بسيار جالب درس مي خواند و بسيار منظم، و مقيد بود. اخلاق و برخوردش آموزنده بود. آنچه را ياد مي گرفت به ديگران ياد مي داد در اصفهان جلساتي داشت و مطالب اسلامي را به برادران منتقل مي کرد. يک شب ساواک به مدرسه حقاني هجوم آورد و تعدادي از برادران از جمله شيخ عبدالله را دستگير کردند و هنوز فرياد آن پليس مخفي در گوش ما طنين انداز است که مي گفت عبدالله ميثمي بياد.

 

دستگيري و زنداني شدن او

به دنبال گسترش فعاليت هاي مذهبي و سياسي شهيد ميثمي و دوستانش در جرياني که پيش مي آيد تعدادي از برادران دستگير مي شوند و يک فردي که بعداً منافق از آب درمي آيد تعدادي از برادران از جمله شهيد حجازي و شهيد ميثمي را لو مي دهد، يکي از افراد که در جريان بوده است ماوقع را اين گونه شرح مي دهد:
ما قبل از ايشان دستگير شديم. ولي شهيد ميثمي موفق شد که به چنگ ساواک نيفتد ولي در اثر اعترافات آن فرد منافق ساواک در تلاش بود که او را دستگير کند. لذا شهيد ميثمي مدتي زندگي مخفي داشت و در قم تحصيل مي کرد و جاي ثابتي نداشت و با نام مستعار اين طرف و آن طرف مي رفت ولي ساواک به شدت دنبال او بود و خودم مي ديدم که چه وحشتي از نام شهيد ميثمي داشتند و با ولع عجيبي دنبال مي کردند که ايشان را پيدا کنند. طبعاً هر چند وقت يک بار ما را بازجويي مي کردند و سؤال مي کردند که شيخ عبدالله را کجا مي توانيم پيدا کنيم ما را تحت فشار مي گذاشتند و مي خواستند او را پيدا کنند. و ما طفره مي رفتيم تا اين که مرا از زندان آزاد کردند. يک روزي صبح زود او را در راه ديدم. گفتند که چه خبر به ايشان عرض کردم که اينجا نمي شود صحبت کنيم.
بهد به صورت مجزا رفتيم حمام جارچي نزديک مسجد حکيم و آن جا داخل حمام چند کلمه اي با ايشان صحبت کرديم و مطالبي را که لو رفته بود به ايشان منتقل کرديم و مسائلي که هنوز لو نرفته بود به او گفتم. مدتي بعد نمي دانم شش ماه يا يک سال بعد در قم دستگير شد و بعداً براي ما پيغام فرستاد که آن مطالبي که گفتي خيلي به درد ما خورد.

 

دستگيري شهيد ميثمي

ماه هاي پاياني سال تحصيلي بود که ساواک در تعقيب شهيد ميثمي به مدرسه حقاني يورش برد و در تاريخ 11/3/54 او را همراه عده اي از طلاب مبارز دستگير کرد و در کميته مشترک ضد خرابکاري تهران بازداشت و شکنجه و بازجويي گرديد. ساواک با تمام قوا سعي مي کرد تا اطلاعات تازه اي از وضعيت مبارزين مسلمان کشف کند وليکن مقاومت دليرانه او سبب شد که کوچک ترين اطلاعاتي نتوانند به دست آورند او مي گفت وقتي مرا تحت فشار شديد قرار مي دادند توسل به امام زمان (عج) پيدا مي کردم و با اين توسل يک نيرو و قدرت تازه اي پيدا کرده و از اعتراف خودداري مي کردم. در بازجويي ها خودم را به ناداني و جهالت زده بودم با خط کج و معوج بازجويي هاي خودم را پاسخ مي دادم و آن مأمور شکنجه و بازپرس مي زد توي سر من و مي گفت خاک بر سرت که توي بي سواد ـ تو جاهل ـ و نفهم جزء طرفداران امام هستي. شما جاهل ها را گير مي آورند و گول مي زنند... وقتي مطلبي گيرشان نيامد، آمدند مرا با يک کمونيست هم سلول کردند. خوب کمونيست هم نجس بود اگر آب مي آوردند توي اين سلول او اول آب را مي خورد تا من نتوانم آب بخورم. اگر غذا مي آوردند، دست مي گذاشت تا غذا نجس شود و نشود استفاده کرد. اگر من عبادت و راز و نياز مي کردم او مرا مسخره مي کرد و بارها مرا مسخره کرد تا يک شب جمعه اي اين کمونيست خواب بود من بلند شدم دعاي کميل را بخوانم. دعاي کميل که مي خواندم رسيدم به اين جمله که مي گويد خدايا اگر در قيامت بين من و دوستانت جدايي بيندازي و بين من و دشمنانت جمع کني چه خواهم کرد. وقتي به اينجا رسيدم نتوانستم خودم را کنترل کنم. دلم شکست و ناله ام بلند شد و هر چه کردم نتوانستم خودم را کنترل کنم گريه فراواني کردم وقتي سرم را بلند کردم ديدم همان کمونيست هم سرش را گذاشته روي خاک ها دارد گريه مي کند و متوجه خدا شده است.
تعريف مي کرد: در زندان مرا خيلي شکنجه کردند تا اين که به امام زمان (عج) متوسل شدم و از آن پس مرا به زندان ديگري منتقل کردند. او به پيروي از امام هفتم موسي بن جعفر (ع) زندان و شکنجه را براي اسلام تحمل کرد و سازش را نپذيرفت و دراين باره فرمود: حضرت موسي بن جعفر (ع) براي همه ما مي توانند الگو باشند که اگر گاه نياز باشد انسان چندين سال زندان بکشد و تحمل مشقات و مشکلات را بکند. چه بسا اگر امام يک ذره نرمش نشان مي دادند ايشان را آزاد مي کردند ولي وقتي احساس کردند ياري دين خدا به اين است که اين گونه باشند، با کمال صلابت ايستادگي کردند.
پس از شکنجه هاي فراوان سرانجام او را به 5 سال زندان محکوم کردند. 5/1 سال آن را در زندان قصر بود و سپس به زندان اصفهان منتقل شد.

