نام کاربری :
کلمه عبور :
  عضویت در سایت
  بازیابی کلمه عبور
 
   
آبنبات هل‌دار
آب نبات هل دار رمان طنز مهرداد صدقی است که روایت زندگی یک کودک بجنوردی را پیش روی مخاطب می‌گذارد.روایت داستانی در این رمان در جغرافیای خراسان شمالی روی می‌دهد و کتاب از زبان کودکی بجنوردی روایت می‌شود که برادرش را به اسارت گرفته‌اند. «آبنبات هل‌دار» در واقع روایتی است که کودک داستان با اسارت رفتن این عضو خانواده‌اش برای او یک شب چله طولانی به وجود می‌آید که با آزادی برادرش این شب طولانی به بهار تعبیر و تشبیه می‌شود.
معرفی کتاب

 کتاب «آبنبات هل دار» روایت ماجراهای یک زلزله‌ مخرب دهه شصتی است که در بجنورد به سر می‌برد و خودش راوی قصه خودش و خانواده‌اش است. راوی این قصه‌‌ بسیار شیرین و البته خنده‌دار، محسن است؛ پسر بچه‌ای شرور و دروغگو‌! این داستان در دهه 60 و در اوج دوران دفاع مقدس روایت می‌شود؛ در شهر بجنورد که مانند دیگر شهرهای کشور از انقلاب و جنگ و حوادث پس از آن متاثر است.

همه نوستالژی‌های دهه شصتی در این داستان حاضر است از وسیله‌ها  و ابزارهایی که در خانه‌ها و مغازه‌ها و مدرسه استفاده می‌شد تا سریال‌های تلویزیونی و غذا‌هایی که آن روزها می‌خوردیم. بچه‌ها و مادر پدرهای آن دوران هم به خوبی در این قصه تصویر شده‌اند. بچه‌های تیله بازی و سنگ پرانی و گل کوچک و پدر مادرهای کوپن و بحث‌های سیاسی.

«آب نبات هل دار» حرف‌های نویی برای گفتن دارد. به خصوص که نویسنده‌اش با چیره دستی و با استفاده از زبان طنز راوی روزهای دفاع مقدس بوده است.


«آب نبات هل دار» از جمله تازه های سوره مهر است که در نمایشگاه کتاب تهران نیز عرضه شد.

مهرداد صدقی درباره این رمان طنز گفت: روایت داستانی در این رمان در جغرافیای خراسان شمالی روی می‌دهد و کتاب از زبان کودکی بجنوردی روایت می‌شود.

صدقی همچنین به عنوان کتاب اشاره کرده٬ اظهار داشت: «آب نبات هل دار» در واقع روایتی است که کودک داستان با اسارت رفتن این عضو خانواده‌اش برای او یک شب چله طولانی به وجود می‌آید که با آزادی برادرش این شب طولانی به بهار تعبیر و تشبیه می‌شود.

این نویسنده همچنین از تفاوت‌های اثر جدیش با کتاب طنز «نقطه ته خط» گفته٬ افزود: از تفاوت‌های این اثر با کار قبلی ام در این است که فرم نگارش در این اثر منسجم است، در صورتی که در «نقطه ته خط » نثرهای متفاوتی در قالب یک کتاب گردآوری شده بود.

صدقی در ادامه به مشکلات طنز پرداخته٬ خاطر نشان کرد: طنز مکتوب ما خصوصا در مطبوعات٬ سیاست زده است٬ البته باید گفت که ما طنز سیاسی داریم اما به نظر من آن کسانی که طنز اجتماعی می‌نویسند باید فاصله خودشان را با جناح‌های سیاسی حفظ کنند.

وی در ادامه افزود: زنده یاد منوچهر احترامی نمونه‌ای خوب برای طنزپردازان اجتماعی است زیرا وی در عین الهام از مسائل روز با یک ظرافتی موارد را به رشته تحریر در می آورد که طنزش همواره برای خوانندگان دارای دوام و قوام بوده و هست.

در بخشی از اين كتاب آمده است:


«وقتی آقا برات با چای برگشت با لبخند از من پرسيد: خب محسن جان چه احساسی داری؟

-خوشحالم... همه‌ش ميترسيدم بچه دختر بشه و من دايی بشم. ولی شانس آوردم كه پسر شد و عمو شدم!

همه خنديدند. وقتی ديدم توانسته‌ام بقيه را بخندانم، سعی كردم نطقم را ادامه دهم.

- ولی اگه الان خود داداش محمدم اينجا بود، بيشتر خوشحال بودم.

از اين جمله هم همه استقبال كردند. حتی، به رغم اينكه فكر می كردم فضا را احساسی می‌كند، كلمه «بيشتر» لبخند بر لب‌ها آورد.

- ماشاء الله چه بچه فهميده‌ای شده...

- ها، الان ديگه بزرگ شده ... گذشت آن زمانی كه هيچی نمی‌فهميد.

تعريف و تمجيدها همچنان ادامه داشت...و بلبل شده بودم سعی كردم ميخ آخر را بكوبم.

- اصلا احساس ميكنم روح داداش محمد اينجا و داره ما رو می‌بينه.

برخلاف جملات قبلی، اين جمله علاوه بر اينكه موجب تركيدن بغض همه شد، عتاب آقاجان را هم در پی داشت.

- بچه احمق... زبانت و گاز بگير! هنوز كه هيچی معلوم نيست كه.. من مدانم كه محمد هنوز زنديه و شهيد نشده...

