نام کاربری :
کلمه عبور :
  عضویت در سایت
  بازیابی کلمه عبور
 
   
شُنام
کتاب شنام، خاطرات و روایت بسیار زیبای کیانوش گلزار راغب از خاطرات زمان جبهه رفتن و اسارت و آزادی از اسارت می‌باشد.


شنام از 12 فصل تشكيل شده كه فصل پاياني به نامه‌ها و عكس‌هاي مرتبط با موضوع كتاب اختصاص يافته است. كيانوش گلزار راغب در مقدمه كتاب نوشته است: آنچه در اين كتاب آمده چكيده و فشرده‌اي از خاطرات دوران اسارتم است. اگر چه كوتاه بود؛ اما پس از گذشت 28 سال هنوز هم سايه سنگين آن دوران را بر روح و جسمم احساس مي‌كنم. او يادآوري كرده است: در طول نگارش كتاب ترجيح دادم براي تكميل اطلاعاتم و يا حوادثي كه جزئيات‌شان را به طور دقيق به خاطر نمي‌آورم، به هيچ منبعي جز ذهن خود مراجعه نكنم و ابتدا هر آنچه را در طول سال‌ها در ذهنم انباشته شده به رشته تحرير در آوردم.

کیانوش گلزار راغب که در شهرستان اسدآباد همدان زندگی می‌کرده، برخلاف مخالفت خانواده‌اش با کمک برادرش به جبهه‌ها اعزام می‌شود که در اولین عملیات خودش که در آن برای اولین بار سربازان سپاه اسلام از مرزهای عراق عبور می‌کنند و بخشی از خاک عراق را به دست می‌گیرند، شرکت می‌کند.


کیانوش گلزار راغب بعد از مجروح شدن به پشت جبهه‌ها بر می‌گردد و همراه برادرش که خود از اعضای اصلی سپاه اسدآباد بوده است به سمت بیمارستان شهری دیگر میرفته‌اند که در راه توسط نیروهای «کومله» اسیر میشوند و به پایگاه‌های آنها برده میشوند.

گلزار راغب در خاطره ای از لحظات مقاومتشان برای حفظ قله «شنام» میگوید که:


بعد از ظهر شده بود و همه خسته بودیم. سرم را روی شانه‌ی یکی از بسیجیان اصفهانی گذاشته و چرت می‌زدم، او هم سرش را روی سر من گذاشته بود و استراحت می‌کرد. یکباره انگار شیئی یک تنی بر سرم فرو افتاد. گردنم را به درون سینه ام فشار داد و نقش بر زمینم کرد. گرد و خاک و سنگریزه به هوا بلند شد. بر اثر موج انفجار چیزی نمی‌شنیدم، صورتم کاملا خیس شده بود. دستی به صورتم کشیدم. تکه های چربی و خون بر سر و صورتم چسبیده بود. هرچه وارسی کردم، جای خون و تکه های چربی را روی تنم پیدا نکردم. به بسیجی اصفهانی نگاه کردم. سرش شکافته و تا نزدیک شانه اش لغزیده، همان‌طور آویزان مانده بود. فقط توانستم یکباربه آن صحنه نگاه کنم.او به خواب خوش ابدی فرو رفته بود. در شگفت بودم که چگونه موج انفجار سرم را پائین رانده، ترکش را از فاصله یک سانتی متری بالای سرم گذرانده، مسافرش را آرام و بی صدا انتخاب کرده و رفته بود.

کیانوش گلزار راغب بعد از مجروح شدن به پشت جبهه‌ها بر می‌گردد و همراه برادرش که خود از اعضای اصلی سپاه اسدآباد بوده است به سمت بیمارستان شهری دیگر میرفته‌اند که در راه توسط نیروهای «کومله» اسیر میشوند و به پایگاه‌های آنها برده میشوند.

او در روایتی از نحوه اسیر شدنشان میگوید که:

یک کیلومتری از جاده دور شدیم که دستور توقف صادر شد. از ابتدای صف شروع به بازرسی کردند. تمام مدارک شناسایی همراه گروگان ها را لای دستمالی ریختند و آن را گره زدند. وقتی کارت عضویت سپاه داداش نباتم را از جیبش بیرون کشیدند، هلهله شادی سر دادند و فریاد پاسدار، پاسدارشان به هوا بلند شد.