 

ثبات عقيده در زندان و آموختن درس هاي جديد

آنچه در زندان مهم بود ثبات عقيده و استقامت در عقيده بود که ميثمي والاترين مظهر آن بود. در زندان منافقين و کمونيست ها زندگي اشتراکي و به اصطلاح کمون تشکيل داده بودند با هم به طور مشترک غذا مي خوردند و معاشرت داشتند و افکار التقاطي و مادي را تبليغ مي کردند و عده اي  از آنها مارکسيست شده و  عده اي هم بريده بودند و جو وحشتناک ضداسلامي در زندان حاکم ساخته و زندان در زندان ايجاد کرده بودند و هر کسي تسليم افکار انحرافي آنها نمي شد با مارک ارتجاعي و غيرمبارز و ... با او به مبارزه برمي خواستند و او را بايکوت مي کردند. شهيد ميثمي علاوه بر مقاومت در برابر دستگاه جبار ستم شاهي در مقابل گروه هاي مختلف ضداسلامي و منافقين که براي به دست آوردن حکومت دنيايي به زندان افتاده بودند و در زندان نيز تصميم جدي براي محو اسلام و منحرف ساختن بچه هاي مذهبي گرفته بودند. (مقاومت کرد) از کار آنها اطلاع داشت و به منافق بودن سران اين گروه و انحراف آنها يقين داشت. لذا سخت در مقابل آنها ايستاد و شماتت ها و سختي هاي زيادي را تحمل کرد تا شايد اعضاي منحرف اين گروه را آگاه سازد و بساط تشکيلاتي آنها را در زندان بر هم زند تا عاقبت؛ موفقيت چنداني هم به دست نياورد و اعضاي اين گروه مثل خوارج نهروان بعد از پيروزي انقلاب اسلامي نابود شدند.
خود شهيد مي گفت من در زندان احساس کردم که با هر کدام از اين نيروها و دستجات ارتباط برقرار بکنم در خسران هستم. «آنجا يک پيرمردي را پيدا کردم (آن پيرمرد الآن از علماي مدرسه مروي است درسي مي گويد) او يار من بود و نصيحت مي کرد و او مي گفت که عمرت را با نشست و برخاست با اين خائنين تلف نکن و وقتي خانواده ام با تلاش زياد موفق شدند از پشت ميله هاي زندان با من ملاقات کنند، قبل از ملاقات با خود مي انديشيدم، شايد مادرم هنگامي چشمش به فرزند شکنجه شده اش بيفتد به انگيزه احساس مادري با گريه و اشکش از من بخواهد راه سازش و مسالمت را در پيش گيرم که آزادم سازند. اما هنگامي که با مادرم مواجه شدم با لحني گرم و رسا گفت: «مادر! مبادا ناراحت باشي تو سرباز امام زماني و به خاطر امام زمان به زندان افتاده اي ـ استقامت کن ... امام زمان کمک مي کند و تو موفق مي شوي» انگار که در دانشگاهت تحصيل مي کني. لذا از اين سخنان مادرم روحيه ام تازه گشت در زندان دوباره فعال گشتم شروع به درس خواندن کردم. سوره يوسف را خيلي تلاوت کردم و سوره يوسف تسلي بخش و آرام بخش من بود. توسلات فراواني به امام زمان داشتم.
آري شهيد ميثمي که مي ديد منافقين که دم از اسلام مي زنند به هيچ وجه به ضوابط شرع پايبند نيستند. از آنها کناره گرفت و به خاطر اين پايداري در عقيده و حفظ عقيده در اين راه از منافقين درون زندان آزارها و تهمت ها و زخم زبان هايي ديد که از شکنجه ساواک هم وحشتناک تر بود.
تعريف مي کرد: «دو عاشورا را در زندان بودم سال اول را با منافقين و در زندان سياسي بودم. به خاطر برخورد روشنفکرانه و بد منافقين از ترس سرم را به زير پتو بردم و تا صبح در عزاي اباعبدالله الحسين اشک ريختم. سال بعد مرا به زندان عادي و به جمع لات ها منتقل کردند. شب عاشورا همان لات ها آن چنان نوحه خواني کردند و سينه زدند که جگر مرا حال آوردند. من لات ها را بهتر از آنها مي دانم.

 

تحصيل علم در زندان طاغوت

شهيد ميثمي در زندان همبه آموختن علم پرداخت تحصيلات ديني را ادامه داده و کتب حوزه اي را به خوبي نزد اساتيدي که زنداني بودند خوانده و دوره کرد با قرآن مأنوس شده بود. از نهج البلاغه درس ها گرفته بود بسياري از کتب روائي نظير اصول کافي و نهج البلاغه و غيره را از اول تا آخر مطالعه کرد. و در زمينه احاديث آل محمد (ع) تبحر زيادي پيدا کرده بود. وي چه در زندان و چه در بيرون قرآن را به خوبي مطالعه کرده و در آيات آن تدبر مي نمود و عبرت مي گرفت. شهيد در زندان نزديک يک پزشک متخصص به فرا گرفتن علم پزشکي مشغول شده بود.