**توی حياط قصر سنگر درست كرده‌ايم و با بقيه همسنگرها موز می‌خوريم!

در فصل نامه ‌هم می‌خوانيم:


مليحه خواست نامه دوم را باز كند. من از ترس داشتم می‌مردم. چون اصلا فكر نمی‌كردم نامه‌ام همزمان با نامه اصلی محمد برسد! برای همين گفتم: شايد برای مريم نوشته! باز نكنيم بهتره.

قبل از اينكه موفق شوم نامه را چنگ بزنم، مليحه دستش را كشيد؛ چون دستم را خوانده بود. مليحه قبل از اينكه نامه را باز كند چشمكی به مامان زد و پرسيد: مگه داداش محمد آمده بجنورد؟ انگار نامه ش را از همين جا پست كرده. هم فرستنده بجنورده هم گيرنده ...

نامه با شعری از كتاب چهارم دبستان شروع می‌شد:

ای نام تو بهترين سرآغاز

بی‌نام تو نامه كی كنم باز

سلام بر آقاجان و مامان و بی بی و مليحه و خودم كه محمدم

خوب هستيد؟ الان كه اين نامه را می‌نويسم در قصر شيرين نشسته‌ايم. جايتان خالی! خيلی قصر قشنگی است. توی حياط قصر سنگر درست كرده‌ايم و داريم با بقيه همسنگرها موز می‌خوريم. بفرماييد موز! هه هه هه شوخی كردم. امروز از طريق راديو كويت يك آهنگ شنيدم كه آقای اشرفی به من تقديم كرده بود. دستش درد نكند. راستی آقاجان من توی تيراندازی از بقيه نشانه گيری‌ام خيلی بهتر است و مثل رابين هود با هر تير دو عراقی را می‌زنم، اما حيف كه گلوله‌هايم زود تمام می‌شوند و برای خريد گلوله به پول احتياج دارم. بنابراين اگر ممكن است مقداری پول بدهيد محسن برايم بفرستد جبهه تا بتوانم گلوله بخرم. ضمنا وصيت می‌كنم چراغ قوه‌ام و دوچرخه خودتان را هم به محسن بدهيد تا بتواند كارهای خانه را بهتر انجام دهد...

**مكافات پدر و مادر قلابی داشتن

فصل «روز خوب، روز بد» هم فصل معركه و جالبی در آبنبات هل دار است. در بخشی از آن می‌خوانيم:

آقای كشانی برای اثبات نادرستی حرف منيژه خانم، سعی كرد تند تند از من سوال بپرسد. من هم بايد به سرعت جواب می‌دادم.

مساحت دايره؟

يك ضلع ضرب در خودش.

هفت هشت تا؟

پلنگ و شيش تا...

اولين پادشاه هخامنشی؟

داريوش اول

نه. فقط يك بار ديگه متانی بگی

داريوش بيستم

خاك عالم بر سرت!

اين جمله را هر سه نفر باهم گفتند. آقای اشرفی جمله‌اش را با پس گردنی همراه كرد.

در حالی كه آقای كشانی داشت به والدين قلابی من تذكر می‌داد كه من به دليل بی‌توجهی آنها به اين روز افتاده‌ام تذكر می‌داد و آنها را راهنمايی می‌كرد، چشمم به بيرون افتاد. عذرا خانم و حميد وارد مدرسه شدند. تا اينجا داشتم سكته ناقص می‌كردم، اما با ديدن مامان رفتم توی فاز سكته كامل. ای لعنت بر حميد و صدام!

«جلو مسجد غوغايی بود. چند تا اتوبوس رديف، پشت سر هم، نگه داشته بودند و منتظر سوار كردن رزمنده‌ها بودند. مامان، در حالی كه گريه می‌كرد، مدام بر سر و صورت محمد دست می‌كشيد و او را می‌بوسيد. آقاجان هم سعی می‌كرد خودش را كنترل كند و با گفتن اينكه خوشبختانه جبهه‌ها آرام‌تر شده خانواده بقيه رزمنده‌ها را هم آرام‌تر می‌كرد.

همراه بویِ اسپندی كه مراد داشت دود می‌داد و تكان خوردن مداوم پرچم‌ها، صدای آهنگران از بلندگوی مسجد پخش می‌شد و حال و هوای ديگری به آن لحظات بخشيده بود:

ـ با نوای كاروان باربنديد همرهان

اين قافله عزم كرب و بلا دارد

بين رزمنده‌ها، پيرمرد لاغری را ديدم حدوداً هفتاد هشتاد ساله. پيشانی‌بندش را چنان محكم به پيشانی‌اش بسته بود كه ابروهايش تقريباً به هم چسبيده بود. با اينكه يكی ديگر از رزمنده‌ها به او كمك كرد تا كوله‌بارش را از زمين بلند كند، قيافه‌اش آن قدر مصمم بود كه احساس كردم اگر با همين شرايط توی جبهه با عراقی‌ها روبه‌رو شود چنان آن‌ها را با لگد و سيلی می‌زند كه به صدام بگويند: «اَلخَر».

يكی از زن‌ها نامه‌ای برای پسرش نوشته بود و بينِ رزمنده‌ها دنبال كسی می‌گشت تا نامه‌ را به او برساند. محمد نامه را گرفت و توی جيبش گذاشت. من اگر جای محمد بودم، همين كه اتوبوس راه می‌افتاد، نامه را در می‌آوردم بخوانم تا ببينم تويش چه چيزی نوشته. شايد برای همين چيزهاست كه كسی به من اعتماد نمی‌كند.»...

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/1 8:48:16


نظرات :