نام کاربری :
کلمه عبور :
  عضویت در سایت
  بازیابی کلمه عبور
 
   
مقرّبان الهی و جایگاه آنان
سعادت و کمال در اسلام، نزدیک شدن به خدای متعال است. انسان می‌تواند و باید به خدا نزدیک شود. هنگامی که این نزدیکی محقق شد، او به مراتب و درجات کمال دست می‌یابد.

چکیده

از موضوعات مطرح در انسان‌شناسی، سعادت انسان است. سعادت در اسلام، قرب به خداوند است. نزدیک شدن به خداوند در اسلام، موضوعی محوری است. این نزدیک شدن را می‌توان از ابعاد گوناگون، همچون حقیقت قرب به خدا، اسباب نیل به قرب، تأثیر آن در زندگی دنیوی و اخروی، و ویژگی‌های مقرَّب بررسی کرد. یکی از پرسش‌های مطرح دربارة این موضوع، جایگاه مقرّبان در دین است؛ اینکه در اسلام، مقرّبان خداوند به چه جایگاه، مقام یا مقاماتی دست می‌یابند. قرآن کریم و احادیث معصومان(ع) به جایگاه سالکان مقرّب اشاره کرده‌اند که شاکلة این نوشتار همین موضوع است.

مقدّمه

امکان و لزوم نزدیک شدن انسان‌ها به خدای متعال، از موضوعات مهم و مورد توجه قرآن کریم و اهل‌بیت(ع) است. قرآن این امر را با واژگانی گوناگون، همچون «قرب»،1 «زلفی»،2 «عند»،3 «دنو»،4 و «لقاء»5 بیان داشته است. به عبارت دیگر، قرآن با تعبیرهای متفاوت، انسان نزدیک شدة به خداوند را توصیف کرده است.

از منظر اسلام، این تقرّب کمال انسان است و انسان متصف به این کمال با تعابیری همانند «مطهّر»،6 «صدّیق»،7 «شهید» (به معنای گواه بر اعمال دیگران)،8 «مرضیّ»،9 «مخلَص»،10 و «مطمئن»11 شناخته می‌شود.

به بیان دیگر، نظام اخلاقی و معنوی اسلام، همچون سایر نظام‌های اخلاقی و عرفانی، بر این باور است که یک مطلوب نهایی برای انسان وجود دارد. اسلام آن مطلوب نهایی را، که بالفطره برای انسان مطلوب است و قرآن از آن به «سعادت»،12 «فلاح»،13 «فوز»14 و امثال آن تعبیر می‌کند، نزدیک شدن به خدای متعال می‌داند.

از منظر دین توحیدی اسلام، هدف اصلی نیل به «حقیقت»، یعنی خود خداوند است. اهداف دیگر تبعی است. قرب به خدا پیوند با خداوند است و نفس پیوند با حضرت حق در اسلام، کمال است،15 هرچند این هدف با اهداف تبعی و فوایدی نیز همراه است. بنابراین، با وجود آثار فراوان قرب، خود قرب مطلوب بالذات است و خود کمال و سعادت انسان است. از این‌رو، در قرآن کریم و روایات، کمال نهایی انسان بر «قرب الی الله» منطبق شده است. قرب به خدا، سلوک یک مؤمن به جانب خداوند است. در این نگاه، مؤمن حقیقی تنها طالب خداست و هر چیز دیگر را نیز برای تقرّب به خدا می‌خواهد.16

به هر روی، جایگاه و منزلت مقرّبان بارگاه الهی در قرآن و احادیث معصومان(ع) با تعابیر گوناگونی بیان شده که برخی از آنها در اینجا، به اختصار، بررسی می‌گردد:

تعابیر گوناگون دربارة قرب الهی در فرهنگ اسلامی

1. خلافت

یکی از واژگان قرآنی که برای باریافتگان به مراتب بالای قرب الهی به کار می‌رود، واژة «خلیفه» است. مؤمن کامل خلیفة خدا در زمین، یعنی آیینة تمام‌نمای خدا در عالم است.

خلافت الهی، همچون نبوّت، رسالت، ولایت و امامت، حقیقتی جامع و تشکیکی و از سنخ کمال وجودی است که مراحل عالی آن در انسان‌های کامل، همچون حضرت آدم، انبیا و دیگر اولیا وجود دارد و مراتب پایین‌تر آن در انسان‌های وارسته و متدیّن متعهد.17 اما جامع همة آنها علم به اسمای الهی و عمل صالح در قلمرو خلافت است. انسان کاملِ عالم به همة اسما، خلیفةالله است و دیگران که علم کمتری به اسماء دارند خلیفة خلیفةالله هستند.18

بنابراین، خلافت انسان‌های کامل همه در یک رتبه نیست و دارای درجات فراوانی است؛ برخی خلیفة بی‌واسطة خدایند، برخی خلیفة باواسطه، یا خلیفة خلیفة خدا. مصداق کامل و مطلق آن بهرة انسان کامل است. مطابق آیة شریفة 30 سورة بقره، انسان‌ها به میزان علم به اسمای الهی از مقام خلافت برخوردارند. 19نبی اکرم(ص) خلیفة حقیقی خداوند است و سایر انسان‌های کامل، خلیفة خلیفة خدا. نبوت و رسالت سایر انبیا و اولیا در پرتو خلافت آن حضرت است.20

امام خمینی(ره) در این زمینه می‌نویسند:

اسم اعظم به حسب حقیقت عینیه، عبارت است از انسان کامل که خلیفة ‌الله در همة عوالم است و او حقیقت محمّدیه است، که عین ثابتش در مقام الاهیت با اسم اعظم متحد است. دیگر اعیان ثابته، بلکه دیگر اسماء الله از تجلّیات این حقیقت‌اند.21

ولایت ائمّه(ع) نسبت به حقیقت محمّدیه، مانند روح نسبت به نفس ناطقه و رتبة سایر انبیا همچون سایر اعضاست.22

قرآن انسان را لایق خلافت خداوند دانسته و او را مزیّن به این شرافت گردانده است:

و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: من در زمین جانشینی خواهم گماشت، [فرشتگان] گفتند: آیا در آن کسی را می‏گماری که در آن فساد انگیزد و خون‌ها بریزد، و حال آنکه ما با ستایشت تو را تنزیه می‏کنیم و به تقدیست می‏پردازیم؟! فرمود: من چیزی می‏دانم که شما نمی‏دانید. و خدا همة نام‌ها را به آدم آموخت‏، سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود: [اگر راست می‏گویید] از اسامی اینها به من خبر دهید. گفتند: منزّهی تو، ما را جز آنچه خود به ما آموخته‏ای هیچ دانشی نیست تویی دانای حکیم. فرمود: ای آدم، ایشان را از اسامی آنان خبر ده، و چون آدم ایشان را از اسمائشان خبر داد، فرمود: آیا به شما نگفتم که من نهان آسمان‌ها و زمین را می‏دانم و آنچه را آشکار می‏کنید و آنچه را پنهان می‏داشتید؟ می‏دانم؟(بقره: 30ـ33)

خداوند در پاسخ به پرسش یا اعتراض23 ملائکه دربارة جانشینی انسان، نشان داد که خلافت ملائکه تام و تمام نیست؛ زیرا اسم «علیم» در آنان تام نیست و چون انسان مظهر همة اسما و صفات الهی، از جمله اسم «علیم» است، او شایستگی خلافت تام الهی را دارد.24 خدای متعال با اعلان خلافت انسان، این حقیقت را ظاهر ساخت که انسان دارای شأنی از خداوند و حامل سرّی از خداست که ملائکه توان تحمّل آن را ندارند.25

البته در تعیین مصداق «خلیفه» در آیة شریفه، احتمال‌های متعددی مطرح است؛ اینکه خلیفه شخص حقیقی آدم(ع) باشد26 یا انسان‌های کامل و یا همة انسان‌ها، اعم از مؤمن و کافر27 و یا اینکه مقصود همة انسان‌ها، اعم از مؤمن و کافر باشند. اما آنچه جعل شده حقیقت جامع خلافت برای حقیقت انسان است و چون هم خلافت الهی مقول به تشکیک و دارای مراتب است و هم کمال انسانی درجات متفاوتی دارد، هر مرتبه از خلافت برای مرتبة ویژه‌ای از مراتب هستی آدمی جعل شده است.