 

شهيد ميثمي در زندان ساواک اصفهان

پس از يک سال و نيم زندان در زندان قصر شهيد ميثمي را به زندان اصفهان منتقل کردند. يکي از دوستان شهيد ميثمي که با او هم بند بوده خاطرات خود را از شهيد ميثمي در زمان زندان چنين شرح مي دهد:
آشنايي من با حاج آقا ميثمي در قبل از انقلاب به اين ترتيب بود که وقتي او را از زندان تهران به زندان اصفهان منتقل کردند روزهاي اول رفتيم خدمت ايشان و بعد از احوالپرسي مقداري از احوال ايشان جويا شديم. ايشان هر حرکتي را که انجام داده بود يا در حال انجامش بود شديداً ابا داشت که خودش را در رابطه با کارهايي که انجام مي دهد معرفي کند. لذا بسيار محجوب و مختصر ايشان مسائل مبارزاتي را گفت و بعد ديگر تا زماني که ايشان در زندان اصفهان بودند ما کم و بيش با ايشان رابطه داشتيم در فضاي آلوده اي که منافقين و گروهک ها در زندان ايجاد کرده بودند و وضعيت نامساعد و فشاري که بر بچه هاي مسلمان و آنهايي که ملاک خودشان را فقه و رساله قرار داده بودند خيلي سخت مي گذشت در اين فضا حاج آقا ميثمي دقيقاً در جهت تزکيه و تقوي روي خودش کار مي کرد و سعي بر زندگي گرفت در زندان که هيچ کدام از آن انحرافات و مسائلي که در آن فضا بود رويش تأثيري نگذاشت. آنجا به هيچ وجه از غذاي آلوده و نجس و گوشت هاي غيرذبح شرعي استفاده نکرد. در حالي که نوع افراد خيلي بي تفاوت و عادي آنها را استفاده مي کردند ايشان زندگي بسيار زاهدانه غيرقابل وصفي را داشت که شايد باورش براي خيلي از افراد مشکل باشد که يک جوان در آن سنين با آن شکل مي تواند زندگي کند. به اين معني که در 24 ساعتي که مي گذشت شايد من شاهد و ناظر زندگي زاهدانه و ساده او بودم و مي ديدم که هر وعده غذاي او يک تکه نان خشک بود و از مابقي وقتش به نحو شايسته اي استفاده مي کرد. هيچ کس در آن دوران زندان به اندازه حاج آقا ميثمي از اوقات خودش استفاده مثبت نمي کرد. يا در حال مطالعه کتب اسلامي بود و يا در حال عبادت و نماز و خودسازي و ذره اي هم به منافقين و ديگر گروهک هايي که در زندان، فضا را آلوده کرده بودند وقعي نمي گذاشت و بسيار بزرگوارانه و سنگين و بدون اعتنا زندگي خودش را در زندان طي مي کرد. اين قدر زندگي ايشان زاهدانه بود که من روزهاي آخر حيات رژيم طاغوت، روزي بدن ايشان را در حمام ديدم هيچ از آن نمانده است. يعني مي شد دنده هاي بدن او را شمرد يک پوست و يک استخوان مانده بود ولي از لحاظ روحي بسيار قوي و نيرومند. اين نوع زندگي کردن اگر در رابطه با خدا و زندگي با خدا نباشد هيچ امکان ندارد. او يکي از معدود افرادي و شايد تنها فردي بود که در مجموعه بچه هاي مذهبي مي توانست اين طوري زندگي کند.

 

آزادي از زندان

به دنبال مبارزات قهرمانانه امت اسلامي به رهبري امام امت، زندانيان سياسي با حول و قوه الهي به دست بندگان مخلص خدا آزاد گرديدند و شهيد ميثمي نيز در تاريخ 1/8/57 از زندان آزاد شد. خود شهيد مي گويد: «من به دست همين انقلاب پيروز آزاد شده ام و چند سال به اين انقلاب بدهکارم و مي بايست آن دوسالي که از زندانم مانده بود و آزاد شدم اين مردم از من طلبکار هستند و بايد شبانه روز براي اين مردم کار بکنم و هيچ طلبي از اين مردم ندارم.»
مادر شهيد مي گويد زماني که شيخ عبدالله زندان بود شنيدم که در زندان چاقوکشي شده و چند نفر هم زخمي شده اند ما همراه ديگر مادران زندانيان به درب زندان رفتيم تا جوياي احوال فرزندان مان شويم و گريه مي کرديم ولي ساواکي ها قهقهه مي زدند و مي خنديدند ما هم پيش خود مي گفتيم روزي هم مي شود که ما به شما بخنديم تا اين که الحمدالله چند ماه بعد مردم مسلمان قيام کردند و درب زندان ها باز شد و فرزندم آزاد شد. من هم در آن روز عمل قلب انجام داده بودم با آمدن فرزندم خوشحال شدم و سجده شکر به جا آوردم.

 

پس از آزادي و قبل از پيروزي انقلاب اسلامي

بعد از آزادي از زندان فعاليت هاي شهيد ميثمي گسترش يافت و سعي کرد دور از نام و شهرت و آوازه عاشقانه تلاش نمايد. لذا براي تبليغات عازم يکي از روستاهاي بختيار شد. مردم ناآگاه روستا بر اثر تبليغات سوء رژيم ستمشاهي و تحريک ژاندارمري به جاي اين که از وي استقبال کنند به او اهانت کرده و سنگ زده بودند. اما او همچنان بر هدايت شان اصرار داشت، وقتي رئيس پاسگاه براي جلب وي آمده بود، با لحني قاطع به او گفته بود من همين جا مي مانم تا براي مردم احکام دين را بگويم. برخورد قاطعانه او موجب شده بود تا مردم هم تحت تأثير قرار بگيرند و زمينه براي تبليغ او فراهم شود. ايشان مي فرمود: من آن روزها آرزو داشتم دوباره مرا بگيرند تا چند سرباز را وادار به فرار کنم و يا يک نفوذي مؤمن در ارتش پيدا بکنم.
يک بار جهت تبليغ به يکي از روستاهاي شهر کرد رفت و همراه خود مقداري کتاب و رساله حضرت امام و يک ضبط صوت هم برد وقتي شب وارد روستا شد کار خود را شروع کرد.
و مأمورين طاغوت سر مي رسند مي گويند براي چه اينجا آمده اي کارهايت را بکن تا تو را به زندان ببريم. شهيد ميثمي با طمأنينه و قلبي قوي کتاب ها و ضبط صوت و رساله امام را برداشته و نمازش را به آرامي مي خواند و با آنها به بحث مي پردازد. سرانجام او را دستگير کرده و مي برند در يک بياباني که سگ هاي زيادي داشته او را رها کردند.

