نام کاربری :
کلمه عبور :
  عضویت در سایت
  بازیابی کلمه عبور
 
   
دوره‌ درهای بسته
مجموعه کتاب های دوره درهای بسته با عناوین مختلف به خاطرات و بررسی وقایع دوران اسارت اسرا می پردازد. هر یک از کتاب های «دوره درهای بسته» اسارت را از زبان یکی از آزادگان روایت می کند. در نوشتن این کتاب ها که بنا دارد تصویری با روایت های گوناگون از اسارت ارائه کند، سعی شده است فضایی روایی در کار آفریده شود. البته این کوشش به هیچ وجه روی دست آویزی برای دست بردن در وقایع یا افزودن رخدادهای خیالی به متن واقعیت قرارنگرفته است آنچه در این مجموعه آمده است، بازنوشته ی وقایع حقیقی است.در ادامه برخی از عناوین این کتاب را بررسی می کنیم.

دوره درهای بسته جلد  1 :


 به روایت عبدالمجید رحمانیان
نویسنده: سمیه حسینی

دوره درهای بسته جلد  2 :
به روایت اسیر شماره 5533 فاطمه ناهیدی



دوره درهای بسته جلد  3 :


کتاب «دوره درهای بسته:3» به روایت اسیر شماره 33580: معصومه آباد

اسیر شماره 33580

معصومه آباد 17 ساله بود که در 23 مهر 1359 اسیر شد و اسارت پرفراز و نشیب او تا 10 بهمن 1362 ادامه داشت.

دوره درهای بسته جلد  4 :


جلد چهارم از مجموعه کتاب های دوره درهای بسته با عنوان «دوره درهای بسته به روایت اسیر شماره ۴۲۲۸، منصور کاظمیان» به کوشش جابر تواضعی تهیه و تنظیم و در انتشرات روایت فتح چاپ و بازار کتاب عرضه شده است. براساس یادداشت ناشر در مقدمه ی کتاب، «هریک از کتاب های «دوره درهای بسته» اسارت را از زبان یکی از آزادگان روایت می کند. در نوشتن این کتاب ها که بنا دارد تصویری با روایت های گوناگون از اسارت ارائه کند، سعی شده است فضایی روایی در کار آفریده شود البته این کوشش به هیچ روی دست آویزی برای دست بردن در وقایع یا افزودن رخدادیهای خیالی به متن واقعیت گرفته است. آن چه در این مجموعه آمده است بازنوشته ی وقایع حقیقی است.»

چهارمین جلد از این مجموعه به خاطرات خلبان آزاده منصور کاظمیان از ایام اسارت اش در اردوگاه های عراق اختصاص دارد. وی از جمله چهار خلبانی است که با دو فروند هواپیمای جنگنده ی اف۴ در تیرماه ۱۳۶۱ به شهر بغداد حمله بردند و با بمباران شهر بغداد و ناامن کردن فضای شهر، امکان برگزاری کنفرانس کشورهای غیرمتعهد را از رژیم بعث عراق گرفتند. در این عملیات متهوانه شهید عباس دوران و آزاده منصور کاظمیان، خلبانان و سرنشینان اولین جنگنده ی شکاری و سرگرد اسکندری و ستوان باقری خلبانان هواپیمای دوم بودند، که با آتش پدافند دشمن، جنگنده ی حامل شهید دوران و آزاده کاظمیان هدف گلوله های دشمن قرار گرفته، خلبان عباس دوران به درجه ی رفیع شهادت نائل می گردد. آزاده منصور کاظمیان به دست نیروهای بعثی اسیر می شود.

در این کتاب منصور کاظمیان چگونگی اسارت خود را شرح می دهد و به مرور خاطرات هشت سال زندگی در اسارتگاه های عراق می پردازد.

وی به عنوان افسری اسیر از نگاه خود به دنیای اسارت می نگرد و تلاش می کند مخاطب را با زندگی اسیران ایرانی و به خصوص افسران اسیر آشنا سازد.

