نام کاربری :
کلمه عبور :
  عضویت در سایت
  بازیابی کلمه عبور
 
   
پرواز شماره‌ی 22
کتاب پرواز شماره 22، اولین کتاب خاطرات از یک خلبان عراقی به نام "عصام عبد الوهاب الزبیدی" است که در دوران اسارتش به نگارش درآورده است. این کتاب را "محمد حسین زوار کعبه" به فارسی برگردانده و انتشارات حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی برای نخستین بار در سال 1370 آن را چاپ کرده است.


معرفی کتاب
هر خواننده، در این کتاب، با روزهایی از زندگی شخصی و نظامی این خلبان جوان آشنا می شود وگوشه هایی از خاطرات تلخ و شیرین زندگی عصام عبد الوهاب الزبیدی را مرور می کند.



پس از آنکه انتشارات حوزه هنری کتاب 71 صفحه ای پرواز شماره 22 را به چاپ رساند، مقام معظم رهبری، در تاریخ 27 خرداد 1371، آن را مطالعه کردند و در تقریظی بر آن نوشتند: «این کتاب از جهت ارائه اطلاعاتی درباره نیروی هوایی عراق و برخی مسائل جنبی خالی از فایده نیست.»

معظم له در همان تقریظ آوردند: «اشتباه گرفتن دزفول به جای العماره نقطه شیرین و جالب داستان است.»




بخش هایی از این کتاب


در اوایل سال 1984 از دانشکده نیروی هوایی به پایگاه ولید، موسوم به H3، ... منتقل شدم.. با پایان یافتن این دوره، خبری از سوی فرماندهی نروی هوایی به ما رسید... مدتی گذشت تا اینکه قرار شد تعداد پانزده خلبان، که من جزء آن ها بودم، برای یک دوره آموزشی پنج ماهه هواپیما یی مدرن و پیشرفته 32 ام 3 عازم کشور شوروی شوند.

عصام، هفت برادر و چهار خواهر دارد. یکی از برادرانش هم قبل از دوماهگی از دنیا رفته است.
وقتی مادربزرگش وارد اتاق شد، متوجه نوزاد که وسط اتاق خوابیده و ملحفه سفیدی رویش کشیده شده بود، نشد. پایش را روی او گذشت ... یک روز که در کوچه با بچه ها مشغول بازی بودم؛ روی دیوار ساختمانی که نزدیک خانه مان قرار داشت، رفتیم. تصمیم گرفتم از روی دیوار بپرم. روی زمین که فرود آمدم دردی طاقت فرسا سراسر وجودم را پر کرد. اط زخمی که لبه تیز سر یک بطری شکست کف پایم را باز کرده بود، خون زیادی می آمد.

... یک روز پسر یکی از اقواممان  به خانه ما آمد... موقعی که خواستم او را در کندن شاخه ای کمک کنم ناگهان پایم لیز خورد و کله پا به زمین افتادم. به دنبال من او هم که هول شده بود، از بالا سرنگون شد و به شدت روی من افتاد.

... روزها گذشت تا اینکه آرامش زندگی ما  دستخوش توفانی سهمگین گردید.... پدرم... دلباخته دختری بیست و          پنج ساله شد... رفتار پدر و مادرم روز به روز تغییر می یافت؛ خشک و خشن و دشمنانه، بالاخره کار به آنجا کشید که او با وقاحت دستش را روزی مادرم بلند کرد.

... در یکی از روزها پدر شتاب زده از سرکار برگشت ... بعد از شام دست هایش را شست و وارد اتاقی  شد که همسرش در آن خوابیده بود. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای داد و فریادی از داخل اتاق بلند شد. پدرم... همسرش را زیر ضربات مشت و لگد قرار داد... و را  زن اثاثیه ی خود را جمع آوری کند و شتاب زده به منزل مادرش برود.

هنوز چن ماهی نگدشته بود که ناگهان حال پدرم بد شد... در آن حال مادرم را دیدم که که بی هوش کف اتاق افتاده و پزشک  او را معاینه کرد. پدرم هم آرام و بی حرکت خوابیده بود. زن همسایه دستم را گرفت ... رو به من کرد و گفت: صبور باش پسرم! تو تا حالا مرد خانه‌ای خدا به تو صبر بدهد... دقایقی بعد جنازه پدرم را به خانه آوردند.

...خواهرم این پا و آن پا می کرد و گفت: «متاسفانه نتیجه امتحان ریاضی تو خوب نشده است.»... چاره‌ای نداشتم جز این که وارد یکی از دانشکده های نظامی شوم... تنها مصاحبه مانده بود که در صورت موفق شدن می توانستم به دانشکده نیروی هوایی راه یابم..