 

در حوزه علميه قم بعد از زندان

به نقل يکي از دوستانش: از اولين سال انقلاب آقا عبدالله از زندان آزاد شده بود. او درس ها و مباحثات خود را به دو دسته تقسيم کرده بود. درس ها و مباحثات صبح که در آن طرف رودخانه (مدرسه حقاني) و درس ها و مباحثات عصر که در اين طرف رودخانه (مسجد فاطميه و حرم) بود.
مي گفت: ما بايد از تمام فرصت هاي عمر خود استفاده کنيم. اين است که من وقت خود را صرف اين طرف و آن طرف رفتن نمي کنم کارهاي خود را از نيم ساعت به اذان صبح شروع مي کرد و نماز شب ـ حرم ـ نماز جماعت ـ زيارت عاشورا دعاي عهد و بعد از آن تا ظهر درس و مباحثات بود و بعدازظهر درس منطقي ميگ فت و باز اين برنامه ادامه داشت تا شب هنگام ساعت 10 – 11.
شهيد ميثمي در حوزه علميه قم از محضر اساتيد بزرگواري چون شهيد قدوسي، آيت الله خزعلي و استاد حائري شيرازي بهره ها برد وي در يک سال تحصيلي به اندازه دو سال پيشرفت علمي داشت.

 