این آزاده ی سرافراز روایت خود را از زمان دستگیری توسط نیروی بعثی و حضور در زندان وزارت دفاع عراق آغاز می کند: «می خواستم چشم هام را باز کنم نمی توانستم نمی شد. همه ی بدنم درد می کرد. انگار خواب رفته باشد. سنگین بودم و کرخت. پلک هام مثل سرب سنگین شده بود. لب هام کلفت شده بود. نمی دانم چقدر گذشت که توانستم چشم باز کنم. چند نفر دورم را گرفته بودند. بهم زل زده بودند و حرف می زدند. نه می دانستم کی هستند، نه نمی فهمیدم چی می گویند. ولی مطمئن بودم درباره ی من حرف می زنند. ترسیده بودم. ذهنم پر سوال بود. اینجا کجاست؟ این ها کی اند؟ چرا این جوری حرف می زنند که من نمی فهمم؟ من زنده م یا مرده؟ اگر مرده م پس این ها هم نکیر و منکرند که دارند ازم سوال می کنند ولی چرا اینجوری؟ کلی تصویر توی ذهنم بالا و پایین شد. توی یکیش خودم را دیدم که از هواپیما پریدم بیرون. حساب دستم آمد چه اتفاقی افتاده. زور زدم ببینم دیگر چی یادم می آید. این آخرین تصویر بود بعدش دیگر هیچیف اسیر شده بودم…»

وی که در عملیات مجروح شده بود، برای معاینات به بیمارستان الرشید فرستاده می شود و سپس برای بازجویی به زندان منتقل می شود. در طول بازجویی ها متوجه ی شهادت خلبان عباس دوران می شود. مدتی بعد از وزارت دفاع به ساختمانی نامعلوم در شهر بغداد اعزام و در اطاقی کوچک حبس می گردد. جایی که نزدیک شکنجه گاه بود و او صدای ضجه و فریاد زندایان را می شنید.

در تنهایی به اسارتش فکر می کرد و زندگی اش مانند فیلم از ذهنش می گذشت، به خصوص پرواز آخرش را مدام مرور می کرد. راوی در ادامه به گفتگوی خود با شهید دوران اشاره کرده و درباره ی دلیری و شجاعت و روحیه ی خستگی ناپذیر شهید عباس دوران می گوید: «… همه رفتند جز من و دوران. می خواست درباره ی فردا با هم حرف بزنیم. اصرار می کرد که اگر خدای نکرده اتفاقی افتاد و خواستی بپری من رو ایجکت نکن. دوست نداشت اسیر بشود. گفت بعد از زدن هدف؛ اگر نشد ادامه بدهیم و هواپیما قابل کنترل نبود، می رود توی یکی از ساختمان های شهر. مطمئم بودم از روی ترس این حرف را نمی زند. می داند چهم می گوید. اصلاً کسی نبود که به این چیزها اعتنا کند، شجاع تر از این حرف ها بود. هر پرواز و مأموریتی که پیش می آمد نه نمی گفت…»

دو ماه پس از دستگیری و شروع اسارت منصور کاظمیان به اردوگاه الانبار منتقل می شود و برای اولین بار تعدادی زیادی از هم وطنان خودش را می بیند. او این دیدار را این گونه توصیف کرده است: «وقتی وارد آسایشگاه شدم حسابی ذوق کردم. مدت ها بود این همه ایرانی و هم زبان ندیده بودم. باورم نمی شد. یعنی خواب نمی دیدم؟ یک سری شان را می شناختم و یک سری شان را نه. ولی آنجا توی آن وضعیت دیگر نقل شناختن و نشناختن نبود. همه آن قدر به چشمم آشنا می آمدند که با همه شان روبوسی کردم. انگار سال های سال است می شناسمسان و با رفیقیم. بعد نشستیم صحبت کردیم…»

مدتی پس از ورود به اردوگاه، وی با زندگی یکنواخت، ثابت و البته طاقت فرسای اسیران ایرانی در اسارت آشنا می شود و چندی بعد با ورود نمایندگان صلیب سرخ به اردوگاه، نام منصور کاظمیان به عنوان اسیر جنگی درج شده و او موفق به مکاتبه با خانواده اش می شود.

وی در بخشی از خاطراتش از اردوگاه الانبار به وضعیت متفاوت افسران اسیر با سایر اسرا اشاره کرده و با برشمردن این تفاوت ها از تلاش افسران برای برخورداری برابر همه ی اسرا از امکانات ناچیز و محدود اردوگاه سخن رانده است.