بدین‌روی، چون منشأ خلافتِ انسان علم به اسما بوده و علم به اسما نیز حقیقتی دارای مراتب است، به میزان اعتقاد و عمل، اسمای الهی در انسان از قوّه به فعلیت رسیده، به تبع آن، خلافت الهی نیز در وی ظهور می‌یابد. بنابراین، کسانی که در حد استعداد انسانیت هستند، تنها از استعداد خلافت برخوردارند و کسانی که در کمال انسانی و الهی ضعیف یا متوسطند، چون علم به اسمای الهی در آنان ضعیف یا متوسط است، ظهور خلافت الهی نیز در آنان ضعیف یا متوسط است و انسان‌های کامل، که از مرتبه بالای علم به اسمای الهی بهره‌مندند، از برترین مرتبة خلافت الهی برخوردارند.28

قرآن یک جا می‌فرماید: ما اسما و حقایق را بر فرشتگان عرضه کردیم، ولی آنان نتوانستند آن را حمل کنند،29 و در جای دیگر می‌فرماید: ما امانت را بر آسمان‌ها و زمین (که به قرینة تقابل آن با انسان، شامل موجودات عالم، جز انسان است) عرضه کردیم و آنها از حمل آن ابا کردند.30 به هرروی، انسان خلیفة خدا شد. بنابراین، کسی می‌تواند خلیفة خدا باشد که هم حامل اسمای عرضه شده بر فرشتگان باشد و هم حامل امانتی که بر آسمان و زمین عرضه شد. بی‌تردید، علم به اسمای حسنای الهی حقیقتی دارای مراتب است؛ به هر میزان که انسان به صراط مستقیم، اعتقاد، اخلاق و عمل هدایت یابد، اسمای الهی در او فعلیت می‌یابد و به تبع آن، خلافت الهی نیز بروز می‌کند.

اگر عقل و وحی انسان را به جانب حق و حقیقت رهنمون شد او به مقام خلیفة‌اللهی نایل می‌آید و اگر وسوسه و اغوای شیطان او را به جانب باطل کشاند، وی خلیفة شیطان می‌شود. قرآن کریم از این دو گروه به «حزب الله» و «حزب‌الشیطان» یاد می‌کند.31 خلیفة خدا به قرب نوافل بارمی‌یابد و خداوند در مجاری ادراکی و تحریکی او ظهور می‌کند و او با چشم خدایی می‌بیند و... . خلیفة شیطان نیز چنان به وی نزدیک می‌شود که شیطان همة مظاهر علمی و عملی او را بر عهده می‌گیرد.32

حضرت علی(ع) در این‌باره می‌فرمایند:

شیطان را ملاک کار خود قرار دادند و شیطان نیز آنان را شریک خود ساخت. پس در سینه‌هایشان تخم گذاشت و جوجه برآورد و بر روی دامنشان جنبیدن گرفت و به راه افتاد. از راه چشمانشان می‌نگریست و از زبانشان سخن می‌گفت، به راه خطایشان افکند و هر نکوهیدگی و زشتی را در دیده‌شان بیاراست و در اعمالشان شریک شد و سخن باطل خود بر زبان ایشان نهاد.33

خلیفة تام و کامل خداوند کسی است که مظهر تام اسما و صفات خداوند باشد و عالم به علم الهی و مقتدر به قدرت الهی و متخلّق به اخلاق الهی باشد. محدودة جهان تکوین برای او همانند محدودة بدن برای هر انسان است که هر کاری را اراده کند به اذن خدا می‌تواند انجام دهد. چنین انسان کاملی، هم در ذات و اوصاف ذاتی و هم در اوصاف فعلی و آثار عینی خلیفة الله است؛ ذات و صفاتش خلیفة ذات و صفات خداست و افعال و آثارش خلیفة افعال و آثار خداست.34

او در نفی صفات زاید بر ذات، خلیفة خدا و آیت کبرای اوست؛ یعنی همان‌طور که خداوند دارای اسمای حسنا و صفات علیای ذاتی نامحدود است و همة آن اوصاف کمالی عین ذات اوست و غیر از تفاوت مفهومی هیچ‌گونه تغایری با ذات اقدس الهی ندارد، خلیفة او نیز مظهر همان اسمای حسنا و آیت همان صفات علیای مزبور است، لیکن به طور محدود، و همة آن اوصاف کمالیِ محدود عین ذات محدود اوست و غیر از تفاوت مراتب و درجات مفهومی با یکدیگر و با ذات، هیچ‌گونه تغایری با هم و با ذات مقدّس خلیفة خدا ندارد.35

کمال خلافت در بساطت وجودی است؛ زیرا خلیفة بسیط‌الحقیقه باید از بساطت برخوردار باشد یا خلیفة آن بسیط محض گردد، و سفر از ترکیب به بساطت سخت‌تر از سیر از کثرت به وحدت است.36

خلیفة خدا همان دست خداست که به صورت انسان کامل کار می‌کند و در واقع، خود خدای متعال است که فاعل آن فعل است و خلیفة خدا مجرای صدور فعل و منزل نزول ارادة رب است.37 همة امور از جانب خداوند است، خلیفة خدا تنها دستی است که قدرت خدا از آن بروز می‌کند: «وَ مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لَـکِنَّ اللّهَ رَمَی»(انفال: 17)؛ و چون [ریگ به سوی آنان] افکندی، تو نیفکندی بلکه خدا افکند.38

خلیفة خدا امور بالاصاله و بالذاتِ خداوند را بالتبع و بالعرض انجام می‌دهد. فیض کامل از مجرای انسان کامل به جهان می‌رسد.39

نیز همچنان‌که رسالت الهی به هر کس نمی‌رسد و خدا می‌داند که رسالتش را کجا قرار دهد «اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ» (انعام: 124)؛ (خدا بهتر می‏داند رسالتش را کجا قرار دهد)، خلافت الهی نیز همین‌گونه است؛ زیرا این مقام عهد الهی است که به ظالمان نمی‌رسد: «لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ» (بقره: 124)؛ پیمان من به بیدادگران نمی‏رسد.

