نام کاربری :
کلمه عبور :
  عضویت در سایت
  بازیابی کلمه عبور
 
   
نسیم تقدیر
نسیم تقدیر روایتگر خاطرات "محمد جواد سالاریان" است که توسط سعید عاکف تالیف گردیده است. محمد جواد سالاریان آزاده ای است از شهر مقدس مشهد، که در سال 1364 در جزیره بوارین در جریان عملیات شدیداً مجروح می شود و سپس به اسارت مزدوران بعثی در می آید. او خاطراتش را با نقل وداع در آخرین اعزام خود با همسر و فرزندش، آغاز می کند و حال و هوای غریبش را در آن وداع بازگو می کند.

در ادامه درباره مقدمات عملیات سخن به میان می آورد و پس از آن جریان حضور خود را در عملیات به تصویر می کشد. او بارها در آستانه شهادت قرار می گیرد. او در حال احتضار با حضرت زهرا ملاقات می کند اما به گفته خود تعلق او به فرزندش مانع از توفیقش می شود و در ادامه چگونگی اسارت خود را توضیح می دهد. او که بخشی از کودکی خود را در کشور عراق سپری کرده است با زبان عربی آشنا است و این موضوع باعث می شود که از او به عنوان مترجم برای ارتباط با اسرا استفاده کنند. این مسئله بسیار برایش رنج آور است زیرا بایستی شاهد شکنجه ها و بازجویی های وحشیانه آنها باشد تا سخنان اسرا را برای آنها توضیح دهد و از طرفی بعضی از اسرای ناآشنا او را به عنوان خائن قلمداد می کنند در حالی که با تغییر در متن ترجمه شده به آنها کمک می کند. او که خود از ناحیه صورت و پا مجروح است بیشتر در شکنجه ها زجر می کشد و عفونت زخم هایش برای مدت بسیار طولانی او را آزار می دهد. در این کتاب خاطرات با پیوستگی مناسب در دنبال هم می آیند و در آنها اتفاقات و حالات اسرا و توسل ها و ذکرها به تصویر کشیده می شود که یکایک خاطرات به وضوح بیانگر صبر و استقامت اسرا هستند. در انتهای کتاب چندین عکس و نامه از دوران اسارت محمد جواد سالاریان گنجانده شده است.
جزئیات کامل و بیان شیوای حالات درونی از ویژگی های این کتاب است که توانسته با قلمی روان اسارت را به زیبایی به تصویر بکشد و مجموعه ای خواندنی و دلنشین را به وجود آورد.

قسمتی از متن کتاب:

... من قبلاً بارها از همرزمانم شنیده بودم که هنگام شهادت، یکی از حضرات مقدسۀ معصومین(علیهم‌السلام) بر بالین فرد محتضر حاضر می‌شوند. و حالا شاهد حضور مبارک یکی از آن بزرگواران بودم. و از تأثیر همین حضور بود که گویی در یک مدهوشی بی‌انتها فرو رفتم. از هیچ کدام از آن دردهای طاقت‌فرسا خبری نبود. جز نورانیت و صفا، محسوسات و ادراکات دیگری نداشتم. به وضوح می‌دیدم که باید آمادۀ رفتن شوم، رفتن به سوی آخرت...







نگارنده : fatehan1 در 1392/5/30 12:3:13


نظرات :