کیفیت و کمیت غذای اسرا، نحوه ی آمارگیری، زندگی هر روزه ی اسرا، قوانین و مقررات اردوگاه، نحوه ی پرکردن اوقات بیکاری، ساعات ورود و خروج از آسایشگاه و مدت هواخوری، مشکلات اسرا برای استفاده از دستشویی، ورزش اسرا، نظافت آسایشگاه، مشکلات اسرا در زمستان و تابستان، اولین نامه به خانواده، و… از جمله مسائل و موضوعاتی است که در این بخش از کتاب درج شده است.

خلبان آزاده منصور کاظمیان پس از اعتراض و درگیری اسیران ایرانی با نیروهای بعثی در زمستان ۱۳۶۲ به همراه تعدادی دیگر از اسرا به عنوان تنبیه به اردوگاه صلاح الدین در استان تکریت تبعید می شود و تا اسارت که شهریور ۱۳۶۹ بوده، در این اردوگاه به سر می برد.

چهارمین جلد از کتاب «دوره درهای بسته» روایت متفاوتی است از اسارت که در آن بیش تر به روابط فی ما بین اسرا و نحوه ی گذراندن زندگی آن ها پرداخته شده است. منصور کاظمیان در بخشی از این کتاب پرده از تلاش نیروهای عراقی برای ایجاد تفرقه و اختلاف در بین اسیران ایرانی برمی گردد. به گفته ی این آزاده یکی از شگردهای مزدوران بعثی ایجاد صف بندی کاذب در بین اسرا و نامگذاری دروغین بر آسایشگاه ها بوده است.

وی می گوید که عراقی ها وقتی اتحاد بچه های یک آسایشگاه را می دیدند، سعی می کردند بین اسرای آسایشگاه های دیگر بیشتر اختلاف بیندازند و با گفتن اینکه آدم های این آسایشگاه حزب اللهی اند، این افراد سلطنت طلب و شاه دوست هستند و این ها جزء گروهک ها هستند، آتش تفرقه را بیشتر کنند. در صورتی که تقریباً همه نماز می خواندند، شاه دوست و گروهکی و ضدانقلاب هم نبودند، اما با این اوضاع هر جوری بود بچه ها جلوی آن ها خوب اتحادشان را حفظ می کردند. راوی در خاطراتش اشاره ای هم به انتشار خبر آتش بس دارد که مجب ناراحتی اسرا و خوشحالی عراقی ها شده بود.

در صفحات پایانی کتاب ۹ قطعه عکس از آزاده منصور کاظمیان نیز درج شده است.

جلد چهارم دوره درهای بسته نگاه تازه ای به اسارت دارد که راوی خاطرات با زبان محاوره ای و با صداقت و صمیمیت برخی از لحظات و خاطره های ایام اسارتش را بدون اغراق گویی بازگو کرده است. تفاوت این کتاب با کتاب های مشابه، پرداختن به روابط، احساسات و افکار اسیران ایرانی است.

این کتاب در ۹۵ صفحه و با شمارگان ۳۳۰۰ نسخه در سال ۱۳۸۶ توسط انتشارات روایت فتح منتشر شده است.




دوره درهای بسته جلد  5 :


پنجمین جلد از مجموعه کتاب های «دوره درهای بسته» که اختصاص به خاطرات آزاده علی علیدوست قزوینی دارد، به کوشش فاطمه مصلح زاده در انتشارات روایت فتح در سال ۱۳۸۹ چاپ و روانه بازار کتاب شده است.

جلد پنجم از این مجموعه، روایت اسیر شماره ۹۸۰، علی عیلدوست قزوینی از روزگار طاقت فرسای اسارت اسیران ایرانی در چنگال دژخیمان بعثی است.

روحانی آزاده علیدوست قزوینی در حوزه علمیه قم مشغول تحصیل علم بود که از دست اندازی های عراق به شهرهای مرزی آگاه می شود. وی به همراه تعدادی از دوستان طلبه اش برای حضور در کردستان عازم شهر کرمانشاه می شود و در سپاه این شهر ثبت نام می کند.

