نام کاربری :
کلمه عبور :
  عضویت در سایت
  بازیابی کلمه عبور
 
   
اصلی ترین عناصر ولایت
ولایت، حقیقتی پیچیده و دارای وجوه مختلف حقیقی و اعتباری و ابعاد گوناگون روانشناختی و جامعه شناختی است که به یک لحاظ می تواند جلوه عمیقی از محبت باشد و به لحاظ دیگر، تجلی عظیم قدرت و اقتدار اجتماعی.

چکیده                                                               

ولایت، مهمترین مفهومی است که در همه ابعاد زندگی ما (فردی و اجتماعی، دنیوی و اخروی، عبادی و سیاسی، حقوقی و قضایی و...) بیشترین آثار و ثمرات را دارد. ولایت، امری تضایفی است و صرفاً در ارتباط  جمعی میان اعضای جامعه تحقق می یابد و در عین حال، امری تشکیکی است که می تواند در هر طرف به تناسب قدرت و موقعیتی که دارد، به صورت خاصی ظاهر شده و آثار ویژه و متفاوتی بر آن بار شود. ولایت، در فرهنگ  و منابع دینی، اساسی‌ترین مبنا و نخستین بنیاد یک جامعه سیاسی است که ژرفایی عمیق و گستره ای وسیع دارد که همه شهروندان جامعه سیاسی را در وسیعترین سطح جمعیتی در بر می گیرد.

ولایت، حقیقتی پیچیده و دارای وجوه مختلف حقیقی و اعتباری و ابعاد گوناگون روانشناختی و جامعه شناختی است که به یک لحاظ می تواند جلوه عمیقی از محبت باشد و به لحاظ دیگر، تجلی عظیم قدرت و اقتدار اجتماعی و از جهت سوم، زیباترین چهره مصلحت سنجی و خیرخواهی برای جامعه  و در چهارمین وجه، والاترین و برجسته ترین مظهر عبادت و خداپرستی و یا چشمگیرترین صورت استکبار و خودخواهی و قدرت پرستی باشد. هدف ما در این مقاله آن است که به توضیح وجوه و ابعادی از این واژه اقدام کنیم.

واژگان کلیدی

ولایت، ابعاد ولایت، عناصر ولایت، ولایت های متعارض، ولایت های متقابل، ولایت های متوافق، حکومت طبیعی، وضعیت طبیعی، وضعیت مدنی، قرارداد اجتماعی

مقدمه

از امام باقر(ع) نقل شده است که فرمود: «بنی الاسلام علی خمس: علی الصلاة و الزکوة و الصّوم و الحجّ والولایة ولم یناد بشئ کما نودی بالولایة» (حرّ عاملی، بی تا، ج1، ص10).

این روایت، علاوه بر آنکه ولایت را یکی از پنج مبنا و اساسی ترین پایه های دین بر شمرده است که فقدان آنها منشأ فروریختن بنای عظیم دین خواهد بود، آن را در مقایسه با چهار پایة نامبرده دیگر، مهمتر و قابل  ملاحظة بیشتر معرفی می کند. طبعاً این موضعگیری حضرت، ادلة ویژه خود را دارد که نیازمند توضیح است و می تواند به عنوان یک پرسش اصلی مطرح باشد و در گوشه و کنار روایات، به بعضی از این ادله اشاره کرده اند؛ مثل آنکه ولایت را شرط قبولی عبادات دیگر دانسته (کلینی، 1413ق، ج1؛ همو، 1413ق، ج8، ص183؛ همو، ج9، 1413ق، ص184) و یا آن را حافظ و نگهبان  احکام  و فرائض دیگر برشمرده اند (حر عاملی، 1403ق، ج1، ص28-26) و یا از ضرورت ولایت یا از آثار وسیع و گسترده و ثمرات اجتماعی و مهم آن سخن گفته اند (نهج البلاغه، خطبة40).

اهمیت و عظمت ولایت در نظر معصوم تا حدی است که امانتی را که به گفته قرآن (احزاب(33): 72) آسمان و زمین آن را تحمل نکردند، بر ولایت و امامت تطبیق نموده و ادعای غاصبانه و به غیر حق آن را از سوی مدعیان دروغین، کفر و بی ایمانی تلقی کرده اند. مرحوم «مجلسی» می گوید: «برداشت این اخبار از امانت، مطلق تکالیف است و لکن بر ولایت، چون از تکالیف عمده و شرط صحت تکالیف دیگر است، تصریح گردیده است» (مجلسی، 1363، ج5، ص6-5).