همان‌گونه که از نام «خلافت» پیداست، خلافت بیانگر نوعی ارتباط تکوینی ویژه میان خداوند و انسان است و در صورتی کامل و تمام است که خلیفه در همة شئون وجودی و آثار و احکامی که به سبب آنها به خلافت گماشته شده، آینة مستخلفٌ‌عنه باشد.40

نکتة دیگر اینکه خلافت انسان کامل منحصر در زمین یا مخصوص موجودات مادی نیست، بلکه انسان کامل، به‌ویژه حضرت ختمی مرتبت(ص)، در کل نظام آفرینش و جمیع ماسوی الله خلیفة خداوند است. بدین‌روی، آن حضرت در محدودة فرشتگان، که مدبّرات امر هستند، نیز خلیفه است.41 هدایت تکوینی همة هستی امکانی (اعم از مادی و مجرد) به دست خلیفة خداست. او همة موجودات را به اذن خدا رهبری می‌کند؛ زیرا او مظهر همة اسمای حسنا و صفات جمال و جلال خداست. او «یدالله»، «عین الله»، و «اُذُن الله» است و فتق و رتق امور به اذن خدا، به دست اوست. با هدایت او باران می‌بارد، و با امساک او آسمان و اجرام آسمانی به زمین اصابت نمی‌کند.

غم و اندوه با عنایت او برطرف می‌شود و مشکلات و بلایا با لطف و نگاه او مرتفع می‌شود: «بکم فتح الله و بکم یختم و بکم ینزّل الغیث و بکم یمسک السماء ان تقع علی الارض الّا باذنه و بکم ینفّس الهم و یکشف الضر.»42 به واسطة او گیاهان زمین می‌رویند و درختان میوه می‌دهند: «و بکم تنبت الارض اشجارها و بکم تخرج الارض ثمارها.»43 خداوند از طریق او آنچه را بخواهد محو یا اثبات می‌کند: «و بکم یمحو الله ما یشاء و بکم یثبت».44 و در یک جمله، ارادة خداوند در همة امور نزد او بار می‌یابد و از او صادر می‌شود: «ارادة الرّب فی‌ مقادیر اموره تهبط الیکم و تصدر من بیوتکم.»45

نیز هدایت تشریعی انسان‌ها، تبیین حلال و حرام خدا، ارشاد و موعظة مردمان و پاس‌داری از دین و اجرای حدود الهی بر عهدة اوست.46

2. ولایت

تعبیر دیگری از مقام قرب، تعبیر «ولایت» است. مقام «فنا» در عرفان، مقام «ولایت» نیز نامیده می‌شود. «ولایت» به معنای عرفانی، «قیام العبد بالحق عند الفناء عن نفسه»47 است که مرحلة نیل به آن، فنای از خود و بقای به حق است. «ولایت» از نظر لغوی، هرگونه قربی را شامل می‌شود، اما در اصطلاح عرفان، در قلمرو قرب به خداوند به کار می‌رود.48 دست‌یابی به حقایق عالم، که زمینه‌ساز دست‌رسی انسان به سرمنزل مقصود است، راه «ولایت» است. «ولایت نیل» به این مرحله است که انسان خود و همه چیز عالم را تحت تدبیر خدای سبحان ببیند. او در این مقام، خود، اوصاف و افعال خود و دیگران را نمی‌بیند.49 در این مقام است که او می‌تواند بگوید: «بی‏تردید سرور من آن خدایی است که قرآن را فروفرستاده و همو ولیّ شایستگان است» (اعراف: 196) «خدا ولیّ پرهیزگاران است.» (جاثیه: 19) «خدا ولیّ مؤمنان است.» (آل‌عمران: 68)

انسان در نظام هستی، یا در مسیر درجات و ولایت الهی حرکت می‌کند یا در مسیر درکات و ولایت شیطانی و هبوط به سوی اسفل سافلین. اگر انسان در مسیر ولایت الهی قرار گرفت، به جایی می‌رسد که ابتدا محب و سپس محبوب خدای سبحان می‌‌شود و آن‌گاه خدای سبحان، زبان، چشم و گوش او می‌شود و چنین انسان ملکوتی به وسیلة خدا می‌شنود، می‌بیند و سخن می‌گوید.50 و از این برتر مقامی است که انسان عین‌الله و یدالله شود؛ همان‌گونه که امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «انا عین‌الله و انا جنب‌الله و انا یدالله.»51

حامل درجات قرب و امیر قافلة اهل ولایت و حافظ رابطة انسانیت با این واقعیت، به تعبیر قرآن، «امام» نامیده می‌شود؛52 کسی که از جانب خداوند برای پیش‌روی صراط ولایت برگزیده شده و زمام هدایت معنوی را به دست گرفته است.53 در اصول کافی، باب «انّ الائمّة نور الله»، از ابوخالد کابلی روایت می‌کند که گفت: از امام باقر(ع) دربارة این آیه سؤال کردم: «به خدا و فرستاده‌اش و نوری که فرود آورده‌ایم، ایمان آورید،»(تغابن: 8) امام ضمن توضیح معنای آیه فرمودند: «به خدا سوگند ای ابا خالد، نور امام در دل مردم با ایمان (که تحت نفوذ و سیطرة معنوی او هستند) از نور خورشید در روز، روشن‌تر است.»54

3. فناء

تعبیر سوم از مراتب بالای قرب، تعبیر «فناء» عبد در رب است. در اینجا، انسان توجهش از هر چه غیر اوست منقطع می‌شود و میان خود و خدا هیچ حایلی نمی‌بیند، بلکه اصلا خودی نمی‌بیند؛ چنان‌که امام علی(ع) در «مناجات شعبانیه» از خداوند طلب می‌کنند که چشم دلشان به جمال حضرت حق روشن شود و به معدن عظمت خداوندی برسند و روح و جانشان به بارگاه قدس خداوند آویخته گردد: «الهی هب لی کمال الانقطاع55 الیک و أنر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک، حتی تخرق ابصار قلوب حجب النور، فتصل الی معدن العظمة، و تصیر ارواحنا معلّقة بعزّ قدسک.»56

تعبیر «آویخته شدن روح به معدن عظمت الهی» حاکی از وجود تعلّقی و ربطی انسان به خداوند است.57 در اینجا، تنها چیزی که انسان مقرّب با علم حضوری درک می‌کند این است که از خود هیچ استقلالی ندارد و کاملاً وابسته به خداوند است.58

در این مرحله، خود و خودیت از بین می‌رود59 و میان حق‌تعالی و مقرّب وابستگی شدیدی ایجاد می‌شود و انیّت و وجود موهوم سالک در وجود حق‌تعالی فانی می‌شود و به وجود حقانی حق باقی می‌گردد.60 سالک در مرتبة فنا می‌بیند که هر قدرتی مستغرق در قدرت خدای متعال، هر علمی مستغرق در علم او، هر حیاتی مستغرق در حیات او و بلکه هر وجودی مستغرق در وجود خداوند است؛ همان سخن حضرت امیر(ع) که فرمودند: درِ خیبر را نه با نیروی جسمانی، که با نیروی ربّانی از جا کندم.61

مطابق بیان حدیث «قرب نوافل»، انسان می‌تواند با تلاش و همّت خویش و عنایات و الطاف الهی، به مقام بلند «توحید افعالی و صفاتی» دست یابد و «من» وجودی خویش را از ساحت اراده و رفتار خود بیرون کند و خدا را به جایش قرار دهد.62

