نام کاربری :
کلمه عبور :
  عضویت در سایت
  بازیابی کلمه عبور
 
   
6410
این کتاب تلاشی است درباره زندگی سرتیپ خلبان آزاده حسین لشگری، بزرگ مردی که رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه‌ای او را «سیدالاسرا» نامید. لشگری این اسوه صبر و استقامت پس از رهایی از بند اسارت بار دیگر و این بار در عرصه فرهنگ به پا خاست، قلم به دست گرفت و خاطرات 6410 روز اسارت در بند رژیم بعث عراق را به رشته تحریر درآورد. اين كتاب در برگيرندة خاطراتي است از امير سرتيپ خلبان آزاده حسين لشگري. او پس از هجده سال اسارت در بند رژيم بعث عراق،‌ با نهايت صلابت و اقتدار به آغوش ميهن اسلامي بازگشت.

معرفی کتاب

«۶۴۱۰» عنوان کتاب خاطرات امیر سرتیپ خلبان آزاده حسین لشگری است که توسط انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران چاپ و در دسترس علاقمندان قرار گرفته است.

آزاده خلبان حسین لشگری به عنوان اولین خلبان اسیر مدت ۱۸ سال و به عبارت دیگر شش هزار و چهارصد و ده روز را در اسارت رژیم بعث عراق به سر برده است.

حسین لشگری در دهه ۵۰ شمسی به استخدام نیروی هوایی ارتش درآمده و پس از گذراندن دوره آموزشی برای تکمیل دوره خلبیانی به آمریکا عزیمت می نماید.

وی پس از دریافت نشان خلبانی با درجه ستوان دومی به عنوان خلبان هواپیمایی شکاری اف ۵ مشغول خدمت می گردد.

پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی و شروع تجاوزات رژیم بعث عراق به پاسگاه های مرزی جنوب و غرب کشور، این آزاده برای دفاع از حریم هوایی میهن اسلامی به پایگاه دزفول منتقل می گردد.

در اواخر شهریور ۱۳۵۹ آزاده حسین لشگری برای انجام عملیات و انهدام توپخانه عراق که پاسگاه های مرزی ایران را هدف قرار می داد به ماموریت اعزام می گردد که پس از موفقیت در انجام عملیات هواپیمای وی سقوط و ایشان به اسارت نیروهای دشمن در می آید.

این خلبان آزاده پس از سپری کردن ۶۴۱۰ روز در اسارت با توافق دو کشور ایران و عراق برای تبادل اسرا در فروردین ماه ۱۳۷۷ به آغوش میهن اسلامی باز می گردد.

کتاب «۶۴۱۰» خاطرات مختصر و فشرده او از دوران اسارت است. وی دوران اسارت خود را در زندان های استخبارات، پایگاه هوایی الرشید و زندان ابوغریب به سر برده و پس از پایان جنگ در یک خانه وبلایی در منطقه یرموک شهر بغداد تحت نظر و حصر خانگی قرار داشته است.

در این خاطرات خوانندگان ضمن آشنایی با این زندان ها از نحوه بازجویی ها، شکنجه ها، تغذیه، بهداشت و چگونگی نگهداری اسرا آگاه می گرددو

خلبان آزاده حسین لشگری در خاطرات خود با تشریح حوادث و رخدادهای به وقع پیوسته در دوران اسارت به موضوع مختلف روی داده در این دوران می پردازد. موضوعات و رویدادهای همچون:

بازجویی همراه با شکنجه و شوک الکتریکی، سختی ها و مصائب، مصاحبه اجباری، آشنایی با اسرای نظامی، اعتصاب غذا به خاطر کمبودها و نبود امکانات، کسب اخبار و چگونگی بدست آوردن رادیو، عملیات شهید دوران، کسب خبر با علائم مورس، تأمین باطری برای رادیو، عید نوروز در اسارت، شرح زندگی در حصر خانگی، برنامه های روزانه، رحلت حضرت امام(ره)، درگیری با نگهبانان و تنبیه وی، اشغال کویت و حمله آمریکا و متحدین به عراق، وضعیت عراق پس از حمله آمریکا، پیشنهاد پناهندگی، گفتگو با نظامیان عالرتبه رژیم بعث، مصاحبه تلویزیونی، انتقال به اطاق در استخبارات، دیدار با نماینده صلیب سرخ، اولین مکاتبات با خانواده، حفظ قرآن، زیارت حرم ائمه معصومین در کربلا، نجف و پایان اسارت.
در خاتمه تصویر اولین نامه این آزاده به خانواده اش و پاسخ نامه توسط خانواده به همراه ۱۲ قطعه عکس زینت بخش صفحات پایانی کتاب است.


*********************************************

او حدود 18 سال اسير بوده كه به 6410 روز مي‌شود و همين عدد نام كتاب شده است. "علي ‌اكبر" كه به عنوان بازنويس نثر اين اثر معرفي شده 2500 صفحه خاطرات خلبان لشكري را از او مي‌گيرد و شرح مي‌دهد كه: "تصميم گرفتم از اين خاطرات كتابي تهيه نمايم. ولي با آن حجم ميسر نبود. لذا مبنا را در خلاصه‌گويي و ايجاز نهادم." (ص 8)

اين اتفاق ديگري است كه اين سوال را ايجاد مي‌كند: چرا خاطرات منحصر به فردترين خلبان دوران دفاع هشت ساله (در نوع خود) به عنوان سندي از دوره جنگ تحميلي، كامل منتشر نمي‌شود؟ شايد توجيه پيش‌رو، نظامي بودن امير سرتيپ لشكري است، اما ... اين اما جاي گفت‌وگوي راه‌گشا با ناشر كتاب (سازمان عقيدتي، سياسي ارتش) دارد.

بعد از مقدمه، صفحه‌اي با عنوان زندگي‌نامه باز شده و در پي آن فقط عنوان‌هاي؛ "آن‌چه بر من گذشت، حمله سراسري عراق، اجازه بدهيد دعا كنم، زندان ابوغريب، اعتصاب غذا و هدف مأموريت" در دل متن خواننده را تا پايان متن كتاب (ص 196) و قبل از دو صفحه تصوير سند و شش صفحه تصاوير صاحب خاطرات، در مطالعه ياري مي‌كند.

زير عنوان زندگي‌نامه خبر داده مي‌شود كه حسين لشكري متولد 20 اسفند 1331 در ضياءآباد از توابع قزوين است و در سال 1354 پس از گذراندن مقدمات آموزش پرواز در ايران، براي تكميل دوره خلباني به كشور آمريكا اعزام و خلبان شكاري اف ـ پنج مي‌شود. (ص 9)

از ابتداي صفحه ده، راوي سرتيپ لشكري است. او تعريف مي‌كند كه روز 26 شهريور 1359 به فرمانده‌اش پيشنهاد انجام مأموريت داده تا جوابي به تجاوز عراق باشد. زيرا در اين روز عراق در مناطق مهران و قصر شيرين و ... عمليات نظامي انجام داده بود. (ص 11)

از صفحه 12 تا 17، لشكري به مرور تاريخ عراق و فهرستي از تجاوز حكومت صدام تا قبل از 26 شهريور 1359 مي‌پردازد. آخرين بند اين مرور خبر مي‌دهد: "از فروردين 1358 كه سرآغاز تجاوزات مرزي عراق به ايران است تا 26/6/1359 طبق آمار وزارت امور خارجه ايران، عراق 148 مورد تجاوز هوايي و 295 مورد تجاوز زميني و 21 مورد تجاوز دريايي به مرزهاي ايران داشته است." (ص 17) (اي كاش به مشخصات دقيق منبع اين گزارش و همچنين تاريخ بازگو شده سرزمين عراق و رابطه اين كشور با ايران در پانوشت اين صفحه يا پي‌نوشت‌هاي كتاب اشاره مي‌شد.)