ولایت واژه ای بسیار پیچیده و ذو وجوه است که بعضی از بزرگان و استوانه های علمی با استنباط از روایات، از آن با عنوان کلمه جامعه ای یاد کرده اند که مشتمل بر معرفت و محبت و متابعت و ابعاد ضروری دیگر است (همان، ص2) و در سطوح مختلف فکری، روحی، سیاسی و غیر آن جایگاه بلندی دارد و چون به روایات مربوط می نگریم، درمی یابیم که عناصری، چون علم لدنی، عصمت، اذن، رخصت، انتصاب و خلافت از سوی آنکه ولایت حق ذاتی اوست، از جهت فاعلی در امر ولایت دخالت دارند؛ چنانکه از جهت قابلی نیز معرفت امام، محبت امام، اطاعت از او، حقیقت ولایت و ابعاد فکری، روانشناختی و جامعه شناختی آن را نشان می دهد.

بزرگان ما از جهت فردی نیز پذیرش ولایت را منشأ حیات نفس دانسته اند ـ چنانکه غذا منشأ حیات بدن است ـ و ترک ولایت اهل بیت را زمینه ساز محروم شدن از معارف الهی و حکمت های ربانی معرفی نموده اند که سرگردانی و گمراهی را به عنوان کیفر الهی به دنبال آورد(1).

ولایت الهی یک جریان تاریخی است که در همه شرایع حقه، ایمان آورندگان را به روشنایی و عدالت و آزادی رهنمون گشته و با ولایت های طاغوتی جنگیده است.

اگرچه ولایت در ابعاد مختلف زندگی آثار عمده ای دارد، اما ما در این نوشته، بر چهرة سیاسی آن متمرکز خواهیم شد تا هم از پراکندگی پرهیز کرده باشیم و هم به تفصیل ممل مبتلا نشویم.

ولایت در بعد سیاست

نکته ظریفی که در ولایت سیاسی دین، قابل ملاحظه می باشد، این است که گرچه ولایت از این زاویه بر حق فرماندهی و فرمانبری اطلاق می شود، لکن مسلماً هم در بعد فاعلی که به معنای فرماندهی و اقتدار و اختیار دخالت در امور اجتماعی است و هم در بعد قابلی که به معنای اطاعت، تسلیم و تبعیت از ولی امر باشد، در عشق و محبت دو طرف فاعلی و قابلی  ولایت نسبت به یکدیگر ریشه دارد که این حقیقت را شواهد قرآنی و روایی  و نظریات فقهی نیز تأیید می کنند.

این بدان معناست که انگیزه والی در تدبیر جامعه و دخالت در شؤون دیگران، خیرخواهی و مصلحت جویی است، نه قدرت طلبی؛ چنانکه در روایات مشاهده می شود، ائمه معصومین(ع) خود را از اینکه طالب قدرت و رقابت سیاسی باشند، تبرئه کرده اند. دوستداران مؤمن و عاشق اهل بیت به انگیزه محبت و پاک باختگی، تسلیم رهبران و زمامداران دین هستند، نه به خاطر ترس از خشم و خشونت آنان و شاید اطلاق لفظ ولایت بر حکومت در فرهنگ دینی برای نشان دادن این حقیقت باشد که جوهرة اصلی حکومت دینی را محبت تشکیل می دهد و بی تردید تهدید و مجازات، جنبة استثنایی خواهد داشت که با آن، متجاوزان و قانون شکنان را به تسلیم وا می دارد.

نکتة ظریف دیگر در ولایت سیاسی این است که گرچه لایة طبیعی و اصلی ولایت را عواطف و محبت تشکیل می دهد، لکن عواطف، نه در بعد فاعلی ولایت، مجوز دخالت در امور اجتماعی و زندگی دیگران می شود و نه در بعد قابلی، توجیه کننده فرمانبری و اطاعت از هر کسی خواهد بود؛ زیرا هم فرهنگ دینی ما و هم فرهنگ سیاسی غرب معاصر که شعار آزادی سر می دهد، هر دو با حکومت طبیعی(2) مخالفند. ازاین رو، می توان گفت در فرهنگ دینی ما لایة مهمتر ولایت را رخصت الهی به دخالت در امور اجتماعی و شؤون زندگی دیگران و یا به پیروی از رهبران تشکیل می دهد که یک امر اعتباری و تشریعی است؛ یعنی نه والی بدون اذن الهی، حق دخالت در امور اجتماعی و حکومتی را دارد و نه مردم بدون رخصت و اذن الهی حق دارند از هر کسی اطاعت و تبعیت کنند.