کمال حقیقی انسان همان نیل به کمال حقیقی‌خویش، از نظر ذات و وصف و فعل است؛ همان «فنای ذاتی»، «فنای وصفی» و «فنای فعلی» در خداوند که از آن به «توحید ذاتی و اسمی و فعلی» تعبیر می‌کنند. در اینجاست که انسان شهوداً می‌یابد هیچ ذات و وصف و فعلی جز برای خدای متعالی وجود ندارد.63

او در اینجا حق را در جمیع مظاهر مشاهده می‌کند و حق‌تعالی را در صورت اسما و صفات متکثّر می‌بیند.64 در این مرتبه است که امام علی(ع) می‌فرمایند: «چیزی را ندیدم، جز آنکه خدا را پیش از آن و پس از آن و با آن و در آن دیدم.»65 در این مقام است که زمان و مکان برای او در هم می‌پیچد و او می‌تواند در همة هستی تصرف کند؛ آن‌گونه که نفس در بدن تصرف می‌کند.66

پس از آنکه مقرّب به توحید فعلی نایل آمد، خداوند متعال صفات او را در صفات خویش فانی می‌سازد. در این مرحله، خداوند به جای مقرّب قیام می‌کند و حیات و علم و سمع و بصر و قدرت او را به عهده می‌گیرد؛ چیزی که حدیث «قرب نوافل» مؤیّد آن است. در اینجا، خداوند به وی نوری می‌بخشد که با آن در میان مردم راه می‌رود و معاشرت می‌کند، و حال آنکه پیش از این مرحله، با قوای نفس و ابزار آن، از قبیل گوش و چشم زندگی می‌کرد.67 «ای کسانی که ایمان آورده‏اید، از خدا پروا دارید و به پیامبرش بگروید تا از رحمت خویش دو بهره به شما عطا کند و برایتان نوری قرار دهد که به [برکت] آن، راه سپرید.» (حدید: 28)68

سالک در این مرحله، صفات خود و دیگران را فانی در اوصاف حق می‌بیند و به این امر آگاه می‌شود که اوصاف بیکران الهی جایی برای غیر باقی نگذاشته است. بنابراین، همة اوصاف از آنِ حق‌تعالی است.69

حضرت امیر(ع) در این زمینه می‌فرمایند:

ای خدای سبحان! کدام چشم توانایی مشاهدة روشنایی نورت و صعود به جانب نور تابناک قدرتت را دارد؟ یا کدام فهم و درک، قدرت درک کمتر از آن را دارد، جز چشمانی که تو خود از آنها پرده برداشته‌ای و حجاب‌های نابینایی را از آنها برگرفته‌ای؟ پس ارواح آنها به کناره‌های بال‌های ارواح صعود کرده، تو را در ارکان وجودت می‌خوانند و در انوار عظمتت فرومی‌روند، و از این زمین خاکی برآمده، به کبریایی تو نگرند. پس اهل ملکوت آنان را «زائران» و اهل جبروت آنان را «عمارت نشینان» خوانند.70

پس از تحقق فنای فعلی و فنای در اوصاف، نوبت به فنای در ذات می‌رسد. در این مرحله، خداوند متعال ذات مقرّب را فانی می‌سازد و اسم و رسم او را محو می‌کند و خود در مقام او می‌ایستد. در اینجاها سالک به باطن عالم و دین می‌رسد؛ یعنی برای هیچ ذاتی استقلال و هستی جدای از هستی خداوند قایل نیست. او همة موجودات و ذوات را فانی در آن هستِ محض و ذات صرف می‌بیند و به این امر پی‌ می‌برد که وجود نامحدود الهی جایی برای غیر باقی نمی‌گذارد.71

البته این مقام فراتر از الفاظ و اقوال است و حتی اطلاق «مقام» نیز بر آن مجازی است. این مقام منزلتی است که خداوند به روی پیامبر اکرم(ص) و اهل‌بیت ایشان گشوده است. البته خداوند اولیای امّت نبی اکرم(ص) را نیز به آن حضرات ملحق خواهد نمود؛ چنان‌که روایات بسیاری ناظر به این امر است که خداوند شیعیان اهل‌بیت(ع) را در آخرت، به درجة معصومان(ع) نایل خواهد ساخت.72

امام علی(ع) در توصیف حالات یک سالک واصل می‌فرمایند:

عقل خود را زنده کرده و نفس خود را میرانده است، تا آنجا که این مراقبت و ریاضت شرعی نازکش کرده و گوشت‌ها را از تنش آب کرده و غلظت روحش را به لطف تبدیل کرده و روحش رقیق شده است. در آن حالت، ناگاه برقی از درون او می‌جهد و راه را برایش روشن می‌کند. از این در به آن در، و از این منزل به آن منزل می‌رود تا به آخرین منزل، که منزل سعادت و سلامت و قرار است، می‌رسد.73

مسلم است که انسان اگر به آنجا برسد بین او و خدا حجابی نیست و خدا را با دیدة دل می‌بیند.

4. لقاء

از قرب به خدا، به «لقاء الله» و «وصال» و «رؤیت الهی» هم تعبیر می‌شود. «لقاء الله» مرحلة نهایی و برترین مرتبة قرب است. در اینجا، سالک الی الله به ذات اقدس الهی رهنمون می‌شود و در جوار رحمت‌الهی استقرار می‌یابد و به مقام عندیت نزد حق‌تعالی بار می‌یابد. «در حقیقت، مردم پرهیزگار در میان باغ‌ها و نهرها در قرارگاه صدق، نزد پادشاهی توانایند.» (بقره: 54ـ55)

همان‌گونه که انسان برای مشاهده امور حسی و مادی نیازمند چشم مادی است، برای درک امور معنوی و احساسی نیز به چشمی معنوی نیاز دارد. از منظر قرآن و روایات، در انسان حقیقتی وجود دارد که از آن با واژة «قلب» و «فؤاد» تعبیر می‌شود. این قلب، که محل درک حقایق معنوی است، می‌تواند به خداوند نزدیک شود، به گونه‌ای که خدا را ببیند و با او ارتباط قلبی برقرار سازد. از ارتباط این حقیقت معنوی با خداوند، به «رؤیت» تعبیر می‌شود.74 قرآن در بیان این حقیقت می‌فرماید: دل کافران کور است که خدا را نمی‌بیند: «چشم‌ها کور نیست، لیکن دل‌هایی که در سینه‏هاست، کور است.» (حج: 46)

رؤیت الهی حقیقتی است که رتبه‌ای از آن در این عالم برای اولیاء الله حاصل می‌شود و مرتبة عالی‌تر آن در قیامت با توجه به مراتب کمال و گسترة معرفتشان برایشان رخ می‌دهد:75 «در آن روز، چهره‌هایی شاداب و مسرورند و به پروردگارشان می‏نگرند.» (قیامت: 22ـ23)

البته در اینجا باید دو تعبیر «لقاء» و «رؤیت» را از هم تفکیک کرد. «لقاء» در قرآن، عموماً برای رودررو شدن با خداوند در عالم آخرت به کار می‌رود. به عبارت دیگر، از منظر قرآن، عالم آخرت «یوم اللقاء» نیز نامیده می‌شود. مراد از «لقاء الله» قرار گرفتن بنده در موقعیتی است که بین او و پروردگارش حجابی نیست؛ همچنان‌که روز قیامت، که روز ظهور حقایق است، اینچنین است.76ن لقا نیز با توجه به آیات قرآن، به مؤمنان و بندگان شایسته و کامل اختصاص ندارد و شامل همگان است؛ چه کسانی که به آن باور دارند و چه آنان که آن را باور ندارند.