امير لشكري در ادامه تعريف مي‌كند: "  روز 27/6/1359 ما [من و ليدر من جناب ورتوان] دومين دسته‌ پروازي بوديم كه در خاك عراق عمليات مي‌كرديم. دسته اول با حمله خود پدافند عراق را هوشيار و حساس كرده بود. لذا به محض اين‌كه مرز را رد كرديم، پس از چند ثانيه متوجه شدم از سمت چپ ليدرم، گلوله‌ها بالا مي‌آيند. قبل از پرواز، مشخصات هدف را به دستگاه ناوبري داده بودم. در يك لحظه متوجه شدم نشان‌دهنده، مختصات محل هدف را مشخص كرده است. به ليدر گفتم: روي هدف رسيديم، آماده مي‌شويم براي شيرجه. گرد و خاك ناشي از شليك توپخانه عراق وجود هدف را براي ما مسجل كرده بود. كمي جلوتر در پناه تپه‌اي چندين دستگاه تانك و نفربر استتار شده به چشم مي‌خورد. روز قبل همين تانك‌ها و توپخانه‌، پاسگاه مرزي ما را گلوله‌باران مي‌كردند. از ليدر اجازه زدن هدف را گرفتم. قرار بود هر دو به صورت ضربدري از چپ و راست يكديگر را رد كرده، هدف‌ها را منهدم كنيم. بلافاصله زاويه مخصوص پرتاپ راكت را به هواپيما دادم و نشان‌دهنده مخصوص را بر روي هدف ميزان كردم. در يك لحظه ناگهان هواپيما تكان شديدي خورد و فرمان، كنترل خودش را از دست داد. نمي‌دانستم چه بر سر هواپيما آمده، سعي كردم بر خودم مسلط شوم و هواپيما را كه در حال پايين رفتن بود كنترل كنم. به هر نحو توسط پدال‌ها، سكان افقي هواپيما را به طرف هدف هدايت كردم. در اين لحظه ارتفاع هواپيما به شش هزار پا رسيده بود و چراغ‌هاي هشدار دهنده موتور، مرتب خاموش و روشن مي‌شدند. شاسي پرتاپ راكت‌ها را رها كردم. در يك لحظه 76 راكت بر روي هدف ريخته شد و جهنمي از آتش زير پايم ايجاد كرد. از اين‌كه هدف را با موفقيت زده بودم، اظهار رضايت كردم. ولي همه چيز از نظر پروازي برايم تمام شده بود. با وضعيتي كه هواپيما داشت مطمئن بودم قادر به بازگشت به خاك خودمان نيستم. در حالي كه دست چپم بر روي دسته گاز موتور هواپيما بود، دست راستم را بردم براي دسته ايجكت. دماغ هواپيما در حالت شيرجه بود و هر لحظه زمين جلو چشمانم بزرگ و بزرگ‌تر مي‌شد. تصميم نهايي را گرفته و با گفتن شهادتين دسته ايجكت را كشيدم. از اين لحظه به بعد ديگر هيچ چيز يادم نيست. با ضربه‌اي كه به من وارد شد به خودم آمدم و احساس كردم هنوز زنده‌ام. وقتي چشمم را باز كردم، همه چيز در نظرم تيره و تار مي‌نمود و قابل رويت نبود. پس از گذشت دو الي سه ثانيه خون به مغزم بازگشت و توانستم بهتر ببينم. مقابل خودم در فاصله ده‌متري سربازان مسلح عراقي را ديدم كه به صورت نيم‌دايره‌اي مرا محاصره كرده بودند ..." (صص 18 و 19)