اجمالاً اختیار تصرف در شؤون اجتماعی در ولایت، مبتنی بر رخصت الهی است که مالکیت حقیقی مطلق دارد و مالکیت او نسبت به هستی افراد از مالکیت خود آنان قویتر است و بر همین اساس است که پیامبر در روز غدیر از مردم می پرسد که «الست اولی بکم من انفسکم؟» (حلّی، 1411ق، ص245). که همگان به او پاسخ مثبت دادند؛ زیرا اولویت تصرف پیامبر را انعکاسی از اقتدار ذاتی خداوند دانسته و تصرف او در شؤون اجتماعی دیگران را با اذن الهی و به نیابت از خداوند توجیه پذیر می دانستند(3).

بر اساس آنچه گذشت ولایت، بر دو لایه استوار است:

الف) لایه طبیعی و روانشناختی؛

ب) لایه تشریعی و اعتباری.

همچنین ولایت سیاسی در دو سطح قابل طرح می باشد:

1. ولایت شهروندان معمولی و هم سطح نسبت به همدیگر که منشأ اتحاد و همزیستی و خیرخواهی آنان خواهد بود؛ مثل ولایت مؤمنان (توبه(9): 71) و انصار، (انفال(8): 72) در قرآن.

2. ولایت رسول و امام و زعیم جامعه نسبت به رعیت و بالعکس.

مفهوم ولایت

ولایت در لغت بر معانی مختلفی اطلاق شده است.

«ولّاه»؛ یعنی به او نزدیک شد یا «ولی الشّئ و علیه»؛ یعنی قیام به تدبیر آن نمود یا «ولی فلاناً»؛ یعنی دوستش داشت یا «ولی فلاناً و علیه» او را کمک کرد و یا «ولی البلد» بر آن مسلط  گشت و استیلاء، به معنای پیروزشدن خواهد بود.

از همین کلمه، «موالات» به معنای متابعت و «توالی» به معنای تتابع به کار رفته است و «الولی» که بر خداوند اطلاق شده به معنای ناصر است یا به این معناست که خداوند متکفل امور جهان باشد و به این کار اقدام می کند و یا او مالک اشیاء است و در آنها تصرف می کند و یا گفته اند ولایت، متضمن و مشعر به تدبیر و قدرت و عمل می باشد(4).

بنابراین، ولایت در مفاهیم، نزدیکی، خویشاوندی، محبت و دوستی، کمک و نصرت، تدبیر و کفایت، تسلط و قدرت، پیروی و متابعت و امثال آنها بکار رفته است. بعضی از فرهنگ نویسان (مفردات راغب اصفهانی، ص533) و قرآن پژوهان (طباطبایی، بی تا، ج5، ص368) تلاش کرده اند همه این معانی را به یک ریشه برسانند.

چنانکه بعضی ها، موارد کاربردی این لفظ را مفاهیم استعاری آن شمرده اند (راغب اصفهانی، بی تا، ص553)، اما بعضی دیگر، مصادیق مختلف یگانه معنای اصلی آن دانسته اند (مصطفوی، 1358، ج13، ص225).

اکنون توجه به دو نکته، می تواند این بحث را کامل تر کند:

1. ولایت از پیچیدگی خاصی برخوردار است و به ویژه در مصداق ولایت دینی؛ مثل ولایت پیامبر و نواب خاص و عام او (علاوه بر تدبیر، تسلط، تلاش و محبت و نصرت و امثال آنها) رخصت الهی و خلافت از خداوند نیز در آن ملحوظ است؛ یعنی ولایت هم بر اقتدار ذاتی خداوند و هم بر اقتدار دیگران ـ که از طرف خداوند برای دخالت در امور اجتماعی و شؤون عمومی مربوط به زندگی مردمان پیدا می کنند ـ اطلاق می شود.