اما مؤمنان و مقرّبان به لقای جمال «ارحم الراحمین» می‌رسند و کافران به لقای جلال «اشدّ المعاقبین.»77 «فَأَعْقَبَهُمْ نِفَاقاً فِی قُلُوبِهِمْ إِلَی یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ بِمَا أَخْلَفُواْ اللّهَ مَا وَعَدُوهُ وَ بِمَا کَانُواْ یَکْذِبُونَ» (توبه: 77)؛ در نتیجه، به سزای آنکه با خدا خلف وعده کردند و از آن روی که دروغ می‏گفتند در دل‌هایشان تا روزی که او را دیدار می‏کنند، پیامدهای نفاق را باقی گذارد.

لازمة لقای خداوند، رؤیت و مشاهدة مادی و فیزیکی حضرت حق نیست. «ملاقات» به معنای رودررو شدن و برخورد داشتن است و همگان در آخرت با خداوند رودررو می‌شوند:78 «آن روز که آنان ظاهر گردند چیزی از آنها بر خدا پوشیده نمی‏ماند. اما همگان خداوند را مشاهده نمی‌کنند؛»(غافر: 16) چنان‌که قرآن انسان‌های دور از خدا را محروم از رؤیت الهی توصیف می‌کند: «و هر که در این [دنیا] کور[دل] باشد در آخرت هم کور[دل] و گم‌راه‌تر است.» (اسراء: 72) «زهی پندار باطل که آنان در آن روز از پروردگارشان سخت محجوبند.» (مطففین: 15) آنان در اثر بی‌ایمانی و نیز انجام اعمال ناشایست، چشم دلشان روشن و بینا نشده است و در روز قیامت و روز ملاقات خداوند، چشم و دیده‌ای برای تماشای جمال یار ندارند.

اما «رؤیت» یا «لقای خاص» برای مؤمنان خاص است: «نه چنین است. در حقیقت، کتاب نیکان در «علّیون» است.» (مطففین: 18ـ21) و تو چه دانی که «علّیون» چیست؟ کتابی است نوشته ‏شده که مقرّبان آن را مشاهده خواهند کرد. و «وَ کَذَلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ» (انعام: 75)؛ و این‌گونه ملکوت آسمان‌ها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم تا از جملة یقین‏کنندگان باشد. این مرتبه از آنِ کسانی است که روحشان به مقام اطمینان رسیده و از صفات دیگر کمال، به رضایت از قضای الهی در همة شئون و رضایت خداوند از اعمالشان دست یافته باشند.79 «ای نفس مطمئنه، خشنود و خداپسند به سوی پروردگارت بازگرد و در میان بندگان من، درآی و در بهشت من داخل شو.» (فجر: 28ـ30)

لقایی که قرآن برای مؤمنان مطرح می‌کند: «و کسانی که می‏دانند با پروردگار خود دیدار خواهند کرد و به سوی او باز خواهند گشت).» (بقره: 46) لقای خاص تشریفی، یعنی لقای رضوان و کرامات الهی و رسیدن به مقام محمود قرب الهی است، نه مطلق بعث و قیامت.

به نظر علّامه طباطبائی، آیات لقاء الله را نمی‌توان مربوط به مرگ و قیامت دانست، بلکه مراد شهود قلبی خداوند است. این برداشت با آنچه در کتاب التوحیدشیخ صدوق از امام علی(ع) نقل شده که مراد از کلمة «لقاء» در قرآن «بعث» است، منافاتی ندارد؛ زیرا بعث در این روایت، یکی از مصداق‌های لقاء الله است.80

آیت‌الله جوادی آملی، نیز بر این باورند که آیات لقاء الله در قرآن کریم، اختصاص به قیامت ندارد، بلکه در قیامت این امر شکوفاتر و بارزتر است. ایشان به دو قرینه این لقا را لقای خاصّ پروردگار و رسیدن به «مقام محمود» قرب الهی می‌دانند:

1. تعبیر به ملاقات ربّ، آن هم با اضافة «ربّ» به ضمیر «هم»، که ظهور در اضافة تشریفی دارد، در مجموع، بر نوعی اُنس و قرب دلالت دارد، به جای آنکه به «أنّهم ملاقوا اللّه» یا «لقاء یومهم» و «لقاء الاخرة» تعبیر شود.

2. لازمة معنای اول این است که جملة «وَ أَنَّهُمْ إِلَیْهِ رَاجِعُونَ» تکرار اول باشد؛ چون در این صورت، لقای رب چیزی جز رجوع به سوی رب نیست و چنین تکراری وجهی ندارد و خلاف ظاهر است.81

ایشان از قول علّامه طباطبائی می‌گوید: علّامه طباطبائی در رسالة الولایة آیة مبارکة «أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ» (فصّلت: 53) (آیا بر وجود پروردگارت همین کافی نیست که او بر هر چیزی شاهد است). چنین معنا می‌کنند که خدای سبحان مشهود مافوق همة اشیاست؛ هر چه انسان می‌بیند، اول خدا را می‌بیند، بعد آن شیء را؛ چراکه جملة «هو الظاهر» جایی برای ظهور غیر باقی نمی‌گذارد. بنابراین، انسان چیزی جز آیات الهی را نخواهد دید و مقصود از آیات الهی، همان صورتی است که به وسیلة آن امور مرئی را می‌بیند. آیینة آن صورت است؛ یعنی به وسیلة‌ آن، صورت حقیقت بیرونی را می‌بینیم. بنابراین، دیگران هم با حفظ مراتب و درجات وجودی، می‌توانند آنچه را انبیا می‌بینند، ببینند.82

در درجة اول، شهود حقایق عالم و آگاهی از ماورای طبیعت، از آنِ انبیا(ع) است. اما این مقام اختصاص به آن حضرات ندارد و امری اکتسابی است و برای دیگران نیز امکان‌پذیر است،83 و این هنگامی است که نفس با علم مفید و عمل نیک، از بدن منقطع شود و به حقیقت خود بازگردد.84

از بحث‌های مطرح در مسئلة شهود حق‌تعالی، امکان این شهود است. از دو راه برهان عقلی و ادلّة نقلی و روایی، می‌توان این شهود را اثبات کرد. مقتضای براهین عقلی این است که محال است ممکن‌الوجود از چنین شهودی برخوردار نباشد. اما آنچه مهم است علم به شهود است.85

برهان فلسفی، که مبتنی بر سه اصل اصالت وجود، تشکیکی بودن مراتب وجود و رابط بودن معلول نسبت به علت است، این ارتباط شهودی را و اینکه معلول عین ربط و تعلّق به علت حقیقی خویش است، به اثبات می‌رساند.86 مطابق برهان «وجود رابط» ملّاصدرا، وجود هر معلولی عین ربط و تعلّق به علت است و معلول از خود هیچ استقلالی ندارد و پرتو و شعاع وجودی علت حقیقی است. خداوند غایت همة غایت‌هاست؛ زیرا هر معلولی ربط محض به علت خود است و از آن هیچ استقلالی ندارد. به دلیل آنکه خداوند علة‌العلل است و ماسوی الله به او منتهی می‌شود. استقلال هر مستقل و تکیه‌گاه هر چیز مورد اعتماد خداوند متعال است.87