با حمله رژیم بعثی عراق به مرزهای ایران اسلامی و بمباران فرودگاه های شهرهای ایران توسط جنگنده های عراقی، جنگ تحمیلی رسماً آغاز می شود و این روحانی آزاده به همراه دیگر رزمندگان برای دفاع از مرزهای ایران اسلامی به شهر قصرشیرین عزیمت می کند.

وی در روز دوم مهرماه ۱۳۵۹ در حالی که برای استقرار در میان کوه های مشرف به شهر در حرکت بود در محاصره فوجی از سربازان دشمن قرار گرفته و به اسارت در می آید آزاده علی علیدوست قزوینی که دوستان هم بندش او را با نام علی قزوینی می شناسند مدت ده سال را در شرایط طاقت فرسای اسارت به سر برد تا اینکه در مردادماه ۱۳۶۹ به وطن بازگشت.

داستان کتاب از آنجایی آغاز می شود که راوی در آسایشگاه اردوگاه به دنبال آن است که از اخبار تلویزیون خبری از زلزله رودبار به وقوع پیوسته کسب نماید چون خودش در گذشته ای دور در یک زلزله مادر، برادر و خواهرش را از دست داده است. در این زمان وی در ذهنش خاطرات گذشته را مرور می نماید

پذیرش یا به قول راوی آقاجان روضه خوان بود و عاشق امام حسین(ع). به همین دلیل دلش می خواست او طلبه شود. چهارده سالش تمام نشده بود که برای خواندن درس طلبگی راهی قزوین می شود پس از چهارده سال تحصیل و امتحان دادن در مدرسه محسنیه قزوین و قبولی در امتحان راهی تهران می شود و در مدرسه ای ثبت نام می نماید.

این روحانی آزاده در مورد فعالیت های سیاسی و انقلابی خود در پیش از انقلاب چنین می گوید: «… امام را می شناختم رساله اش را خوانده بودم یک استاد جوان داشتم که خیلی حرفش را می خواندم. او از قول استادش گفته بود: آقای خمینی از همه ی مجتهدین اعلم تر است. شده بودم مقلد امام. همین و نه بیشتر. حاج آقا مصطفی که شهید شد، توی مجلس ختم و چهلمش من انگاز تازه فهمیدم دور و برم چه خبر است. چشم و گوشم باز شد. دنبال کتاب ها و نوارهای امام گشتم… اعلامیه های امام را از این و آن می گرفتم و می خواندم و پخش می کردم. می رفتم پای سخنرانی های انقلاب پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل جهادسازندگی، در تایستان ۱۳۵۸ برای کمک به روستائیان به یکی از روستاهای اطراف ساوه می رود و در ما رمضان نیز برای سخنرانی و پاسخ به سوالات شرعی مردم این روستا اقدام می کرد.»

راوی که در اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی به اسارت نیروهای عراقی درآمده بود به همراه دیگر اسیران ابتدا به زندان شهر مندلی و سپس به شهر بغداد فرستاده می شود. وی در مورد حضور در شهر بغداد می گوید:«نزدیک ظهر همه مان را سوار مینی بوس کردند و بردند بغداد. آنجا دوباره دست ها و چشم هامان را بستند. هر چهارده، پانزده نفر را سوار یک مینی بوس کردند. ماشین ها سه چهار ساعت دور تا دور شهر گشتند. مردم ریخته بودند توی خیابان ها و شادی می کردند. می دیدند هنوز یک هفته از جنگ نگذشته چقدر اسیر آورده اند. چه می دانستند نصف ماشین ها خالی است… زن و مرد هلهله می کردند. تف می کردند طرف ماشین. هر چه دست شان می رسید، پرت می کردند طرف مان.»

روحانی آزاده علی علیدوست قزوینی در ادامه خاطراتش، چگونگی حضور در زندان ها و اردوگاه های مختلف عراق را شرح داده و ضمن توصیف وضعیت اسفناک اسیران ایرانی که با کمترین امکانات و بیشترین فشارهای جسمی و روحی در دوران اسارت، مواجه بوده اند، به نقل وقایع و حوادث روی داده در آن ایام پرداخته است.