یکی از آن پنج نفر پرسید: «آیا تو مایلی خلبان شوی؟»... جواب دادم: «دوست دارم خلبان هواپیمایی جنگی شوم.»... کسی که طرف راست من نشسته بود، پرسید: «چه موقع به حزب گرایش پیدا کردی؟» در جواب گفتم: «وقتی که در کلاس اول متوسطه درس می خواندم.»

... در بین آن اسامی، که صد و بیست و هشت نفر بودند، خیلی زود، نام خود را یافتم. از شدت خوشحالی نزدیک بود بال دربیاوریم... مدت تحصیل در دانشکده دو سال و نیم که بعد از آن دانشجو با درجه سروان خلبان فارغ التحصیل می شد.

... مدتی که از دوره دوم می گذشت، یکی از افسران دانشکده خبر مهمی به من داد... به زودی همراه عده‌ای دیگر از دانشجویان، برای شرکت در یک دور خلبانی، عازم کشور پاکستان خواهم شد... پس از حدود چهار ساعت پرواز، وارد آسمان شهر کراچی شدیم. لحظاتی بعد هواپیما در باند فرودگاه به زمین نشست.

... از طرف دانشکده، جشن کوچکی را ترتیب دادند و در آن جشن مدرک ابتدایی خلبانی را با به ما اعطا کردند... مراسم فارغ التحصیلی با حضور فرمانده نیروی هوایی پاکستان برپا گردید و خود او نشان خلبانی را در طرف چپ سینه من نصب کرد.

... در اوایل سال 1984 از دانشکده نیروی هوایی به پایگاه ولید، موسوم به H3، ... منتقل شدم.. با پایان یافتن این دوره، خبری از سوی فرماندهی نروی هوایی به ما رسید... مدتی گذشت تا اینکه قرار شد تعداد پانزده خلبان، که من جزء آن ها بودم، برای یک دوره آموزشی پنج ماهه هواپیما یی مدرن و پیشرفته 32 ام 3 عازم کشور شوروی شوند.

... اوایل ماه مه 1985، دوره ما، در مسکو، پایان یافت و ما به عراق بازگشتیم... بعد از یک دوره آموزشی که شامل مانورها و حملات هوایی فرضی با هواپیمای سوخوی 22ام 3 بود، اولین ماموریت جنگی را به من محول کردند. از من خواستند همراه با دو خلبان دیگر اردوگاه های نظامی نیروهای ایرانی را در حاج عمران بمباران کنم.

... با هر پروازی که همراه دیگران انجام می دادم، وحشتی بی حد و حصر وجودم را فرا می گرفت؛ چرا که تعدادی از هواپیماهای ما به وسیله پدافند هوایی ایران سرنگون می شدند... بسیاری از خلبان ها در همان لحظه از بین می رفتند و عده معدودی موفق می شدند با چتر نجات، خود را از مرگ برهانند که در نهایت به اسارت نیروهای ایرانی در می آمدند.

... چندی بعد، ماموریت یافتم به همراه دو گروه از هواپیماها یگان های نظامی نیروهای ایران را در منطقه مهران بمباران کنیم.

.... چند روز بعد از مستقر شدن در پایگاه ناصریه، ماموریت یافتم مواضع  نیروهای را در منطقه مهران بمباران کنیم...بمب هایی را که حمل می کردیم، موسوم به BCو پانصد کیلوگرم وزن داشتند. معمولا از این بمب های روسی برای انهدام مواضع و محل استقرار نیروهای ایرانی استفاده می شد.

آخرین ماموریت عصام الوهاب الزبیدی، بمباران مواضع نظامی و مراکز امدادی نیروهای ایران در نزدیکی شهر دزفول بود.

هواپیمایی که بر آن سوار بودم، ماموریت شروع شد. شماره پروازم 22 بود. پرواز را با اختلاف دو دقیقه آغاز کردم... قبل از پرواز به ما گفته بودند اگر هواپیماها، هنگام بازگشت به پایگاه ناصریه، با کمبود سوخت مواجه شدند، برای سوخت گیری مجدد در باند فرودگاه العماره، موسوم به شقه الحی بر زمین بنشینند.

... سوخت به مقدار هزار کیلوگرم رسید... عقربه سوخت روی سیصد و پنجاه کیلوگرم قرار گرفت... پیام دادم که در خیابانی که مقابلم قرار دارد فرود خواهم آمد... قبل از اینکه به ارتفاع دویست متری برسم، عقربه سوخت روی صفر قرار گرفت و موتور هواپیما خاموش شد. هواپیما را به سمت چپ به گردش درآوردم و بعد از کشیدن اهرم پرتاب از هواپیما خارج شدم. هشت دقیقه بعد با چتر نجات به زمین رسیدم. به محض فرود آنچه را در وهله اول می دیدم، باور نکردم. با تعجب اطرافم را نگاه کردم. شهری که در آن فرود آمده بودم دزفول بود، نه العماره!
  

   


نگارنده : fatehan1 در 1393/4/30 10:6:27


نظرات :