نیز آیات و روایات مربوط به رؤیت، بهترین گواه بر این حقیقت است که اگر انسان خود را برای خدا خالص کند و از دنیا و مشغله‌هایش منقطع شود، چشم دلش باز شده، با عالم نور ارتباط برقرار می‌کند و خداوند را، که از هر چیز روشن‌تر است، شهود خواهد کرد.88

مطابق بیان قرآن و روایات و دعاهای حضرات معصومان(ع) انسان می‌تواند به گونه‌ای از تعلّقات و دلبستگی‌های دنیوی دل بکند که همة حجاب‌ها از مقابلش کنار رود و به مشاهدة کامل جلوات الهی نایل شود.89 البته پیداست که رؤیت الهی نیز مراتبی دارد و عالی‌ترین آن در آخرت محقق می‌شود. از سوی دیگر ـ همان‌گونه که گذشت ـ خود قرب نیز دارای مراتب طولی است و بنابراین، مقرّبان نیز همه در یک رتبه نیستند تا از یک رتبة مشاهدة حضرت حق برخوردار باشند. آنان با توجه به ظرفیت وجودی خویش، جمال ربوبی را مشاهده می‌کنند.

اصل رؤیت در سخنان معصومان(ع) مسلم انگاشته شده است. امام علی(ع) می‌فرمایند: «خدای نادیده را نمی‌پرستم.»90 امام سجّاد(ع) از خداوند درخواست می‌‌کند که در قیامت، ایشان را به دیدار خود مفتخر سازد: «و اغرس فی افئدتنا اشجار محبتک، و أتمم لنا انوار معرفتک، و أذقنا حلاوة عفوک و لذة مغفرتک، و أقرر أعیننا یوم لقائک برؤیتک.»91 معلوم می‌شود که رؤیت خداوند در قیامت، فراتر از رؤیت او در دنیاست، هرچند در خود دنیا نیز مراتب رؤیت با توجه به مراتب کمال، متفاوت است. و البته در آخرت نیز این مراتب شهود یکسان نیست.92

حدیث قدسی «معراج» در توصیف حال بنده‌ای که به محبت و معرفت کامل خداوند نایل آمده و محبوب خداوند قرار گرفته است، می‌فرماید: خداوند حجاب‌ها را از برابر چشم دل او کنار می‌زند و جلال و عظمت خویش را به او می‌نمایاند: «کسی که در مسیر خشنودی من عمل کند و محبوب من شود چشم دلش را به سوی جلال و عظمت خویش باز می‌کنم و علم خواص خلقم را بر او مخفی نمی‌دارم.»93

حضرت امیر(ع) در «مناجات شعبانیه» از خداوند رؤیت خداوند و مشاهدة انوار جمال و جلال الهی را درخواست می‌کنند.94 حضرت در پایان مناجات می‌فرمایند: «مرا به نور عزّتت، که بهجت‌آور و نشاط‌آورتر از هر لذتی است، پیوند ده تا به تو عارف گردم و از غیر تو روی گردانم و از تو ترسان و مراقب فرمانت باشم.» همچنان‌که حضرت در توصیف این حالتِ خویشتن می‌فرمایند: «چیزی را ندیدم، جز آنکه خدا را پیش از آن و پس از آن و با آن دیدم.»95

آن حضرت در «دعای کمیل» دربارة این وصال و فراق ناشی از آن می‌فرمایند: «ای خدای من و سید و مولا و پروردگارم، بر فرض که بر عذاب تو صبر کردم، چگونه فراق تو را تحمّل کنم؟ خدای من، بر فرض که بر حرارت آتش تو صبر کردم، چگونه چشم از لطف و کرمت بپوشم؟»96 پیداست که درد و رنج فراق هنگامی معنا دارد و در کام انسان می‌نشیند که لذت وصال محبوب را چشیده باشد.97

امام سجّاد(ع) در ترسیم این ارتباط شهودی مقرّب با خداوند، می‌فرمایند: «خدایا، مشتاقانت را از نظر به جمال دل‌ربایت محروم نفرما.»98 ایشان در دعایی دیگر می‌فرمایند: «خدایا، به حق تجلّیات رویت و انوار قدست، از تو درخواست می‌کنم و به عواطف رحمت و مهربانی‌ات و لطایف احسانت التماس می‌کنم، ‌که امیدها و آرزوهایم را، که عبارت است از اکرام و انعام نیکویت در مقام قرب و جوارت و مشاهدة جمالت، محقق سازی.»99

آن حضرت در مناجاتی به خداوند عرضه می‌دارند: «خدایا،‌ مرا به طریق وصالت ره سپار و به نزدیک‌ترین راه رسیدن به حضورت سیر ده.»100 و در ادامة مناجات می‌فرمایند: «تویی مقصودم نه غیر تو، بیداری و کم‌خوابی من از شوق توست. چشم‌روشنی من تنها دیدار توست، و وصالت تنها آرزوی من. اشتیاقم فقط به توست، و در محبت تو واله و حیرانم، و دل‌باختة هوای توأم. خرسندی تو مطلوب من است، و به مشاهدة تو سخت محتاجم. درخواست من نعیم مجاورت توست و منتهای خواهش من مقام قرب تو.»101

و در «مناجات محبین» می‌فرمایند: «خدایا، ما را در زمرة کسانی قرار ده که برای مقام قرب و دوستی‌ات برگزیده‌ای، و برای عشق و محبتت خالص گردانیده‌ای، و مشتاق دیدار و خشنود به قضایت قرار داده‌ای، و نعمت دیدارت را به ایشان عطا کرده‌ای، و برای مقام رضایت برگزیده‌ای و ایشان را در برابر فراق و هجرانت، در پناه خود گرفته‌ای، و در جوار خود، در نشیمنگاه عالم صدق منزل داده‌ای.»102

در «مناجات مفتقرین» می‌فرمایند: «خدایا، آتش سوز و حرارت اشتیاقت را جز وصالت فرو نمی‌نشاند، و شعلة سوزان (دلم) را جز دیدارت خاموش نمی‌سازد، و شوق من به خودت را جز مشاهدة جمال دل‌آرایت فرونمی‌نشاند و دلم جز به آستان قرب تو آرام نمی‌گیرد.»103

در «مناجات عارفین» می‌فرمایند: «و چشم‌هایشان با نظر به جمال محبوب، پرفروغ و روشن گردید... آه، که طعم محبت و عشق تو چه لذیذ و خوشایند است و شراب وصل و نزدیکی‌ات چه پاک و مصفّاست؛ پس ای معبودم، ما را از دور کردن و طرد کردن از درگاهت پناه ده.»104

در «مناجات ذاکرین» می‌فرمایند: «معبودا، دل‌ها حیران و عاشق دل‌باختة تواند و اندیشه‌ها با همة اختلاف و دگرگونی‌شان، در مقام معرفت و شناخت تو، متفقند. پس هرگز دل‌ها جز با یاد تو آرام نمی‌گیرند و جان‌ها جز با مشاهده جمال تو آرامش نمی‌یابند.»105

همچنان‌که در «مناجات زاهدین» می‌فرمایند: «در جای جای دل‌هامان درخت محبت و عشق خود را بنشان، و نور و فروغ معرفتت را به‌ طور کامل بر ما بتابان، و حلاوت و شیرینی عفو و بخشش و لذت آمرزشت را به ما بچشان، و در روز حشر و هنگام ملاقات با خود، چشمانمان را به فروغ جمالت روشن ساز.»106

بنابراین، حقیقت رؤیت مطرح در آیات و روایات، دست‌یابی به حقیقت با شهود علمی، بدون استدلال و تفکر است.107 پس، از منظر فرهنگ اسلامی، معرفت شهودی خداوند واقعیتی انکارناپذیر است و چنین نیست که تنها بتوان خداوند را با عقل استدلالی اثبات کرد.