این آزاده در قسمتی از کتاب خود، چگونکی آشنایی و دیدار با مرحوم حاج آقا ابوترابی را ذکر نموده و ضمن اشاره به نقش پررنگ آن بزرگوار در راهنمایی و ارشاد اسیرانی ایرانی، گوشه ای فعالیت ها و اقدامات ایشان را که در جهت حفظ سلامتی جسمی و روحی اسرا و ایجاد وحدت و همدلی آزادگان صورت می گرفت، روایت کرده است.

به گفته این آزاده یکی از وقایعی که با دخالت حاج آقا ابوترابی ختم به خیر شد، داستان بلوک زنی اسیران ایرانی است. به گفته ی راوی در دومین محرم اسارت، فرمانده اردوگاه موصل یک با جمع کردن ارشدهای آسایشگاه ها مخالفت کرده و به دلیل اینکه احتمالاً این بلوک ها برای سنگرسازی در جبهه ها مورد استفاده قرار می گیرد، از کار کردن امتناع می نمایند. ابتدا عراقی ها زبان به تعدید می گشایند و در ادامه سی نفر از اسرا را جدا کرده از آسایشگاه خارج می نمایند و مورد ضرب و شتم قرار می دهند.

علیرغم ضرب و شتم فراوان آن ها حرفشان را پس نگرفتند و در نهایت فرمانده اردوگاه تصمیم می گیرد اسرا را در آسایشگاه حبس نمایند تا اعتصاب خود را بشکنند. به اسرا گفته بودند: «تا وقتی کار نکنید همین است از هیچ چیزی خبری نیست نه دستشویی، نه حمام، نه هوا خوری.» اسرای مذهبی مدت چهارماه را در بدترین شرایط سپری می نمایند تا اینکه با ورود حاج آقا ابوترابی فرد، فرمانده اردوکاه از ایشان می خواهد که موضوع را به نحوی حل کند.

این آزاده در مورد وساطت حاج آقا ابوترابی می گوید: «حاج آقا مثل همان دفعه که راضی مان کرده بود نامه بنویسیم همه را راضی کرد بلوک بزنند. حرف که می زد کسی نه نمی گفت. بهمان گفت: مهم ترین وظیفه شما این است که مراقب خودتان باشید کاری نکنید به خودتان، به بدن تان ضرر بزنید. اگر دیدید ابوترابی را هم وسط اردوگاه اعدام می کنند شما حق ندارید با عراقی ها درگیر شوید، می گویند نماز جماعت ممنوع است جماعت نخوانید… الان شما ها کار نمی کنید این ها هم که به دنبال بهانه می گردند، نمی گذارند از اتاق هایتان بیرون بیایید. نه آب دارید نه می توانید حمام بروید. هر روز هم که می زنندتان. برای حفظ خودتان باید به حرف شان گوش کنید. بعضی ها کوتاه نمی آمدند، می گفتند مسئولیت دارد، نمی توانیم قبول کنیم. حاج آقا گفت: مسئولیتش با من. چه آن دنیا چه توی ایران خودم جواب می دهم. این را روی کاغذ نوشت و داد توی همه ی اتاق ها خواندند که خیال همه را راحت کرد. بالاخره اعتصاب را شکستیم. چهار ماه کم نبود.».

مرحوم ابوترابی برای آزادگان حکم پدر را داشت . علاوه بر این نقش پررنگی در ایجاد وحدت و همدلی در میان اسرا ایفا می نمود به گفته ی این آزاده همه ی اسرا ایشان را قبول داشتند و به هر اردوگاهی که می رفت اوضاع آنجا را روبراه می کرد و به همه ی اسرا توجه می کرد. حاج آقا ابوترابی با ورود به اردوگاه موصل و اطلاع از اختلاف میان اسرای مذهبی و حزب اللهی با دیگر اسرا که اهل نماز و روزه نبودند ناراحت شده و به راوی می گوید: «… همه ما ایرانی هستیم. گیرم اصلاً اونا ایرانی نباشند. برای دفاع از اسلام و ایران همه نگرفته باشندشون، انسان که هستند. انسان محترمه باید به همه محبت کرد و عزت گذاشت.»