فعاليت هاي شهيد ميثمي در ياسوج

پس از پيروزي انقلاب اسلامي مدتي کوتاه جهت ادامه تحصيل به حوزه علميه قم رفت و مدتي را نيز در کردستان گذراند و با تشکيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در ياسوج توسط يار ديرينه اش شهيد حجت الاسلام رداني پور به ياسوج هجرت نمود تا در کنار عزيزان پاسدار و عشاير محروم به سازندگي و ارشاد بپردازد. او که بعد از آزادي از زندان و با سابقه سياسي مي توانست در بسياري از جاهاي حساس مملکت نيروي کارآمدي باشد، ولي گمنامي را دوست مي داشت و بدون نام و شهرت و آوازه ـ مي خواست فقط به جهت و جريان اعتلا و رشد اسلام کمک کند؛ سرزمين محروم ياسوج و کهکيلويه و بويراحمد را انتخاب نمود و در ضمن کار در سپاه از تبليغ و ابلاغ رسالات خدا هم غافل نشد و در آن منطقه محروم منبر مي رفت و ارشاد مي کرد. شب ها به روستاهاي ياسوج مي رفت و جوان ها را جمع مي کرد و سخنراني مي کرد و با آنها گرم مي گرفت و مفاهيم اسلامي را بين آنها گسترش مي داد.
يکي از برادران طلبه که جهت تبليغ در سال 58-59 به ياسوج رفته و با شهيد ميثمي برخورد کرده است خاطرات خود را اين گونه شرح مي دهد:
اولين مرتبه که جهت اداي نماز وارد مسجد ياسوج شدم شهيد ميثمي را بعد از نماز ملاقات کردم. لبخندي زد با تبسم و گرمي با ما برخورد کرد و همان جا من شيفته اخلاق ايشان شدم. آن جاذبه اي که در وجود ايشان ديدم، از همان موقع با هم آشنا شديم و تا لحظه شهادت نيز با او همراه و همکار شدم زيرا جاذبه و چهره و حالت او را فوق العاده يافتم. ما را به سپاه پاسداران ياسوج برد که در آن موقع مسئول روابط عمومي بود. بعد از چند ماهي مسئوليت کلي سپاه را به عهده اش گذاشتند و آن روزها سپاه کارهاي زيادي انجام مي داد و ما با هم مي رفتيم شب ها در سپاه و رزوها فعاليت هاي تبليغي در شهر و روستاها داشتيم و شخصيت خود شهيد ميثمي ما را جذب کرد. در آن موقع يادم هست که در سپاه پاسداران شب ها نماز شب مي خواند موقع اذان صبح پا مي شد اذان مي گفت و نماز جماعت برقرار مي کرد و بعد از نماز بچه ها را جمع مي کرد و مي نشستند قرآن مي خواندند و هر کدام چند آيه و خودش هم با صوت مي خواند و بعد چند آيه ترجمه مي کرد. موقع صبحگاه، جزء اولين افرادي بود که مي رفت در صف و با بچه ها شرکت مي کرد و مي گفت: اگر ما منظم باشيم بچه ها هم عادت مي کنند به نظم. بچه هاي ياسوج نوعاً هم تحصيل کرده نبودند ولي چنان آن اخلاق ايشان را عوض کرده بود که بچه ها قابل مقايسه با تحصيل کرده ها نبودند.خيلي در سطح بالا فهم و شعور داشتند و مي فهميدند و اعمال و رفتارشان را مواظب بودند به علت آن تأثيري که شهيد ميثمي روي اين ها داشت حوزه علميه آنجا را فعال کرد و طلبه هاي خوبي را پرورش داد. چه شهدايي که مسير شهادت را از او آموختند. با اخلاص و عاشقانه و بدون چشمداشت براي اسلام کار مي کرد.
او سهم بزرگي در ثبات سياسي و نظامي منطقه داشت و خدمات او را روستائيان و عشاير بوير احمد به خوبي مي دانند. در کمک به مستمندان و رسيدگي به خانواده هاي شهدا بي نظير بود. طرح خوابگاه براي دانش آموزان مستمند از فکر او نشأت گرفت. در تشکيل بسياري از نهادهاي انقلاب اسلامي در استان سهم اساسي داشت، نقش مهمي در وحدت نيروها ايفا کرده و مسئولين براي مشورت او را بهترين ناصح و امين مي شناختند. نفوذ او در قلب هاي مردم اين منطقه به گونه اي بود که بعد از شهادتش بدون اغراق تمامي خانواده ها در تمامي روستاها داغدار شدند.
يکي از برادران (فرمانده سپاه ياسوج) در مقاله اي دربارة او مي نويسد:
«... در اين ديار که جوانان پاک را دزدان عقيده در کمين بود خداي بزرگ به اين ديار منت نهاد و او را براي هدايت اين سامان وادار به هجرت نمود و خدايش رحمت واسعه بدهد شهيد بزرگوارمان رداني پور را که از عمده عوامل مؤثر در هجرت شهيد شاهدمان ميثمي بزرگ دوستي ديرينه با او بود و در اين تب و تاب او وارد ياسوج شد و به سپاه آمد والحق امروز بعد از گذشت هشت سال از عمر سپاه به بعضي از خدمات او در راه حفظ صيانت و قداست و محبوبيت سپاه و در راه هدايت مستقيم سپاه پي مي بريم...
تشکيل کلاس هاي عقيدتي و سياسي و اخلاقي و احکام عملي از اولين اقدامات او بود و در اين راه متحمل هر مشکل و رنجي مي شد مجموعه کساني که در صحنه مبارزه آن روز به طور عام و پاسداران به خصوص هر عمل نيک و صالحي انجام داده و مي دهند به واسطه گرفتن قبض از وجود او به تبع تعاليم عملي و نظري او بود، چرا که او بود که در اين ديار سنگ بنا را استوار بنا نمود وقتي در کلاس درس بحثي را شروع مي کرد چون از دلي خالص و پاک سخن مي راند بر دل مي نشست.
در آن منطقه، جريانات انحرافي را از خط اصيل و رهبري تميز مي داد و جامعه را از مهلکه آنها نجات مي داد و در آن شرايط که طيف هاي وسيعي در گوشه و کنار و در بين جامعه در تلاش تحريف و انحراف مسير انقلاب بودند، خط صحيح را تبيين و جامعه را در اين سامان به آن سمت رهنمون بود.
و در خصوص ايجاد وحدت ميان نيروها و امت اسلامي سعي بليغ داشت و در اين راه متحمل رنج ها شد.
اسوه تقوي و اخلاص، زهد، محبت و اميد بود پيوسته توصيه اش به برادران در اين جهت بود او نه تنها در سپاه مسئوليت هاي سنگيني داشت و اداره کننده و هدايتگر سپاه بود، بلکه تمامي امور سياسي و اجتماعي استان را عملاً اداره مي کرد و علاوه بر اين در ساده ترين امور زندگي مردم علي الخصوص پاسداران راهنمايي دلسوز و ياوري باهمت بود. علاوه بر شرکت در مجالس شهدا در مجالس عقد پاسداران شرکت مي نمود و سعي فراوان در ازدواج بچه ها داشت. پاسداران وقتي صيغه عقد را از زبان او مي شنيدند مطمئن مي شدند که مهر تائيد الهي بر پيوند آميخته با محبت آنان حک شده است و او حتي در تعيين اسم نوزادان هم همت مي گماشت و براساس محبت و  ارادتي که به ائمه معصومين صلوات الله عليهم داشت سعي فراوان بر گذاشتن اسم آنها بر نوزادان مي نمود.
هميشه ابتدا سلام مي کرد.
هيچ گاه درخواست دعوت برادران مؤمن را رد نمي کرد هرچند برنامه ساعات او پر بود وقتي را تعيين مي کرد و حتماً سر موقع به وعده خود عمل مي کرد.
در زمان حضورش در ياسوج عليرغم مشغله فراوان به تمام خانواده ها سرکشي مي کرد، در کنار مادر شهدا مي نشست و آنها را به ياد فاطمه زهرا در سوگ امام حسين (ع) دلداري و تسلي مي داد.
هرگاه به منبر مي رفت نام تمام شهدا به ترتيب تاريخ شهادت بر زبان مي آورد و اين عمل چه تأثير مهمي داشت بر روحية خانواده شهدا. هرگاه عظيم ترين مشکلات براي دوستانش پيش مي آمد او به آساني حل مي کرد، زماني که مشکلات و اداره وهزينه زندگي بر پاسداران سنگيني مي نمود مشکلات را حل مي کرد.
او منشأ هر خيري بود. ايجاد نماز وحدت در ياسوج قبل از آني که نماز جمعه داير گردد تا وسيله اي باشد براي تأليف قلوب مؤمنين و معرفت يافتن عموم به مسائل روز و احکام دين و چه تلاش نمود تا نماز جمعه داير گرديد و شخصاً پيگيري هاي مستقيمي نمود تا امام جمعه ياسوج تعيين شد.
وقتي احساس مي کرد بايد آگاهي بدهد با حضور مستقيم خود در مدارس، در ادارات در روستاها در مساجد، در حسينيه شب ها و روزها تلاش نمود. دانش آموزان ياسوج و عموم مردم اين سامان با اين مطلب آشنا هستند.
شهيد بزرگوار حدود 200 کتابخانه در بويراحمد داير نمود. کتاب فروشي مطهري ياسوج را که تاکنون هم تنها کتاب فروشي شهر است او داير نمود تا تشنگان معارف اسلامي بهره مند شوند و با تلاش او بود که کتاب با تخفيف 30% در اختيار علاقمندان گذاشته مي شد.
ميثمي بزرگ در ارتباط با جنگ ذوب شده بود. در اعتقاد حضرت امام مدظله العالي و چه شيوا و رسا مي فرمود: امروز سعادتمند آن کسي است که سعادتمند ديگري را به شرکت در جنگ ترغيب نمايد و هم او مي فرمود: جنگ را پاياني خواهد بود. هم چنان که آغازي بود و انشاءالله پايان آن پيروزي اسلام بر کفر است. لکن آنچه براي ما مهم است اين است که ما بدانيم قبل از اين که پرونده جنگ بسته شود پرونده سعادت يا شقاوت ما بسته خواهد شد و چه زيبا پرونده سعادت خودش را با نثار خون مطهرش بعد از 16 سال تلاش و کوشش و تحمل رنج در اداره انقلاب اسلامي و جنگ با سربلندي به دست امام زمان (عج) سپرد» .