چنین رؤیتی، مشاهده‌ای معنوی و روحانی و قلبی است که آن هم در دنیا امکان تحقق دارد، هرچند کمال این رؤیت در آخرت محقق می‌شود؛ زیرا در آنجا دیگر روح انسان‌ها مشغول و درگیر حجاب بدن نیست،108 و به فرمودة قرآن، دیده‌اش تیزبین می‌شود.109

بنابراین، رؤیت خداوند مراتبی دارد که هم در دنیا و هم در آخرت، متفاوت است و هم نسبت به حالات افراد مختلف. رؤیت خداوند در دنیا، یعنی همان شهود قلبی و رؤیت باطنی، مرتبة ضعیفی از رؤیت الهی است. از آن‌رو که عالم دنیا ظرفیت و گنجایش عالم آخرت را ندارد و انسان آمیخته با جسم و بدن دنیوی تحمّل و گنجایش لذت‌ها و شهودهای اخروی را ندارد، رؤیت الهی نیز در دنیا ناقص است و رؤیت کامل برای خواص، و مرتبة بالاتر رؤیت دنیوی برای اهل قرب در آخرت محقق می‌شود. این عالم آخرت است که گنجایش تحمّل تجلّی کامل خداوند را دارد. همان‌گونه که انسان نیز در آن عالم از مرتبة وجودی بالاتر برخوردار شده، مشاهدة تجلّی کامل خداوند برایش قابل تحمّل می‌شود.110

رؤیت حقیقی در آخرت محقق می‌شود؛ چراکه دنیای نامحدود است و انسان در آن از سعة وجودی برخوردار. عالم مادی به واسطة آمیختن با ضعف‌ها و نارسایی‌ها و محدودیت‌ها، گنجایش رؤیت واقعی را ندارد. شاهد قرآنی این بیان ماجرای درخواست شهود خداوند از سوی حضرت موسی(ع) و عدم تحمّل آن حضرت است: «و چون موسی به میعاد ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض کرد: پروردگارا خود را به من بنمای تا بر تو بنگرم فرمود: هرگز مرا نخواهی دید، لیکن به کوه بنگر؛ پس اگر بر جای خود قرار گرفت به زودی مرا خواهی دید. پس چون پروردگارش بر کوه جلوه نمود آن را ریز ریز ساخت و موسی بیهوش بر زمین افتاد و چون به خود آمد، گفت: تو منزّهی! به درگاهت توبه کردم و من نخستین مؤمنم.» (اعراف: 143)

نتیجه‌گیری

سعادت و کمال در اسلام، نزدیک شدن به خدای متعال است. انسان می‌تواند و باید به خدا نزدیک شود. هنگامی که این نزدیکی محقق شد، او به مراتب و درجات کمال دست می‌یابد. رهاورد این تقرّب،‌ طهارت، صداقت، شهادت، رضایت، اخلاص، اطمینان، سعادت، فوز و فلاح است. انسان مقرّب در اثر سیر کمالی و سلوک معنوی، به مقام جانشینی خداوند دست می‌یابد و اسما و صفات خداوند در او متجلّی می‌شود. چنین انسانی است که خدا دست و چشم و گوش او می‌شود و در نتیجه، همة اعمالش خدایی است.

از سوی دیگر، مقرّب بارگاه خداوندی به مقام ولایت بار می‌یابد و رابطه‌اش با خدا رابطة‌ای دوستانه و ویژه می‌شود111 و از این طریق، محبوب خدا واقع می‌شود.112 اوست که می‌تواند بر عالم سیطره یابد و کار خدایی بکند.

نیز چنین انسانی توجهش از هر چه غیر خداست منقطع می‌شود و میان خود و خدا هیچ حایلی نمی‌بیند، بلکه اصلا خودی نمی‌بیند. در اینجا، خودیت سالک از بین می‌رود و میان حق‌تعالی و او وابستگی شدید ایجاد می‌شود و وجود موهوم او در وجود حق‌تعالی ذوب می‌شود و به وجود حقّانی حق باقی می‌گردد. سالک مقرّب در مرتبة «فنا» می‌بیند که هر قدرتی مستغرق در قدرت خدای متعال، هر علمی مستغرق در علم او، هر حیاتی مستغرق در حیات او و بلکه هر وجودی مستغرق در وجود خداوند است.

نهایت اینکه انسان باریافته به مقام قرب خداوندی، به «لقاء الله» و «وصال» و مقام «لقائک قرة عینی و وصلک منی نفسی»113 نایل می‌آید و در جوار رحمت الهی استقرار می‌یابد.

 

پی‌نوشت‌ها:

1. واقعه: 10-11؛ آل‌عمران: 45.

2. سبأ:‌ 37.

3. قمر: 54-55؛ یونس: 2؛ آل عمران: 169.

4. نجم: 8-9.

5. انشقاق: 6؛ هود: 29.

6. توبه: 108.

7. مریم: 56؛ یوسف: 24؛ صافات: 41.

8. حدید: 19؛ نساء: 69.

9. مریم: 55.

10. مریم: 51.

11. فجر: 27.

12. هود: 105 و 108.

13. مؤمنون: ‌1و 102؛ روم:‌ 38.

14. احزاب: 71؛ فتح:‌ 5؛ حدید: 12.

15 . مرتضی مطهری، تکامل اجتماعی در اسلام، ص 162.

16. محمدحسین طباطبایی، المیزان، ج 1، ص 363-364؛ ج 2،‌ ص 190-192.

17 . عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج 1، ص 51.

18. همان، ص 204

19 . همان، ج 3، ص 92.

20. همو، سیره رسول اکرم (ص)، ص 90.

21. سیدروح الله خمینی، مصباح الهدایة، ص 81.

22. همان، ص 77.

23 . در اینکه ملائکه به تصمیم خداوند در تعیین انسان برای جانشینی خویش، اعتراض داشتند یا سؤال، برخی برخلاف نظر علّامه طباطبائی، بر این باورند که ملائکه اعتراض داشتند، نه سؤال. (ر. ک: محمدحسین طباطبایی، انسان از آغاز تا انجام، ص 237-239).

24 . همو، المیزان، ج 1، ص 115.

25. همان، ص 116-117؛ محمدتقی مصباح، معارف قرآن، ص 364؛ عبدالله جوادی آملی، صورت و سیرت انسان در قرآن، ص 33-34.

26 . زمخشری و طبرسی به این دیدگاه قائل هستند: فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان، ج 1، ص 176؛ همو، جوامع الجامع، ج 1، ص 41.

27 . چنآن که ظاهر کلام الکاشف، ج 1، ص 80؛ المنار، ج 1، ص 258 این است.

28 . عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج 3، ص 39- 43.

29. بقره: 31-32.

30. احزاب: 72.

31. مجادله: 19-22.

32. همان، ص 132.

33. ابن ابی‌الحدید، نهج‌البلاغة، خ 7؛ عبدالواحد بن محمد تمیمی آمدی، غرر الحکم و درر الکلم، ح 5813.

