نام کاربری :
کلمه عبور :
  عضویت در سایت
  بازیابی کلمه عبور
 
   
روایتی از رشادت یک فرمانده از قله‌های بازی‌دراز و مناطق عملیاتی جنوب کشور تا لبنان
چند برش از زندگی شهید علیرضا موحد دانش «علیرضا موحددانش» در بحبوحه انقلاب، به صف انقلابیون پیوست و از خدمت سربازی فرار کرد. این فرار شروع راهی بود که به شهادت ختم شد. پس از آغاز غائله کردستان، خودش را به آنجا رساند. زمانی که جنگ هم آغاز شد، خودش را به مناطق عملیاتی رساند و در سِمت‌های مختلف به کشور خدمت کرد. او همرزم سرداران بزرگی همچون جهان‌آرا، وزوایی، احمد متوسلیان و... بود. کوه‌های بازی‌دراز و مناطق عملیاتی جنوب کشور شاهد رشادت‌های این سرباز امام خمینی (ره) بوده‌اند.

فعالیت در مناطق عملیاتی باعث نشد که او از فریضه ازدواج غافل بماند. از این رو با دختری که خواهر شهید بود، ازدواج کرد. علیرضا پیش از آنکه بداند پدر شده است، به شهادت رسید.

وی در تاریخ ۱۳ مرداد ۶۲ حین عملیات والفجر ۲ در منطقه حاج عمران در سمت فرماندهی تیپ ۱۰ سیدالشهدا (ع) آسمانی شد.



به مناسبت سالروز شهادت شهید علیرضا موحددانش، خبرنگار ما به جمع آوری چند برش از زندگی این شهید بزرگوار پرداخته است که در ادامه می‌خوانید:

غلامرضا موحددانش پدر شهید موحددانش

پس از آغاز جنگ تحمیلی، علیرضا برای عملیاتی به بازی دراز رفت. سردار رضایی، علیرضا را در آخرین سنگر که مشرف به دشمن بود، مستقر کرد. شب پیش از آغاز عملیات دشمن به چادر رزمندگان پاتک زده بود، علیرضا غافل از این موضوع وارد یک چادر می‌شود. دشمن وقتی وی را می‌بیند به سمتش شلیک می‌کند. علیرضا خودش را از یک بلندی به پایین پرت می‌کند. ناگهان متوجه می‌شود که نارنجکی به سمتش پرتاب شده است. علیرضا نارنجک را برمی‌دارد تا به سمت دشمن پرتاب کند، ناگهان در دستش منفجر می‌شود.

خبر مجروحیت علیرضا را از رادیو شنیدیم. پیش از این محمدرضا هم با شوخی ما را برای شنیدن خبر مجروحیت آماده کرده بود. مثلا می‌گفت: «شاید این بار که علیرضا بیاید یک دست، پا یا چشم نداشته باشد.»



پس از شنیدن خبر مجروحیت با علیرضا تماس گرفتیم. گفت: «یک انگشتم قطع شده است». گفتم: اشکالی ندارد. گفت: «اگر اشکال ندارد، باید بگویم که دو انگشتم را از دست داده‌ام.» باز هم گفتم اشکال ندارد. پاسخ داد «حقیقتش این است که من یک دستم را از دست دادم.» گفتم «فدای سرت.» علیرضا وقتی خیالش راحت شد که ما از قطع شدن دستش واکنش بدی نداریم، به خانه آمد.





علیرضا انسان بسیار شجاعی بود، اما من بسیار محتاط بودم. بار آخری که به شناسایی رفتیم. صیادشیرازی به من گفت: «قدر حاج علی را بدان. او آدم بسیار شجاعی است.» بعد یک، ولی هم گفت و ادامه داد «در مسائل نظامی دو مقوله خیلی مهم است. یکی عقل و دیگری شجاعت و اگر عقل جلوتر از شجاعت باشد پیروزی کسب می‌شود. اگر مجموعه شما که در راس آن علیرضا موحد دانش است؛ بتوانید همدیگر را کامل کنید، این جمع بهترین نیرو‌ها خواهند شد و بهترین فرماندهان از این جمع بیرون خواهند آمد.»

روزی که می‌خواستیم برویم لبنان، سرلشکر ظهیرنژاد برای خداحافظی و بدرقه ما آمده بود. من، موحد دانش و سلمان طرقی با هم بودیم. آن وقت من مجروح بودم و عصا به دست داشتم. من با ظهیرنژاد خداحافظی و روبوسی کردم. به سلمان طرقی هم گفتم من جلوتر می‌روم و شما پشت سر من بیا و روی پله‌های هواپیما مراقب من باش تا به عقب نیافتم. حاج علی هم پشت سر من بود. شوخی می‌کرد و من را هل می‌داد.