اسارت حسين لشكري از همين‌جا و همين روز آغاز مي‌شود؛ چند روز قبل از آغاز تجاوز سراسري عراق. بعد از درمان محدود زخم‌هاي خلبان، بازجويي آغاز مي‌شود. روز 31 شهريور 1359 و در بازجويي، به روش‌ مختلف تهديد و شكنجه مي‌شود. اما نتيجه‌اي به دست عراقي‌ها نمي‌دهد: "روز پنجم اسارت را مي‌گذراندم و نمي‌دانستم در ايران چه خبر است. خانواده‌ام در چه وضعي هستند. دوستان و خانواده را تك‌تك از مقابل چشمانم گذراندم. با صداي آژير قرمز ناگهان رشته افكارم گسسته شد. نمي‌دانستم چه اتفاقي افتاده. لحظه‌اي بعد صداي عبور هواپيماي اف ـ چهار را در آسمان پايگاه هوايي الرشيد بغداد شنيدم و برايم خيلي عجيب بود. زيرا عراق فقط هواپيماهاي روسي داشت. چند ثانيه بعد انفجار شديد بمبي تمام حدس‌هاي مرا در مورد يك جنگ تمام عيار به يقين تبديل كرد." (ص 35)

لشكري با آژيرها و انفجارهاي بعد متوجه مي‌شود، هواپيماي آمده، ايراني بوده است. اما مدت زيادي در اين پايگاه نمي‌ماند؛ همان روزهاي اول جنگ به جاي ديگر منتقل مي‌شود: "تعدادي محافظ جلو و عقب ماشين نشستند و حركت كرديم. پس از پياده شدن و گذشتن از چند راهرو مرا وارد اتاقي كردند و چشم و دستم را باز كردند. خانه‌اي بود بسيار بزرگ با چند اتاق خواب كه يكي از آن‌ها در اختيار من بود. پنجره‌ها با آهن مشبك نرده‌كشي شده بودند. با شنيدن صداي گريه بچه و خانم‌هاي خانه‌دار كه بچه‌هاي‌شان را صدا مي‌زدند، لحظه‌اي احساس كردم كه آزادم و مي‌توانم دوباره با خانواده‌ام باشم ..." (صص 20 و 21) و تا لشكري مي‌آيد به اين جاي جديد خو كند، به جاي قبلي بازگردانده مي‌شود.

در اين بازگشت و سلول‌هاي قبلي، اسيران ديگري را از ايران مي‌بيند و همچنين خلبانان اسير ديگري را: "صدايي گفت: لشكري تو هستي؟ از صدايش شناختم، فرشيد اسكندري هم‌دوره خلباني‌ام بود. نگهبان مرتب تذكر مي‌داد حرف نزنيم، ولي اين لحظات براي من خيلي مهم و شيرين بود. اولين بار بود كه پس از 15 روز كلام فارسي مي‌شنيدم.
ـ لشكري خيالت راحت باشد ايران مي‌داند تو زنده‌اي." (ص 43)

لشكري و خلبانان ديگر، با جابه‌جايي و گفت‌و‌گوها و بازجويي‌هاي به وقت و بي‌وقت روبه‌رواند تا شايد حرف تازه‌اي درباره شرايط نيروي هوايي ايران به زبان آورند.

آذر ماه 1359 خلبانان اسير به زندان ابوغريب منتقل مي‌شوند: "موقع آمدن از زندان استخبارات تمام وسايل را از ما گرفتند و در محل جديد حتي براي خوردن غذا وسيله نداشتيم. در اين‌جا با توجه به هواي كثيف، به ما هواخوري نمي‌دادند. روزنامه، سيگار و وسايل نظافت نداشتيم. همه كلافه شده بودند ..." (ص 53)

اسيران كه جز خلبانان از نيروي زميني ارتش و شهرباني هم بودند، با اعتصاب غذا، وضعيت را تا حدودي تغيير مي‌دهند و زندگي در اسارت ادامه پيدا مي‌كند: "صبح روز 31 شهريور 1361 با آژير قرمز و شليك توپ‌هاي پدافند متوجه حمله هواپيماهاي ايران به شهر بغداد شديم. مدت‌ها بود صداي هواپيماهاي خودي را بر فراز بغداد نشنيده بوديم. فرداي آن روز كه روزنامه‌هاي بغداد را براي‌مان آوردند عكس و خبر سقوط يك فروند هواپيماي اف ـ چهار ايران در شهر بغداد به چشم مي‌خورد. تنها يك دست كه درون يك دستكش بود و يك پاي درون پوتين از خلبان آن باقي مانده بود و خلبان ديگر به اسارت درآمده بود. با ديدن عكس و خبر روزنامه، حزن و اندوه بچه‌هاي خلبان صدچندان شد. همان شب مطلع شديم خلبان شهيد سرهنگ عباس دوران بوده است." (ص 63)