34. عبدالله جوادی آملی، همان، ج 3، ص 93.

35. همان، ص 95.

36. همان، ص 96.

37. همان، ص 108.

38. انفال: 17.

39. عبدالله جوادی آملی همان، ص 109.

40. محمدتقی مصباح، معارف قرآن، ص 362؛ عبدالله جوادی آملی، حیات حقیقی انسان در قرآن، ص 178.

41. همو، سیره رسول اکرم(ص)، ص 191-192؛ همو، تفسیر تسنیم، ج 1، ص 38.

42. عباس قمی، مفاتیح الجنان، زیارت جامعه کبیره.

43. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 98، ص 153، زیارت اول از هفت زیارت مطلق امام حسین(ع).

44. همان.

45. همان.

46. عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج 3، ص 125-126.

47. علی‌بن محمد جرجانی، کتاب التعریفات، ص 329؛ عبدالرزاق کاشانی، اصطلاحات الصوفیة، ص 33؛ مولی هادی سبزواری، شرح الاسماء، ص 553، با اندکی تفاوت.

48. ر. ک: داوودبن محمود قیصری، مقدمه قیصری، ص 26.

49. عبدالله جوادی آملی، شمس الوحی تبریزی، (سیره عملی علامه طباطبایی)، ص 280-281.

50. ر. ک: حدیث قرب نوافل، فصل سوم، بخش «قرب در عرفان».

51. محمدباقر مجلسی، همان، ج 39، ص 89؛ ج 36، ص150.

52. ر. ک: محمد حسین طباطبایی، المیزان، ذیل آیة ««و اذ ابتلی ابراهیم ربّه بکلمات فاتمّهن قال انّی جاعلک للناس اماما» ( بقره: 124) که به بهترین وجهی این مطلب را بیان کرده است.

53. مرتضی مطهری، ولاءها و ولایت‌ها، ص 70.

54. محمدبن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 184.

55. واژه «انقطاع» اگر با «الی» متعدی شود، به معنای ارتباط و پیوستن کامل به چیزی است.

56. سید بن طاووس، اقبال الأعمال، ج 3، ص 298؛ محمدباقر مجلسی، همان، ج 91، ص 98-99.

57. محمدتقی مصباح، به سوی خودسازی، ص 233.

58. همو، به سوی او، ص 63-64.

59. صدرالمتألهین، المبدأ والمعاد، ص 388.

60. همو، تفسیر القرآن الکریم، ج 1، ص 95؛ ج 4، ص 87؛ همو، اسرار الآیات، ص 98.

61. ابن ابی جمهور، عوالی اللئالی، ج 4، ص 103. برای دیدن سند روایت، ر. ک: محمدباقر مجلسی، همان، ج 21، ص 26؛ همان، ج 99، 138؛ ابن ابی الحدید،شرح نهج‌البلاغه، ج 20، ص 316.

62. محمدتقی مصباح، به سوی خودسازی، ص 266-267.

63. محمدحسین طباطبایی، رسالة الولایة، ص 66-67.

64. عبدالله جوادی آملی، رحیق مختوم، ج 10، ص 272؛ صدرالمتألهین، المبدأ و المعاد، ص 386؛ همو، الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 361؛ همو، تفسیر القرآن الکریم، ج 1، ص 96.

65. فیض کاشانی، کلمات مکنونه، ص 3؛ محمدباقر مجلسی، مرآة العقول، ج 10، ص 391.

66. صدرالمتألهین، الواردات القلبیه (در ضمن الرسائل)، ص 277.

67. محمدحسین طباطبایی، رسالة الولایة، ص 144؛ همو، محمد در آئینه اسلام، ص 44.

68. این نور، روح زنده‌ای است که انسان به وسیلة آن احیا می‌شود؛ همان‌گونه که در آیه 22 سورة انعام به آن اشاره دارد. (همو، رسالة الولایة، ص 145).

69. عبدالله جوادی آملی، مجله میراث جاویدان، سال دوم، ش 2، ص 96؛ محمدحسین طباطبایی، المیزان، ج‏1، ص، 129.

70. محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج 25، ص 30؛ محمد محمدی ری شهری، میزان الحکمة، ج 3، ص 101.

71. عبدالله جوادی آملی، مجله «میراث جاویدان»،ش 2، ص 96؛ محمدحسین طباطبایی، رسالة الولایة، ص 148.

72. همان، ص 148.

73. ابن ابی‌الحدید، نهج‌البلاغة، خ 220.

74. محمدتقی مصباح، به سوی خودسازی، ص 137- 138.

75. همان، ص 195.

76. محمدحسین طباطبایی، المیزان، ج 16، ص 102.

77. عبدالله جوادی آملی، صورت و سیرت انسان در قرآن کریم، ص 100؛ همو، تفسیر تسنیم، ج 2، ص 594؛ ج 1، ص 46.

78. محمدتقی مصباح، به سوی خودسازی، ص 237.

79. عبدالله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج 2، ص 595.

80. محمدحسین طباطبایی، رسالة الولایة، ص 51-53.

81. عبدالله جوادی آملی، همان، ج 4، ص 176- 177.

82. همو، مجله «میراث جاویدان»، ش 2، ص 95.

83. محمدحسین طباطبایی، رسالة الولایة، ص 45.

84. همان، ص 47.

85. همان، ص 49.

86. ر. ک: محمدتقی مصباح، مشکات، ص 214-324.

87. همو، نهایة الحکمة، تعلیقه غلامرضا فیاضی، ج 3، ص 72.

88. همو، رسالة الولایة، ص 2.

89. محمدتقی مصباح، به سوی خودسازی، ص 140-142.

90. محمدبن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 138؛ فیض کاشانی، الصافی فی تفسیر القرآن، ج 2، ص 236؛ محمدباقر مجلسی، همان، ج 4، ص 27.

91. عباس قمی، مفاتیح الجنان، مناجات زاهدین از مناجات خمس عشر.

92. محمدتقی مصباح، مشکات، ص 320-321.

93. محمدبن یعقوب کلینی، همان، ج 2، ص 352؛ محمدباقر مجلسی، همان، ج 77، ص 28.

94. چنانکه در اول بحث فناء گذشت.

95. فیض کاشانی، کلمات مکنونه، ص 3؛ محمدباقر مجلسی، مرآة العقول، ج 10، ص 391.

96. عباس قمی، مفاتیح الجنان، دعای کمیل.

97. محمدتقی مصباح، به سوی خودسازی، ص 192.

98. عباس قمی، مفاتیح الجنان، مناجات خائفین.

99. همان، مناجات راغبین.

100. همان، مناجات مریدین.

101. همان.

102. همان.

103. همان.

104. همان.

105. همان.

106. همان.

107. محمدحسین طباطبایی، المیزان، ج 8، ص 262.

108. محمدتقی مصباح، همان، ص 194-195.

109. ر. ک: ق: 22.

110. همان، 241- 242.

111. اعراف: 196؛ جاثیه: 19؛ آل عمران: 68.

112. مائده: 54.

113. عباس قمی، مفاتیح الجنان، مناجات مریدین.

113. قمر: 54-55.

 

منبع: فصلنامه معرفت اخلاقی – شماره 11



نگارنده : fatehan1 در 1394/1/17 8:41:18


نظرات :