من خداحافظی کردم و به روی پله‌های هواپیما رفتم. پایین را نگاه انداختم، موحددانش و ظهیرنژاد می‌خواستند خداحافظی کنند. موحددانش دست راستش که از مچ قطع بود را پشت سرش قایم کرده بود. ظهیرنژاد دستش را آورد تا دست موحد را بگیرد، اما به یکباره علیرضا دست قطع شده‌اش را در شکم ظهیرنژاد زد. ظهیرنژاد به عقب رفت و متعجبانه او را نگاه کرد. وقتی دست‌های موحد را دید لبخندی زد و او را در آغوش گرفت و خداحافظی کردند.


«ام سلمه مولایی» همسر شهید علیرضا موحددانش

علیرضا یک ساک کوچک داشت که همیشه با خودش به جبهه می‌برد. پیش از آخرین اعزامش، مادرش را به فرودگاه رساند تا به دیدن دخترش برود. علیرضا پس از این که به خانه آمد، آماده اعزام به جبهه شد. این‌بار ساکش را با خودش نبرد، گفت: نیازش ندارم. هنگام خداحافظی حس عجیبی داشتم. علیرضا هر قدم که برمی‌داشت، برمی‌گشت و نگاهم می‌کرد.

چند روز بعد از اعزام علیرضا، حس کردم که باردار هستم. با خواهرم به آزمایش رفتم و جواب مثبت بود. علیرضا خیلی بچه دوست داشت، منتظر بودم که در اولین فرصت خبر پدر شدنش را به او بدهم؛ اما شرایطش پیش نیامد.

خواب دیدم که علیرضا به خانه آمده و خوشحال است. خطاب به من می‌گفت که به آرزویم رسیدم. مادر علیرضا هم در انگلیس خواب دیده بود که در بیابان پرچم‌های سبزی نصب شده است. علیرضا هم در آن بیابان است و هر لحظه از او دور می‌شود.



به دلم افتاده بود که علیرضا شهید می‌شود. دقیقا در همان روز علیرضا شهید شده بود؛ اما از آنجایی که پیکرش را عقب نکشیده بودند، به ما اطلاع ندادند. پیکر علیرضا در رمل‌ها فرو رفته بود. یک هفته بعد، یکی از نیرو‌های تفحص یک دست خارج شده از زمین را پیدا می‌کند. از این طرح پیکرش تفحص می‌شود.


فاطمه موحددانش دختر شهید موحددانش

از این که بگویم فرزند شهید هستم، ابایی ندارم، ولی هرگز در ابتدای معرفی خودم، نام پدرم را نمی‌آورم. دوست ندارم اطرافیان به خاطر پدرم به من احترام بگذارند، شخصیت من باید باعث جذب اطرافیانم شود. هرگز برای انجام کارهایم از اسم پدرم استفاده نکردم.

دوران دانشگاه، نخستین جلسه یکی از درس‌های عمومی، استاد درخواست کرد که همه دانشجویان خودشان را معرفی کنند. وقتی من خودم را معرفی کردم، استاد پرسید که آیا با شهیدان موحددانش نسبتی دارید. گفتم «بله. من فرزند علیرضا موحددانش هستم.» استاد و دانشجویان با تعجب به من نگاه می‌کردند. استاد کمی از شان شهدا گفت و به آن‌ها ادای احترام کرد. از آن روز به بعد با واکنش‌های جالبی از سوی اساتید و دانشجویان مواجه شدم.

بعد از شهادت پدرم، من و مادرم یک زندگی آرام به دور از دوربین رسانه‌ها و حضور در مراسمات داشتیم. مادرم پس از پدر، زحمات زیادی برای من کشید و راه وی را ادامه داد. یقین دارم که اگر پدرم زنده بود، زندگی همچون زندگی امروزمان را داشتیم. حق شهید علیرضا موحددانش در سطح جایگاهی که داشت، ادا نشد. او با وجود تمام خدماتی که در دوران دفاع مقدس انجام داده، گمنام مانده است. شهدا وظیفه‌ای بر خود دانستند و رفتند. قطعا شهدا برایشان فرقی نمی‌کند که چقدر ما یادشان کنیم، ولی این وسط ما می‌بازیم.

نگارنده : fatehan02 در 1398/5/13 14:49:30


نظرات :