در ابوغريب، راديو نقش مهمي در اطلاع‌رساني از اوضاع ايران داشته است. سرتيپ لشكري سرنوشت اين دستگاه كوچك را در خاطرات خود با دقت دنبال مي‌كند. اين وسيله با ترفند از ابوغريب وارد زندان دژبان پايگاه هوايي الرشيد هم مي‌شود. در اين زندان نيز كمبود امكانات اوليه براي اسرا، شرايط زندگي را سخت مي‌كند: "يك روز سرهنگ عراقي ـ مسوول زندان ـ براي گفت‌وگو و رفع اختلاف آمد. در بين صحبت‌هايش گفت، صدام حسين ولي‌امر شماست و شما بايد از او اطاعت كنيد. من در جوابش گفتم، ولي امر ما خميني است و ما به جز او كسي را به ولي امري قبول نداريم. جر و بحث من و سرهنگ به جايي رسيد كه سيلي محكمي به من زد و من هم متقابلا با يك سيلي جواب او را دادم. ديگران با ديدن اين وضعيت تهييج شدند و با آن‌چه در اختيار داشتند از قبيل دمپايي، جارو و با مشت و لگد به نگهبانان حمله كردند. نگهبانان بيشتري از راه رسيدند، لذا ما مجبور به عقب‌نشيني شديم و به داخل آسايشگاه پناه برديم. لحظه به لحظه وضعيت بدتر مي‌شد. يكي از سربازان عراقي سعي داشت در آسايشگاه را باز كند و داخل بيايد. اما بچه‌ها بلافاصله چند قطعه چوب را شكستند و پشت در اصلي گذاشتند. نگهباني را كه پافشاري مي‌كرد داخل آسايشگاه بيايد به داخل كشيديم و گروگان گرفتيم. بلافاصله يك سرتيپ از استخبارات آمد و تهديد كرد اگر سرباز عراقي را آزاد نكنيم دستور مي‌دهد كمتر از پنج دقيقه آسايشگاه را با بولدوزر روي سر ما خراب كنند ..." (ص 78)

ادامه اين ماجرا مفصل است، اما بخش اصلي‌اش اين بود. حسين لشكري اين فضا را تحمل مي‌كند و تاب مي‌آورد تا مرداد 1367. او را در نيمه دوم اين ماه منتقل مي‌كنند. تصور اسراي ديگر اين است كه لشكري با پذيرفتن قطع‌نامه 598 آزاد مي‌شود، چون اولين اسير جنگ است. (ص 91)

اما لشكري پس از تقريباً يك ساعت دور زدن در خيابان‌هاي بغداد و اتوبان‌ها، سرانجام وارد منطقه‌اي به نام "يرموك" مي‌شود. در يكي از خانه‌هاي ويلايي اين منطقه به روي او باز مي‌شود. امير لشكري نوشته است: "احساس كردم شخصيت ديگري پيدا كرده‌ام. زيرا در طي هشت سال گذشته عراقي‌ها سعي كردند در مرحله اول شخصيت ما را خرد كنند. رفتار نگهبان در روزهاي اول و دوم خوب و عالي بود ... البته اين حالت زياد دوام نداشت و پس از مدتي كوتاه دوباره همان حالت تحكم را به خود گرفت." (ص 97)

به هر حال، اگر چه وضعيت جديد به نسبت زندان و اردوگاه خيلي بهتر است، اما لشكري را در حالتي از بيم و اميد فرو مي‌برد و تنها با برنامه‌ريزي براي انجام امور معنوي است كه اين وضعيت به ظاهر بي‌كم و كاست را تحمل مي‌كند. وصف اين وضعيت از صفحه 95 شروع مي‌شود و تا صفحه 123 ادامه پيدا مي‌كند. به مناسبت دسترسي حسين لشكري به راديو و تلويزيون و نزديكي به مركز كشور عراق، خاطرات او در اين بخش، به نوعي روايت وقايع اوضاع داخلي عراق هم هست.