با راهنمایی حاج آقا ابوترابی قرار می شود هر یک از اسرای مذهبی با یکی از آن ها دوست شود. نتیجه این رفتار انسانی اسلامی حاج آقا ابوترابی در ادامه خاطرات راوی آمده است: «دو ماه نکشید هفت تیر، سالگرد شهادت بهشتی. همان ها که سال قبل شربت داده بودند و رقصیده بودند، توی اتاق خودشان خوش آمد می گفتند. ما هم رفتیم. حاج آقا سخنرانی کرد. از شهید بهشتی گفت که چه جور آدمی بوده و چه کرده. گوش می کردند و اشک می ریختند. با سُنی ها هم همین جور رفیق شده بود. با مسیحی ها ، با اهل حق.»

راوی در بخش های مختلف کتاب پرده از رفتار ددمنشانه و غیرانسانی مزدوران بعثی برداشته وبرخی از شکنجه ها و ضرب و شتم هایی را که خود متحمل شده بازگو نموده است.

در پایان کتاب نیز، ۵تصویر از این آزاده منتشر شده است.

جلد پنجم کتاب «دوره درهای بسته» در ۱۰۷ صفحه در سال ۱۳۸۹ با شمارگان ۲۲۰۰ نسخه توسط انتشارات روایت فاح چاپ و منتشر شده است.



دوره درهای بسته - جلد 6:

روایت هشت سال اسارت علی محمد احد طجری در زندانهای رژیم بعث عراق

دوره درهای بسته جلد  7 :


هفتمین جلد هر یک از کتاب های «دوره ی درهای بسته» ، اسارت را از زبان یکی از آزادگان روایت می کند به نوعی خاطرات ماندگار این اثر، که نه رمان است، نه داستان، مجموعه ای از حقایقی است در مورد زندگی در اسارت، تلخی ها و سختی هایش. این بار نه در اردوگاه های عراق، که در زندان های کومله.

«سعید اسدی فر» ، صاحب خاطرات این اثر، در دانشکده افسری درس خوانده است و مقابل متجاوزان به کشورش جنگید و به عشق میهن و دینش در زندان های کومله، سختی های وصف نشدنی را تحمل کرد.

در بخشی از خاطرات «سعید اسدی فر» آمده است: در زندان مرکزی، رفتن به دستشویی آزاد بود. ساختمان زندان در سینه کوه قرار داشت که دارای هفت اتاق بود؛ پنج تای آن مخصوص زندانیان و یک اتاق بزرگ در انتهای راهرو هم مخصوص کلاس بود.

سمت راست راهرو هم چند اتاق بازجویی، انبار و یک اتاق مخصوص زندانیان انفرادی قرار داشت. در قسمت بالای ساختمان زندان، یک ساختمان بزرگ قرار داشت که مخصوص خانواده های پیش مرگان بود.

ما در واقع بین کوه ها محصور شده بودیم. روزانه دوبار و هر بار دو ساعت اجازه داشتیم در فضای آزاد و بیرون از اتاق ها باشیم. هیچ راه ماشین رویی در اطراف زندان وجود نداشت. حدود یکصد نفر در آنجا زندانی بودند. زندان مرکزی با زندان خراسانه از نظر غذا و بهداشت فرقی نمی کرد. هیچ کس سیر غذا نمی خورد، ولی این زندان از نظر دستشویی و دسترسی به کتاب و کاغذ و خودکار، خوب بود.

هوا سرد شده بود و شب ها از سرما می لرزیدیم. یک روز عصر به دستور کاک عثمان، مسئول داخلی زندان، یک پیش مرگه نوجوان به نام کاک جاسم به اتفاق کریم برای تنظیم کردن لوله بخاری به پشت بام رفتند.

در پشت بام وقتی کریم جثه کوچک آن پیش مرگه را می بیند، وسوسه می شود که او را خلع سلاح و فرار کند. نگهبان ها هم متوجه می شوند و کریم را به رگبار می بندند و او را به شهادت می رسانند. کریم را با لباس در کنار رودخانه که خاکش نرم و به راحتی کنده می شد، دفن کردند. البته جریان درگیری کریم با آن پیش مرگه به روشنی برای ما مشخص نشد.