همچنین در مورد تبلیغات منفی ای که این گروه در مورد نظام جمهوری اسلامی انجام میداده است میگوید که: شب، به روستای بزرگی رسیدیم. ما را مسجد روستا بردند. مردم روستا در اطراف مسجد تجمع کردند. آنها وقتی دیدند می‌خواهیم نماز بخوانیم، با تعجب به هم می‌گفتند: کومله می‌گه اینا جنایتکارن، پس چرا نماز می‌خونن؟

او همچنین در مورد وضعیت دوران اسارتشان اشارات زیادی میکند که در بخشی از کتاب آمده است که:


شرایط بد بود و اوضاع روز به روز بدتر می‌شد. کمبود جا و نبود تغذیه مناسب، نبود امکان استحمام و بوی تعفن و تجمع کثافت، انگار به حشرات موذی و کک‌ها و شپش‌ها فراخوان عمومی داده بود! سورچرانی آنها از اندام نحیف ما پایانی نداشت.

او در مورد کلاس‌های اجباری اعتقادی کومله‌ها گفته است:


در این بین کلاس‌های اجباری آموزش ایدئولوژیک هم قوز بالا قوز بود. اسرا موظف بودند مصیبت طرح مباحث «اگزیستانسیالیسم» و اصول «دیالکتیک» و سرقت فلسفه «هگل» و رواج آن توسط «مارکس» و اجرای کاک «لنین» و کشتار و تسویه حساب رفیق «لنین» و کشتار و تسویه حساب رفیق «استالین» را مشق کنند و به لقب هایی چون اخلاف میمون «داروین» و انسان نئاندرتال مفتخر شوند. شنیدن این مباحث از زبان کسی که خودش هم به درستی از چند و چون قضایا خبر نداشت آن هم با لهجه کردی مصیبت بود مخصوصا وقتی شنونده، من لک و «قدرت» لره و «قاسم» ترکه و «جاسم» بلوچ بودیم!

در این بین داستان فقط به روایت او از اوضاع اسارتش ختم نمی‌شود بلکه وارد شدن دختری به نام «شیلان» که از اعضای کومله بوده است روند زندگی او را تغییر میدهد و همین دختر است که روند آزادی او را هموار میکند و بعد خود نیز بعد از آزادی کیانوش از دست کومله‌ها فرار میکند که بعد از آن فرار نیز اتفاقاتی برای او و شیلان می‌افتد که روایت بسیار زیبایی را ایجاد می‌کند.

 شنام از 12 فصل تشكيل شده كه فصل پاياني به نامه‌ها و عكس‌هاي مرتبط با موضوع كتاب اختصاص يافته است. كيانوش گلزار راغب در مقدمه كتاب نوشته است: آنچه در اين كتاب آمده چكيده و فشرده‌اي از خاطرات دوران اسارتم است. اگر چه كوتاه بود؛ اما پس از گذشت 28 سال هنوز هم سايه سنگين آن دوران را بر روح و جسمم احساس مي‌كنم. او يادآوري كرده است: در طول نگارش كتاب ترجيح دادم براي تكميل اطلاعاتم و يا حوادثي كه جزئيات‌شان را به طور دقيق به خاطر نمي‌آورم، به هيچ منبعي جز ذهن خود مراجعه نكنم و ابتدا هر آنچه را در طول سال‌ها در ذهنم انباشته شده به رشته تحرير در آوردم. به همين دليل، در مواردي ممكن است نام فرد يا افرادي را به طور كامل به ياد نياورده و در نتيجه به ذكر اسم يا نام خانوادگي آن‌ها بسنده كرده باشم، در برخي موارد نيز كه نام شخصي را به كاملاً از ياد برده‌ام نامي مستعار براي او برگزيده‌ام و البته مواردي از اين قبيل در پي نوشت‌هاي هر فصل مشخص شده است.

فصل اول كتاب با عنوان (كوچ) بخشي از خاطرات راوي از حوادث سال 1359 را در بر مي‌گيرد
كه او شوق پيوستن به نيروهاي سپاه در شهر محل زادگاهش (اسدآباد همدان) را دارد كه سرانجام موفق مي‌شود و به همراه بقيه دوستانش به جبهه‌ غرب اعزام مي‌شود.

در فصل دوم كتاب (روي دوش شنام)، به شرح عمليات در قله شنام پرداخته مي‌شود:


تاريخ دقيقش را به خاطر دارم. شب 1360.04.29بود. براي فرار از سرماي كوهستان به پشته‌هاي ‌علف و خرمن‌هاي گندم پناه برديم. روز بعد، از دره حيات گذشتيم. در طول مسير رودخانه، تا غروب راه رفتيم و تنگ غروب به محل از پيش تعيين شده به فاصله 500 متري براي يورش نهايي رسيديم. هدف ما تسخير قله «شنام» بود.(ص 36) راوي در فصل بعدي (يك روز تعطيل)، كه از اين مرحله به بعد نام خود را شنام معرفي مي كند، به ماجراي اسارت خود به دست نيروهاي كومله در يك كمين در مسير مريوان به سنندج مي‌پردازد.
 اين واقعه در روز جمعه 1360.05.09 اتفاق مي‌افتد و ماجراهاي اصلي اسارت كيانوش گلزار راغب از اين هنگام شروع مي‌شود. راوي در لحظات اوليه اسارت كه آنها را از ميان مزارع عبور مي‌دهند، نامه‌هاي همراه و اوراق شناسايي خود را كه پاسداربودن او را نشان مي‌دهد، ميان ساقه‌هاي بلند گندم جا مي‌گذارد.
او كه در هنگام اسارت كنار برادرش (نبات‌علي) بوده، در پايان اين فصل از او جدا مي‌شود؛ نيروهاي كومله به بهانه مبادله نبات‌علي را از كيانوش جدا مي‌كنند.