 

فعاليت هاي شهيد ميثمي در شيراز

بعد از 30 ماه خدمت شبانه روزي به اسلام و انقلاب در ياسوج از سوي نماينده امام در سپاه به مسئوليت دفتر نمايندگي امام در منطقه 9 سابق (فارس ـ بوشهر ـ کهکيلويه و بويراحمد) منصوب گرديد.
خود ايشان نقل کرده بود که قبل از اين که از ياسوج به شيراز بيايند و دفتر نمايندگي امام براي او مطرح شود شب قبلش خواب ديده بودند حضرت بقيةالله را در جلسه اي که يکي از علما نيز حضور داشته اند که در آن جلسه پيشنهاد کاري به او شده بود. آري خدمات خالصانه شان او را به شيراز کشانيد. مسئوليت خطير دفتر نمايندگي حضرت امام را به ايشان سپردند و سرانجام به سپاه شيراز منتقل شد و آنجا هم در سپاه منشأ تحولات بسيار واقع شد و هميشه ناصح و حاضر بود و سپاه را در راه اصلي خود پرتحرک و فعال نمود و انسجام مطلوبي بين همه اقشار سپاه ايجاد کرد و پيوند سپاه و روحانيت و سپاه و ارتش را تقويت نمود. او دستور داده بود که حتماً شوراي منطقه بايد هفته اي يا دهه اي يک جلسه در حضور امام جمعه تشکيل بشود و اين کار را انجام هم مي داد تا بين روحانيت و سپاه پيوندي معنوي برقرار شود و برادران در آن جلسه حضور پيدا مي کردند و مسائل و صحبت هاي خود را مطرح مي کردند.
پيشنهاد ديگر او اين بود که بين ارتش و سپاه هفته اي يک صبحگاه وحدت تشکيل بشود و اين برنامه نيز به وجود آمد و در اولين صبحگاه مشترک خود شهيد سخنراني کرد و هفته هاي بعد هم اين جريان ادامه داشت.
در شوراي فرماندهي سپاه شرکت مي کرد و سوره يوسف را تفسير مي کرد و خود ايشان مي فرمودند من در زندان که بودم هميشه به ياد يوسف بودم و لذا چندين مرتبه تفسير کامل سوره يوسف را مطالعه کرده و بسياري از آيات سوره يوسف را حفظ بود و نکات عجيب و ظريف و آموزنده اي از سوره يوسف نقل مي کردند. موقعي که در شيراز بودند به مسائل معنوي و نماز شب مفيد بود و بسياري از اوقات که احساس مي کرد ممکن است شب بيدار نشود آخر شب بعد از ساعت 12 نماز شبش را مي خواند و مي خوابيد. و ارتباط معنوي اش خيلي قوي بود و اُنس با قرآن داشت و هر موقع که پيش مي آمد زيارت عاشورا و دعاي توسل و غيره را مي خواند و گاهي هم ديگران را صدا مي کرد و مي گفت بيائيد با هم بخوانيم.
شايد از زماني که شهيد ميثمي به شيراز آمد و مسئولين و افراد بيشتري با او آشنا شدند متوجه شدند شخصيت او بسيار ارزنده و مفيد است و در سطح ارزنده تر و گسترده تري مي تواند منشأ خدمات بسيار باشد.
در اين مدت که شهيد ميثمي آنجا بود بسيار خوب عمل کرد و موفق بود. هم شهر را تا اندازه اي از مسائل اختلافي خارج کند و بالأخص سپاه را چون که خودشان دور از هر دسته و گروه بود و شخصيتي واقعاً فوق اين مسائل بود و نيت و قلبش هم در جهت تحقق دستورات امام بود و مخصوصاً «دور از دسته ها و گروه ها بود، با عملش به ما ياد داد که مي شود دقيقاً با همه با تفاهم برخورد کرد. با همه کساني که متعهد به انقلاب و اسلام و امام هستند و در عين حال جزو هيچ کدام از اين دسته ها و گروه ها هم نبود. و از طرف ديگر براي وحدت و انسجام نيروهاي مسلح تلاش مي کرد. يکي از افرادي که تجسم و عينيت گفتار امام و عمل به گفتار امام بود، شهيد ميثمي بود. اگر حضرت امام پيامي مي داد به ديگران توصيه مي کرد که علاوه بر شنيدن و خواندن پيام حضرت امام بنشينيم از روي اين پيام چند بار بنويسيم تا در عمل انشاءالله موفق شويم، خوب پياد کنيم و يا خيلي از مواقع ايشان از صحبت هاي حضرت امام پيش بيني هايي راجع به مسائل آينده مي کرد. و اگر در صحبت هاي حضرت امام هشداري بود، اين هشدار را خوب متوجه افراد مي کرد که خداي ناکرده آسيبي از جهت رعايت نکردن بعضي از دستورات حضرت امام به افراد وارد نشود.
زماني که شهيد ميثمي در شيراز تشريف داشتند يکي سري مسائل در آبادان ايجاد شد که برادراني که در خوزستان هستند واقف هستند و مي دانند که مسائل بسيار مشکل و معضلي بود. دفتر نمايندگي حضرت امام در مرکز مأموريتي به آقاي ميثمي داد. او به آبادان رفت و مسائل اختلافي و پيچيده آنجا را حل کردند.
شهيد ميثمي واقعاً معمار حل اختلافات و استاد يک وحدت حقيقي و پيوند قلوب بود آن گونه که امام مي خواستند.
آقاي ميثمي الگو و نمونه بود. مي توان گفت که يکي از حجت هايي است که فردا از همه ما سؤال مي شود که اگر امکان رفع اختلاف و ايجاد وحدت نبود پس شهيد ميثمي چگونه عمل مي کرد که توي همه اين شلوغي ها چون ملاک امام را داشت و خيرخواهي و نصيحت پدرانه اش نسبت به طرفين حالت واحدي را داشت ايشان را همه قبول داشتند و ايشان براي طرفين ناصحي امين بود. خيلي از موارد مي ديد که اين اختلافات، اختلاف در اصول کلي اسلام نيست، اختلاف سليقه هاست. خيلي مواقع اختلاف سليقه ها نمي تواند مانع تحقق اهداف اسلامي و اجراي دستورات اسلامي باشد و خصوصاً مانع شرکت فعال در جنگ باشد.