همان شب همه ما را در کلاس جمع کردند، رئیس زندان شخصی بود درشت هیکل و بددهن به نام ماموستا صالح. او با محافظینش به کلاس آمد و در حالی که پشت سر هم سیگار می کشید، گفت: «با اینکه سیاست ما در قبال سربازان همیشه با گذشت و عطوفت بوده و سربازهایی رو که دستگیر می کنیم بدون هیچ مشکلی آزاد می شن، ولی بعضی از سربازها مثل کریم، تحت تبلیغات و القائات رژیم ایران قرار می گیرن و خودشون باعث بدبختی شون می شن» . ماموستا صالح سعی می کرد وانمود کند اقدام کریم برای آنها اهمیتی نداشته است، ولی معلوم بود که به شدت نگران هستند.

انتشارات «روایت فتح» کتاب «دوره ی درهای بسته» را در ۱۷۳ صفحه و با قیمت ۳۵۰۰ تومان منتشر کرده است.




دوره درهای بسته جلد  9 :


 جلد نهم مجموعه «دوره‌ درهای بسته» با عنوان «...به روایت ابوالقاسم عبیری» همزمان با دهه فجر از سوی انتشارات روایت فتح منتشر شد.

مرضیه نظرلو که خاطرات خلبان ابوالقاسم عبیری را در مجموعه «دوره‌ در‌های بسته» تدوین کرده است، گفت: این اثر خاطرات عبیری از سال‌های اسارت را در بر می‌گیرد. وی که دوره‌های آموزشی خود را در آمریکا گذرانده بود، با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به کشور بازگشت. جنگنده این خلبان پس از انجام عملیات هدف گلوله‌های ارتش قرار گرفت و خلبان عبیری پس از اجکت در یکی از روستا‌های عراق فرود آمد.

وی افزود: عبیری در سال 1364 به اسارت درآمد و سال 1369 آزاد شد. جایگاه نظامی او باعث شد تا مدتی در اداره استخبارات عراق مورد بازجویی قرار بگیرد و سپس به ارودگاه تکریت منتقل شود.

نظرلو درباره تفاوت خاطرات اسارت این راوی با دیگر آزادگان گفت: در خاطرات اسیران بیشتر با شرح انواع شکنجه و آزار و اذیت‌ها روبه‌رو هستیم، ولی عبیری در خاطراتش بیان می‌کند، مساله‌ای که بیشتر باعث آزار آن‌ها می‌شد، وجود نیرو‌های نفوذی عراق و افراد خود فروخته‌ای بود که به گروهک منافقین پیوسته بودند و باعث اختلاف میان اسیران می‌شدند.

وی درباره مدت زمان نگارش کتاب «دوره‌ درهای بسته: به روایت ابوالقاسم عبیری» توضیح داد: این اثر حاصل 10 ساعت مصاحبه با خلبان ابوالقاسم عبیری در سال 1388 است. مصاحبه‌‌های انجام شده کامل بودند و بنده در برخی موارد با وی تماس می‌گرفتم تا مشکلات اثر برطرف شود. البته خلبان احمد مهرنیا نیز این کتاب را مطالعه کرد و نظرات خود را گفت. این اتفاق کمک بسیاری در تکمیل اثر بود.

نویسنده کتاب «در انتظار بهشت» ادامه داد: نگارش کتاب «دوره‌ درهای بسته: به روایت ابوالقاسم عبیری» با وقفه روبه رو شد اما این اثر را سال 1390 بازنویسی کردم و تابستان امسال آن را به پایان رساندم.

وی درباره تفاوت این کتاب با سایر کتاب‌های مجموعه «دوره درهای بسته» توضیح داد: روایت این کتاب متفاوت از سایر آثار مجموعه است و خطی نیست. ماجراها از روز اسارت ابوالقاسم عبیری آغاز می‌شوند و مخاطب در جریان ماجراها، با بازگشت‌هایی به سال‌های کودکی و تحصیل او در آمریکا و حضورش در جبهه‌های دفاع مقدس، با سرگذشت این خلبان آشنا می‌شود.

نظر‌لو ادامه داد: تفاوت دیگر این اثر، وجود پی‌نویس‌های کتاب در توضیح اصطلاحات خلبانی برای آگاهی بیشتر مخاطب است. این کتاب در 120 صفحه به انتشارات راویت فتح تحویل داده شده و قرار است همزمان با دهه فجر منتشر شود.


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/24 10:22:2


نظرات :