«جاي خالي برادر» عنوان فصل بعد كتاب است كه در آن، راوي به دشواري‌هاي اسارت در ماه‌هاي اوليه و لحظه‌هاي فراق برادر و دلواپسي از نامعلوم بودن سرنوشت او اشاره مي‌كند.

 همچنين در فصل پنجم با عنوان «دره بيداد»،
راوي به توصيف محل نگهداري اسرا در مدرسه روستاي ترجان مي‌پردازد كه نيروهاي كومله از آن به عنوان زندان استفاده مي‌كنند. در ادامه اين فصل به انتقال اسرا به زنداني در يك دره دور افتاده و پرت اشاره مي‌شود كه شرايط به مراتب سخت‌تري براي اسرا دارد: دره، دره بيداد بود در كنار رودخانه‌اي خروشان، ميان جنگل‌هاي بلوط و درختان وحشي، بدون راهي براي گريز يا اميدي به رهايي.(ص102)

فصل ششم كتاب، «شيلان» نامگذاري شده كه در آن، به ماجراي آشنايي راوي با دختر جواني به همين نام (شيلان) در همان زندان دره بيداد پرداخته شده است.
با اين حال، محورهاي اصلي اين فصل هم مانند فصول قبلي به دشواري‌هاي زندگي در اسارت مي‌پردازد، اما حضور شيلان در اين ميان براي راوي به منزله نقطه روشني است كه با انديشيدن به آن، روح خسته و رنجورش را التيام مي‌بخشد.

در فصل هفتم (نامه سفارشي)، راوي از طريق نامه‌‌اي كه از شيلان دريافت كرده (موقع خواندن آن متوجه مي‌شود در واقع اطلاعيه قديمي كومله است)، از شهادت برادرش نبات‌علي آگاه مي‌شود كه نيروهاي كومله او را تيرباران كرده‌اند.

ماجراهاي آزادي راوي (كيانوش گلزار راغب) از اسارت نيروهاي كومله در فصل هشتم با عنوان « سيگار آزادي» شرح داده شده است:
صبح هجدهم شهريور 1361 اولين صبحانه آزادي را در پايگاه ژاندارمري خورديم و ساعتي بعد با يك جيپ به پادگان ژاندارمري سردشت رفتيم. (ص 165) راوي خاطرات در اين فصل به پناهنده‌شدن شيلان به نيروهاي ايراني هم اشاره مي‌كند كه اين موضوع از نظر روحي و عاطفي وي را تحت تاثير قرار مي‌دهد: برادر اميدي لبخندي زد و گفت: خواهر شيلان چند روز پيش اومده خودشو داوطلبانه تسليم كرده، حتي خبر آزادي تو رو هم اون به ما داد. (ص 177) در ادامه ماجراهاي اين فصل، شيلان در نزد دايي حبيب در شهر سقز مي‌ماند و كيانوش آماده عزيمت به محل زادگاهش مي‌شود.

در دو فصل بعدي كتاب (قد كشيدن و پاي حرف‌هاي پدر)
، نويسنده كتاب به ماجراي مراجعت خود به محل زادگاهش و شنيدن حرف‌هاي پدر درباره مراحل جستجوي او و برادر شهيدش در ماه‌هاي اسارت مي‌پردازد.

 فصل آخر خاطرات كتاب (فرداي ديروز) به شرح فعاليت مجدد راوي در سپاه و بازگشت او به شهر سقز براي ديدار شيلان مي‌پردازد
كه در پايان اين فصل، روند ماجراها سرنوشت غم‌انگيز و دلگيري را براي او رقم مي‌زند و راوي براي هميشه از ديدار شيلان محروم مي‌ماند.

در فصل دوازدهم كه پايان بخش كتاب شنام است، متن 9 نامه از دوران اسارت به قلم آزاده، كيانوش گلزار راغب به همراه 16 قطعه عكس از وي و افراد مرتبط با موضوع كتاب ارائه شده است.

کتاب شنام، خاطرات کیانوش گلزار راغب، در 270 صفحه توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است.



گزارش شبکه خبر از کتاب شنام



نگارنده : fatehan1 در 1393/1/9 21:6:14


نظرات :