لشكري پس از جنگ عراق و كويت، به وضوح پس‌رفت شرايط زندگي در عراق را حس مي‌كند و كار به آن‌جايي مي‌رسد كه از آن خانه ويلايي به محل جديدي منتقل مي‌شود: "خانه‌اي بود كه آثار تخريب جنگ در خانه‌هاي اطرافش نمايان بود. خانه متعلق به يكي از ايراني‌هاي رانده شده از عراق بود كه به دست استخبارات افتاده بود. اتاقي را به من اختصاص دادند كه بيشتر شبيه انباري بود ..." (ص 133)

لشكري در محل جديد هم شرايط را با دقت زيرنظر دارد. در اين شرايط خلبان اسير با انواع پيشنهاد‌هاي فريبنده و رنگارنگ روبه‌رو مي‌شود و همه را آزمون و امتحان فرض مي‌كند. در اين محل، با لشكري دو مصاحبه صورت مي‌گيرد كه البته هيچ‌ يك پخش نمي‌شود.
 "مصاحبه‌گر پرسيد: آيا مي‌داني با اسيران عراقي در ايران چه رفتار بدي دارند، در حالي كه شما در بهترين شرايط زندگي مي‌كنيد. گفتم: پانزده سال است من در زندان‌هاي شما هستم، ولي هنوز مرا به صليب سرخ معرفي نكرده‌ايد و نمي‌گذاريد با خانواده‌ام نامه‌نگاري كنم ..." (ص 142)

از صفحه 145 كتاب باخبر مي‌شويم كه حسين لشكري باز هم از خيابان‌هاي بغداد عبور مي‌كند و بدون چشم‌بند وارد ساختمان سازمان امنيت عراق در منطقه الرشيد مي‌شود. در واقع لشكري دوباره به سلول باز مي‌گردد و شرايط نگه‌داري از او به شدت افت مي‌كند: "دو ماه بود كه به محل جديد آمده بودم. ولي مرا به هواخوري نبرده بودند. هر روز صداي پاي صدها زنداني را مي‌شنيدم كه از راه‌رو به صورت دسته جمعي در حال رفت و آمد بودند. هواخوري براي زنداني‌ها به طور متوسط بين دو الي شش ماه، يك‌بار، آن هم بيست دقيقه به صورت اجباري بود ..." (ص 150)

لشكري با اعتراض و گفت‌وگو، به مرور شرايط خود را به وضع بهتري مي‌رساند و در اوايل سال 1374 بالاخره با نماينده صليب سرخ ديدار مي‌كند و براي خانواده‌اش نامه مي‌نويسد. او در زمستان سال 1376 به واسطه تهديد آمريكا عليه مراكز مهم عراق به يكي از خانه‌هاي امن منتقل مي‌شود و در نهايت 17 فروردين 1377 به مرز ايران مي‌رسد و آزاد مي‌شود.

نيمه دوم كتاب 6410 (يعني از صفحه 95 به بعد) فصل و تجربه تازه‌اي در خاطرات اسيران ايران است. بررسي دقيق اين بخش، استعداد آزاده ايراني را در برابر انواع شرايط (حتي با تأمين نيازها) نشان مي‌دهد.

