نام کاربری :
کلمه عبور :
  عضویت در سایت
  بازیابی کلمه عبور
 
   
خون نامه شهید مهدی رجب بیگی
شعر زير سروده اي از شهيد است: خون شدم دلم خدايا ، رحمي نما به حالم // از دوري رفيقان آشفته شد خيالم

تا قله هدايت ، ياران من برفتند // گم گشته ام خدايا در كوچه ظلالم
همچون پرنده عاشق ، من عاشق پريدن // اندر غم شهيدان بشكسته هر دو بالم
از شاهدان تاريخ ديدار تازه گردد // فالي گرفته ام دوش ، خوبين نمود فالم
آيم به سوي جنت تا رويتان ببينم // مهمان شوم شما را گر حق دهد مجالم


قسمتي از خون نامه شهيد مهدي رجب بيگي رزمنده جهادگر و دانشجوي مسلمان پيرو خط امام:
شهادت در راه خدا براي من از عسل شيرين تر است.
كه ...؟ نه، نه، خدايا هرگز؟ اينها گفتيم راست! مگر مي شود كه خون حسين پايمال شود؟ مگر مي شود دست عباس بر پيكر يزيد بياويزد؟
مگر مي شود علي اكبر بميرد؟
نه، نه، هرگز؟
«محمود» شهيد شده است «حسين» شهيد شده است، «علي» شهيد شده است، «جمال» شهيد شده است. كسي نمرده است، همه زنده اند....
خدايا! تو بنگر كه چگونه فرزندان ابراهيم، اسماعيل وار به قربانگاه ابتلا مي شتابند و پيروزمندانه جان مي سپارند.
ببين كه چگونه اسطوره هاي شهادت، حيات را به بازي گرفته اند و مرگ، به اسارتشان درآمده است . ببين كه چگونه آيه وجودشان در بستر جاري زمان، حيات را تفسير مي كند .
خدايا! يارانمان ! يارانمان! يارانمان... مهاجران رفته اند و ما بي انصار شده ايم.
دلاوران قبيله نور، در نبرد با ظلمت، به دشت روشنايي هجرت نمودند تا قله فلاح را فتح كنند و چونان ستاره اي در آسمان تيره بدرخشند .
خدايا! به ابرها بگو بگريند، به كوه ها بگو بشكافند، به درياها بگو بخروشند، به توفان ها بگو بشتابند، به رودها بگو بنالند، به چشمه ها بگو بجوشند، به آسمان ها بگو ببارند و به كائنات بگو اشك بريزند!
به درخت ها بگو كه برگ هايشان را فرو ريزند و به خزان غربت سرزمينمان رنگ ببازند.
به عقاب ها بگو كه بر سوگ يارانمان بنشينند..
به فرشتگان بگو كه خليفه ات را در زمين ببينند تا آيه «اني أعلم ما لا تعلمون»، نزولي دوباره بيابند. به محمد صلي الله عليه و آله وسلم بگو كه پيروانش حماسه آفريدند.
به علي عليه السلام بگو كه شيعيانش قيامت برپا كردند.
به حسين عليه السلام بگو كه خونش همچنان در رگ ها مي جوشد و از آن خوني كه در دشت كربلا ريخت، سروها روييد،ظالمان سروها را بريدند، اما باز هم سروها سر به فلك كشيدند.
به عباس عليه السلام بگو كه دستانش بر پيكرمان آويخته است.
به آدم ابوالبشر بگو كه از هابيل تاكنون، همواره شهيدمان كرده اند !
خدايا! چه رنج بزرگي است!
تو مي داني كه ما چه دردي مي كشيم؛ پنداري كه چون شمع آب مي شويم . ما از مرگ نمي هراسيم، اما مي ترسيم كه بعد از ما، ايمان را سر ببرند و اگر دل از سوختن برگيريم، روشنايي نابود شود و جاي خود را دوباره به شب بسپارد، پس چه بايد كرد؟
از يك سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم و از سوي ديگر، بايد شهيد شويم تا آينده بماند!
هم بايد امروز شهيد شويم تا فردا بماند و هم بايد امروز بمانيم تا فردا شهيد نشود !
عجب دردي ! كاش راهي بود تا امروز شهيد شويم و فردا باز زنده گرديم تا دوباره شهيد شويم .
آري، ياران همه به سوي مرگ رفته اند در حالي كه نگران «فردا «بودند.
خدايا نكند وارثان خون اين شهيدان در راهشان گام نزنند؟ نكند شيطان هاي كوچك با »خون « اينان »خان « شوند؟
نكند »جانمايه» ها براي «بي مايه ها» ي دون «سرمايه» مقام شود.. نكند زمين »خونرنگ « به تسخير هواداران »نيرنگ» در آيد..
نكند شهادت آنها پايگاه ها «دنائت» آنها بشود؟ نكند ميوه درخت »فداكاري « اينان را «صاحب ريا كاري» بچيند؟
نكند جنگ يارانمان به چنگ «فرنگي مسلكان» افتد؟ نكند »خونين كفنان « در غربت بميرند تا «خويش باوران غرب» كام گيرند؟

خدايا! ماندن چه قدر دشوار است و در غربت زمين، بي يار و ياور حضور داشتن، همانند غيبت است. انگار كه كمرمان شكسته و زنجير درد، دست هامان را بسته و غم در سينه مان نشسته است .
ما از نبودن يارانمان رنج نمي بريم؛ بلكه از بودن خويش در رنجيم ! ... ما مي دانيم كه آنها زنده اند و ما مرده ايم 

نگارنده : hmd در 1390/09/23 09:10:27.


نظرات :