 

تصادف در جاده بندرعباس

شهيد ميثمي و شهيد کلاهدوزان جهت يک مأموريت نظامي به خاطر مسائل خليج فارس عازم بندرعباس مي شوند که در تاريخ 17/ ارديبهشت/63 با يک تريلر تصادف مي کنند و برادر کلاهدوزان و راننده او صمد بازرگان شهيد مي شوند ولي شهيد ميثمي مجروح و به بيمارستان منتقل مي شود و پس از بهبودي ادامه خدمت مي دهد خود شهيد مقاله اي درباره اين جريان نوشته است که در مقدمه يادواره شهيد کلاهدوزان به چاپ رسيده است. در زماني که در شيراز بود ارتباط فراواني با جبهه داشت. در عمليات فتح المبين ـ کردستان ـ و محرم و غيره حضور داشت. در آن روزها برادر و يار عزيزش سردار رشيد اسلام حجت الاسلام رداني پور به فيض شهادت نايل شد و پس از چندي برادر دانشمند و فاضلش شيخ رحمت الله ميثمي در پيش چشمانش در جبهه به شهادت رسيد. آري بسياري از ياران او رفته بودند و او مصمم به ادامه راه آنها بود.

 

خاطره اي از شهيد ميثمي در جاده شيراز

در زمستان از تهران به طرف شيراز با ماشين سپاه حرکت کرديم. در جاده شيراز بين پستي و بلندي ها به بلندي برخورد کرديم که ماشين با آن که قوي بود نکشيد و بالا نيامد. و جاده هم لغزنده و برفي بود. ماشين هاي ديگر مي آمدند و موفق مي شدند و مي رفتند بالا و رد مي شدند و ماشين ما با اين که ماشين قوي هم بود نمي آمد بالا. چند بار آمديم پايين و عقب و به سرعت مي رفتيم ولي ماشين نمي کشيد. ماشين هاي ديگر حتي پيکان ها و ماشين هاي کوچک به راحتي و سريع رد مي شدند و مي رفتند ولي ماشين ما نمي رفت. گفتيم يعني چه؟ سرّش چيست؟ که اگر بنا باشد لغزنده باشد چرا براي آنها لغزنده نيست؟
رفتيم آن نزديکي ها برادر چوپاني يا رهگذري بود که با ما برخورد کرد به او گفتيم ماشين ما بالا نمي رود او گفت راه فرعي ديگري هست که اگر مي خواهيد از آن راه فرعي خاکي برويد ما هم از اين راه رفتيم. مقداري راه که رفتيم ديديم وسط راه در وسط برف ها ماشين پيکاني گير کرده است و ماشين هم خاموش شده روشن نمي شود و خانواده اي است با چند تا بچه کوچک خردسال در برف ها. همين طور دارند گريه مي کنند و سرما مي خورند. خدا ـ خدا مي کنند و دست هاشان و دست بچه هاشان از سرما قرمز شده تا ما رسيديم خيلي خوشحال شدند خودشان را انداختند جلو ماشين. نگه داشتيم تا اين ها را ببريم. اين ها سوار ماشين شدند و دعا کردند که خلاصه شما را خدا فرستاده براي ما، ما از خدا استمداد مي کرديم که اينجا نمانيم چون ماشين ها هم معمولاً از اين راه نمي آيند و اين فرستاده خدا شما هستيد و ...
شهيد ميثمي اين قضيه را براي دوستان تعريف مي کرد و اظهار خوشحالي مي کرده که خداوند آنها را وسيله خيري قرار داده براي نجات آن بندگان خدا که توي برف گير کرده بودند و مي فرمود که اگر خدا اسبابي را بخواهد جور کند خودش بلد است جور کند.

 

تشکيل خانواده

هنگامي که شهيد ميثمي در شيراز بود به فکر ازدواج افتاد و در سفري به مشهد مقدس از حضرت امام هشتم علي بن موسي الرضا عليه السلام راهنمايي خواست، در خواب حضرت به او فرمود: با فلان خانواده وصلت کن، وي به اصفهان برگشته و مراسم خواستگاري و ازدواج ايشان انجام گرفت که تاکنون از آن شهيد دو فرزند به يادگار مانده و سومين فرزندش که در راه است و هرگز روي پدر نخواهد ديد که اميد است در دامان همسر قهرمانش هر کدام رهرو راه پدر شهيدشان باشند.