واكنش لشكري، در واقع تلاش براي حفظ حسين لشكري در همه زمينه‌هاست تا عنوان "آزاده" برازنده او باشد. لشكري در همين شرايط جديد متن قرآن را حفظ مي‌كند و هميشه تأكيد دارد با برنامه‌ريزي براي كارهايي كه او را حفظ مي‌كند، مي‌تواند اسارت را تحمل كند، حتي اگر 18 سال شود: "ماه سوم بهار رو به اتمام بود. در خلوت هميشگي‌ام با خود گفتم: خدايا بهار ديگري از عمرم سپري شد و خبري از خانواده‌ام و آزادي ندارم. آيا تا بهار ديگر در اين سلول و در اين جهان هستم يا نه؟ ناگهان نيرويي قوي و پر از انرژي به ذهنم هجوم آورد كه تو بايد زنده بماني! آيا اين همه برنامه‌ريزي‌هاي دقيق براي زنده ماندن و برگشتن به وطن و خانواده نيست؟ نبايد عقلم را از دست بدهم تا اگر روزي خدا خواست و به ايران برگشتم و اگر خانواده‌‌اي مانده بود، موفق به ديدار آن‌ها شوم و با عقل سالم و روحيه شاداب آن‌ها را ملاقات كنم. سعي كردم مقدار نرمش و ورزش را بيشتر كنم و كمتر به اطراف خودم توجه داشته باشم. چون از دست من كاري برنمي‌آمد و همين موضوع بيشتر آزارم مي‌داد." (ص 154)

