نام کاربری :
کلمه عبور :
  عضویت در سایت
  بازیابی کلمه عبور
 
   
گوهرهای خفته در خاک
«گوهرهای خفته در خاک» عنوان اثری است در بردارنده خاطرات تفحص که توسط ریحانه خوش طینت به رشته تحریر درآمده است.


معرفی کتاب

کتاب «گوهرهای خفته در خاک» روایت خاطراتی درباره پس از جنگ است، روایت پیدا کردن گوهرهایی که در گوشه و کنار نزدیک مرزهای غرب و جنوبی ایران خفته‌اند و خانواده‌هایشان سال‌ها چشم انتظار برگشتن گوهر دردانه‌ای هستند که به اسلام تقدیم کرده‌اند. پس از پایان جنگ خیلی‌ها کارشان این شد که خاک‌های این سرزمین را بکاوند و گوهر پیدا کنند و با احترام در پرچمی مقدس بپیچند و اگر نام و نشانی نداشته باشند، به خانواده اصلی آن شهید یعنی مردم ایران تقدیم کنند.

کسانی که به دنبال تفحص پیکرهای پاک شهدا رفتند، خاطرات بسیار شنیدنی و دست اول از این کار دارد و در این راه حتی تعدادی از خود آنها نیز به درجه بلند شهادت رسیدند. مثل شهیدان علی محمودوند، مجید پازوکی، علیرضا غلامی و حسین و عباس صابری و البته هستند کسانی که هنوز هم که هنوز است مسئولیت پیدا کردن پیکر شهیدان را دارند. مثل سرهنگ جانباز علیرضا غلامی مسئول فعلی اطلاعات عملیات کمیته جست‌وجوی مفقودان ستاد کل نیروهای مسلح.

کتاب «گوهرهای خفته در خاک» که به قلم و همت ریحانه خوش طینت منتشر شده است مجموعه‌ای است از خاطرات افرادی که سال‌ها مشغول این کار بوده‌اند. این خاطرات به صورت برش‌های خواندنی در کتاب آمده‌اند و این قابلیت را دارند که خواننده هر جای کتاب را باز کند و این خاطرات را که بسیار خوب هم نوشته شده‌اند بخواند.

در بخشی از مقدمه آمده است:

تو حال خودش نبود. قاب عکس را سفت چسبیده بود و هراسان به این طرف و آن طرف می‌دوید. قاب را جلوی صورتش می‌گرفت و مدام به فیلمبردار اشاره می‌کرد: از بهروزم فیلم بگیر! چرا از من می‌گیری؟!! در حالی که پهنای صورت اشک می‌ریخت، سراسیمه آمد و کنار ماشینی که شهدا را حمل می‌کردند ایستاد. اشک امانش نمی‌داد. با همان «بغض گلوگیر» و کهنه‌ای که سال‌های سال بود در سینه حبس کرده بود، سرش را بالا گرفت و پرسید:

آقا گم‌نام شصت و یک دارین؟ هجده سالشه!

حاج خانوم کدام منطقه بوده؟

سومار پسرم! سومار

چشم گرداند روی تابوت‌ها.یکی یکی اسم‌هایی که روی تابوت‌ها حک شده بودند را رصد کرد و به آرامی گفت:

نه حاج خانوم! سومار نداریم

آه از نهاد پیرزن برخاست. نفس عمیقی کشید و هق‌هق کنان راهش را از کنار ماشین کج کرد. این بار خبرنگار فرصت را غنیمت شمرد و سریع جلوی راهش را گرفت:

مادر...مادر از کی‌ می‌گردی؟

23 ساله مادر! 23 سال

و باز هم اشک بی‌امان

ببین بچه‌ام چه خوشکله! اومدم دوستاش بدرقه کنم. شاید بچه منم تو اینها باشه. نمی‌دونم که! اومده بود تو خواب همسایمون که پلاک و استخوناشو آوردن... اومدم ببینم هست یا نه؟! از هر کی پرسیدم گفتن نیست...

در قسمتی از کتاب می‌خوانیم:

«بعد از چندین سال از سرنگونی صدام این خاطره از این افسر عراقی نقل شد:

جلسه خصوصی بود. صدام مرا خواست. با آن قیافه عصبانی و خشم گرفته‌اش رو کرد بهم و همراه یک فحش فجیع مرا خطاب قرار داد و گفت: چند تا عکس برای من آوردند. حالا یه سوالی ازت دارم. با این همه پولی که بهتون می‌دم چرا باید وضعیت رسیدگی به کشته‌های ما این جوری باشه؟

عکسی را نشانم داد. تبادل مرزی شلمچه بود که سربازهای عراقی با پوتین و لباس‌های پاره پوره در حال حمل تابوت‌های بدون پرچم کشته‌ها هستند و بعد چند تا عکس از کشته‌های ایران در آورد و با دست محکم زد بهشان و گفت به من بگو کدوم اینها شهیدن؟!

یک نگاه به دو عکس انداختم. سربازهای ایرانی با پوتین‌های واکس زده، با نظم و ترتیب زیبایی در حال حمل کشته ها بودند حتی پرچمی که روی تابوت‌ها کشیده بودند اتو شده بود انگار!

صدام در حالی که عصبانیت از همه وجودش فوران می‌کرد با چشمان خون آلود با تشر بهم گفت: حالا بگو کدومشون شهیدند؟ این درب وداغونه؟ یا اونی که با احترام می‌برن؟

با ترس و لرز گفتم: قربان جسارت نباشه!

گفت: زود جوابمو بده!

اشاره کردم به شهدای ایرانی و گفتم: اگه به من باشه می گم اینا شهیدند.»

انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی این کتاب را در 208 صفحه با قیمت 4700 تومان منتشر کرده است.




نگارنده : fatehan1 در 1393/9/16 10:56:34


نظرات :