 

از جبهه تا شهادت

از آغاز جنگ تحميلي عراق عليه ايران اسلامي، شهيد ميثمي جنگ را يک امتحان بزرگ و يک سفره و نعمت گسترده الهي مي دانست که پهن گرديده و معتقد بود هرکه بيشتر مي تواند در اين جنگ شرکت کند از اين سفره الهي بيشتر بهره برده است. لذا در بسياري از عمليات شرکت کرد. در عمليات فتح المبين، محرم و غيره. در يکي از عمليات در تپه هاي شهيد صدر برادرش در پيش چشمانش به شهادت رسيد و بسياري از دوستان و ياران قديمي او از قبيل شهيد رداني پور و حجازي در جبهه ها به شهادت رسيده بودند و او در فراق آنها مي سوخت. معتقد بود جنگ در رأس امور است و بقيه مسائل در مرحله بعدي. لذا بسيار مشتاق بود که هميشه در جبهه باشد تا اين که از طرف نماينده حضرت امام در سپاه حجت الاسلام والمسلمين شهيد محلاتي به مسئوليت دفتر نمايندگي اما در قرارگاه خاتم الانبياء منصوب شد.
شهيد ميثمي با توجه به اين که معتقد بود انسان هر کاري را که به او واگذار مي شود به نحو احسن به اتمام برساند و مسئوليت جديدي نپذيرد، ولي در اين مورد هيچ شکي و ترديدي به خود راه نداد و صالح ترين کار را شرکت در جبهه مي دانست لذا اين مسئوليت را پذيرفت. خود شهيد مي گويد: هيچ گاه براي جبهه آمدن ترديد نداشته ام و فقط گاهي با خود مي گفتم که آيا در جبهه غرب بهتر مي توان خدمت کرد يا در جبهه جنوب تا سرانجام جبهه جنوب را انتخاب و راهي جنوب شد.
خاطرات و درس ها و برخوردهاي مثبت شهيد ميثمي در جبهه هاي جنوب و غرب بسيار است که قلم و بيان از ذکر آن عاجز است مگر قلم مي تواند خلوص و شجاعت و عظمت اين شهدا را به نگارش درآورد و حرکت امثال شهيد ميثمي ها را که نماينده حضرت امام در قرارگاه خاتم بودند ثبت کند؟
در اين زمينه با هيچ قلمي و قدمي نمي توان کار کرد، و فقط بعضي از گفتار عده اي از هم سنگران و دوستان شهيد ميثمي را به شرح زير مي آوريم:
شهيد ميثمي مُمثَل حضرت امام بودند در قرارگاه خاتم.
فرد يا افرادي که مسئوليت دفتر نمايندگي حضرت امام را تقبّل مي کنند بايد جلوه اي از ابعاد وجودي حضرت امام را در خودشان داشته باشند تا جنگ را به سمت وحدت و هماهنگي و رشد و مقاومت سوق دهند و به جرأت مي توان گفت بهترين انتخاب و بي نظيرترين انتخاب شهيد ميثمي بود که او هرچه انجام مي داد و هرچه مي کرد در مسير خط و الگويي بود که از امام مي گرفت. در تلاش بود که فرماندهان، رزمندگان و اقشار حاضر در جنگ را دائماً متوجه آن چيزي بکند که از امام مي فهميد. کتاب هايي که سخنان حضرت امام را جمع آوري کرده بود مو به مو مي خواند و به خصوص مواردي را که در رابطه با جنگ بود بسيار در آنها دقت مي کرد. و گاهي از روي آنها مي نوشت و سخن و کلامي از ايشان گفته نشد مگر آن که حال و هواي سخن امام را به خودش گرفته بود بر اين مبنا اين شهيد براي تمام اقشار در جنگ امام بود و حق امامت را آن چنان که شايسته بود ادا مي کرد.
شهيد ميثمي هم پا در جاي پاي معصومين گذاشته بود. درب خانه و محل کار خود را باز گذاشته بود. دست اندرکاران امر جنگ چه آنهايي که در کردستان و غرب بودند و چه آنهايي که در اهواز کار مي کردند به او مراجعه مي کردند و او به مشکلات آنها رسيدگي مي کرد. مشکلاتي که به ايشان ارائه مي شد. صرفاً مسائل مربوط به جنگ نبود. معضلات فردي برادران را که مي آمدند و مسئله داشتند رسيدگي مي کرد. آري ايشان واقعاً مجسمه حضرت امام بودند در قرارگاه خاتم.
هر مسئله اي که پيش مي آمد راجع به جنگ و مسائل بيرون وقتي نظرات شان را مي پرسيديم بعد مي ديديم دو و سه روز بعد حضرت امام سخنراني فرمودند و عيناً همان نظرات را امام مي دادند.
و از جمله معدود کساني بود که در جبهه از موضعي حرکت کرد که واقعاً در شايستگي و صلاحيت مسئوليت دفتر نمايندگي حضرت امام بود. کمتر مي ديديم که در يک جبهه و يا جناحي خودش را قرار بدهد چرا که بسياري از اين اختلافاتي که وجود دارد دسته بندي هاي سياسي که در شهرها بود، به يگان ها منتقل شده بود و خودش يکي از مسائل و مشکلات جنگ بود. ايشان از موضعي حرکت نکرد که خودش را درگير جناح سياسي قرار بدهد فراتر از اين دسته بندي ها ايشان نظر مي داد و برخورد مي کرد و با جناح هاي مختلف ارتباط و نفوذ پيدا کرده بود. به طوري که او را همه افراد قبول داشتند و به حرف او عمل مي کردند هم به دليل مسئوليت نمايندگي امام و هم به دليل ارتباط و شيفتگي که نسبت به او پيدا کرده بودند. اين شيوه کاري بود براي شخص ايشان تا همه افراد در ارتباط با جنگ فعال بشوند. و جنگ، قوّت و قدرت بيشتري پيدا کند.

نگارنده : hmd در 1390/12/21 21:48:41.


نظرات :