مرور كتاب 6410 را با خاطره‌اي از حسين لشكري به آخر مي‌رسانيم: "نزديك عيد سال 1374 بالاخره با كلي چانه زدن با هفته‌اي دوبار [هواخوري] آن هم به مدت نيم ساعت موافقت شد. محوطه هواخوري حدود هفت‌صد متر داشت كه ديوار‌هاي آن به ارتفاع شش متر از بتون ساخته شده و پوشش داخلي آن با گچ سفيد شده بود. سقف آن با شبكه‌هاي آهني به صورت آبكشي كه فقط گنجشك مي‌توانست عبور كند، پوشيده شده بود ... در و ديوار اين محوطه پر بود از نوشته‌هاي مختلف، يادگاري، تاريخ اعدام، يادداشت محكوم به حبس ابد، تازه دستگير شده و انواع و اقسام اسم‌ها از مرد و زن و نوع شكنجه‌هايي كه ديده بودند. يكي از حال پدر و مادرش جويا شده بود، ديگري دوستش را سفارش به صبر مي‌كرد، آن ديگري مژده تولد نوزاد را به رفيقش مي‌داد. تابلوي اعلانات خوبي بود. حدود نيم ساعت وقت مرا گرفت. جملاتي كه به فارسي نوشته شده بود نظرم را جلب كرد، پيش خودم گفتم: خدايا مگر به غير از من اين‌جا ايراني ديگري هم هست. اولين جمله‌اي كه خواندم نوشته بود: "علي‌جان سلام، من خوبم تو چطوري؟ بالاخره به آروزي‌مان مي‌رسيم. اگر تو حالت خوب است، يك ضربدر جلو نوشته بگذار. قربانت، زهرا" خدايا اين‌ها چه كساني هستند و چرا اين‌جا نگه‌داري مي‌شوند. اين دختر يا پسري كه برايش پيغام گذاشته، چه رابطه‌اي باهم دارند. اگر اين‌ها مبارز هستند، اين نوشته‌هاي عاشقانه چيست و اگر مبارز نيستند در زندان سياسي عراق چه مي‌كنند؟ ... هر كاري مي‌كردم، فكر علي و زهرا مرا رها نمي‌كرد ... اين افكار هم‌چنان تا نوبت هواخوري بعدي ادامه داشت. بلافاصله سراغ نوشته‌ها رفتم. چيزي كه جلو نوشته‌ها اضافه شده بود، نفر سومي بود كه نوشته بود: "بچه‌ها نگران نباشيد به زودي از اين‌جا مي‌رويم." بلافاصله چوب كبريت گير آوردم و نوشتم: "بچه‌ها حال‌تان چطور است، اين‌جا چه مي‌كنيد و براي چه آمده‌ايد. من خلبان حسين لشكري هستم و 16سال است كه از خانواده‌ام خبر ندارم." آن روز و روزهاي بعد در فكر بودم كه چرا اين‌ها سه نفر شدند و نفر آخري كيست؟ ثانيه‌شماري مي‌كردم كه دوباره به هواخوري بروم. بلافاصله به طرف نوشته‌ها رفتم و در جلو نوشته‌هاي زهرا نوشته شده بود: "من هم حالم خوب است، همه‌اش به فكر تو هستم. اگر خدا بخواهد به همديگر مي‌رسيم. غذاي اين‌جا خوب نيست. مي‌خواهم به عراقي‌ها بگويم ما را از اين محل ببرند. دوستت دارم، علي‌اكبر." نفر سوم اسم خودش را نوشته بود: "حسن خلج، اهل قزوين" و من از خواسته بود مشخصات بيشتري بنويسم. دفعه بعدي كه براي هواخوري رفتم نوشته‌ها زياد شده بود. علي‌اكبر به زهرا نوشته بود:‌ "مرا بازجويي بردند از مشخصات دايي‌ها و پسرعمو‌ها پرسيدند. گفتم من و تو دخترعمو و پسر عمو هستيم و مي‌خواهيم ازدواج كنيم و از دست رژيم ايران فرار كرده‌ايم و قصد پيوستن به سازمان مجاهدين خلق را داريم و تو هم دقيقاً همين جواب‌ها را بده! اگر بفهمند دروغ مي‌گوييم پدرمان را درمي‌آورند." زهرا متعاقباً از علي‌اكبر خواسته بود مشخصات عمو و پسرعمويش را براي او بنويسد تا بتواند در بازجويي جواب بدهد. حسن خلج نوشته بود 16 سال دارد و در درگيري‌هاي قزوين فرار كرده است و قصد پيوستن به سازمان مجاهدين خلق را دارد. چند جمله‌اي به عنوان وصيت براي‌شان نوشتم: "اگر به سازمان بپيونديد فقط سلول خودتان را مقداري بزرگ‌تر كرده‌ايد. چون سازمان خودش در بغداد زنداني است. تا بيشتر آلوده نشده‌ايد برگرديد به كشور خودمان. شما جوان هستيد و آينده روشني داريد. چند روز ديگر عيد فرا مي‌رسد و شما بايد پيش خانواده‌هاي چشم انتظار خود باشيد ..." پس از برگشت به سلول سرما خوردم و چند روز نتوانستم بيرون بروم. پس از بهبودي وقتي به هواخوري رفتم، ديدم جواب هر سه آن‌ها در چند كلمه خلاصه شده است: "1 ـ پشيمانم ولي چاره‌اي ندارم كه به سازمان بپيوندم و با علي باشم (زهرا)، 2 ـ پشيمانم، من هم چاره‌اي ندارم كه با سازمان و در كنار زهرا باشم، 3 ـ پشيمانم ولي چاره‌اي ندارم جز اين‌كه تا آينده‌اي نامعلوم به سازمان بپيوندم. ما سفارش مي‌كنيم تو حتماً برو ايران و اين‌جا ماندگار نشو!‌ ناراحت و اندوهگين از جواب آن‌ها بقيه وقتم را قدم زدم." (صص 150 تا 153).
 
امير خلبان آزاده حسين لشكري، راوي خاطرات كتاب "6410"، هجدهم مرداد 88 بر اثر صدمات ناشی از دوران اسارت در سال های جنگ تحمیلی، به خيل ياران شهيدش پيوست.

كتاب "6410" در قطع وزيري و 212 صفحه، با شمارگان 3000 نسخه و بهاي 17000 ريال،‌سال 1383 توسط مديريت انتشارات معاونت فرهنگي سازمان عقيدتي سياسي ارتش جمهوري اسلامي ايران،‌  منتشر شده است.

 
    





نگارنده : fatehan1 در 1392/9/2 9:14:45


نظرات :