2. می توان گفت مفاهیم مختلفی که برای «ولایت» ذکر کرده اند، تشکیکی است و در بین آنها ناقص و کامل وجود دارد؛ یعنی مفاهیم کامل تری که برای آن مطرح شده، متضمن مفاهیم ناقص ترند، ولی در رأس همة آنها کامل ترین مفهوم آن، زعامت دینی و الهی است که در عین آنکه از اذن الهی به زعامت جامعه توسط والی پرده برمی دارد، متضمن تدبیر و تسلط  و نصرت و محبت و دیگر مفاهیم آن نیز خواهد بود؛ یعنی در ولایت دینی، به معنای اقتدار و قدرت مشروع، هم تدبیر وجود دارد و هم تسلط، هم نصرت وجود دارد و هم محبت و... .

حقیقت ولایت

در توضیح ولایت، مناسب این است که در کنار بحث لفظی و مناسبت های لغوی و بیان چرایی بکاررفتن این کلمه در مفهوم مورد نظر، به بررسی حقیقت ولایت نیز توجهی داشته باشیم. حقیقت ولایت دارای ابعاد و وجوه و عناصر پیچیده ای است که درک عمیق آن، با توجه به آنها ممکن و میسر باشد و در توضیح آنها می توان گفت:

ولایت در گام نخست، یک ریشه طبیعی و حقیقی و روانشناختی دارد که عبارتست از یک نوع احساس عشق و محبت و توجه ویژه یک طرف به طرف دیگر.

لکن از آنجا که وجود هر حقیقتی منشأ اثر است، حقیقت ولایت در این بعد نیز منشأ آثاری خواهد بود که به مناسبت موقعیت دو طرف ولایت، آثار ولایت در هر طرف، نسبت به طرف دیگر متفاوت می باشد.

یکی از آثار حقیقت روانشناختی ولایت قوی بر ضعیف، کمک به اوست و از آنجا که زندگی ما حاصل کمک الهی است، در قرآن، کلمات ولی و نصیر و یا مولی و نصیر به صورت مترادف بر خداوند اطلاق شده؛ مثل: «مَا لَکُم مِّن دُونِ اللّهِ مِن وَلِیٍّ وَلاَ نَصِیرٍ» (بقره(2): 107)؛ و جز خدا، ولیّ و یاوری برای شما نیست (و اوست که مصلحت شما را می داند و تعیین می کند).(5) یا «وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلَاکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِیرُ» (حج(22): 78)؛ و به خدا تمسک جویید که او مولا و سرپرست شماست. چه مولای خوب و چه یاور شایسته ای! و... و از آنجا که در این موارد، ولایت، منشأ نصرت است و نصرت، تجلی و ظهور ولایت، می شود گفت وحدت شایع صناعی دارند؛ یعنی ولایت عین نصرت و نصرت، عین ولایت خواهد بود.

یکی دیگر از آثار ولایت، هدایت و راهنمایی است، ولی با حساسیتی که نسبت به سرنوشت اولیای خود دارد، آنها را هدایت می کند و خداوند که به سرنوشت خلق توجه کامل دارد، پیامبران را به سوی مردم می فرستد تا آنان را در ابعاد فکری، اخلاقی و عملی به مقصد درست هدایت کنند: «وَمَن یَهْدِ اللّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِیَاء مِن دُونِهِ» (اسراء(17): 97)؛ هر کس را خدا هدایت کند، هدایت یافتة واقعی اوست و هر کس را (به خاطر اعمالش) گمراه سازد، هادیان و سرپرستانی غیر خدا برای او نخواهی یافت، دلیل بر ارتباط هدایت با ولایت است.

یکی دیگر از آثار ولایت، تدبیر امور زندگی و تنظیم روابط اجتماعی است که اگر نباشد، در زندگی مردم اخلال ایجاد می شود و خداوند که ولیّ مردم است، وضع امامت و حکومت را برای اولیای خود روشن می کند تا راه هرج و مرج و استبداد و سلطه طلبی بسته شود و مردم، زیر سایة حکومت مرضی خداوند، با آرامش و آسایش زندگی کنند.

یکی دیگر از آثار ولایت، رفع اختلافات است که به صورت طبیعی در جامعه حاصل می شود و خداوند که ولیّ مردم است، نسبت به حل و فصل آنها اقدام می کند تا حق به حق دار برسد و خصومت را، به صورت حق و عادلانه از میان بردارد. خداوند می فرماید: «ای داوود! ما تو را خلیفه خود در آن سرزمین قرار دادیم، پس به حق در میان شان داوری کن و از هوی پیروی مکن که تو را گمراه کند و آنان که راه خدا را گم کنند، چون روز حساب را فراموش کرده گرفتار عذاب دردناک  شوند» (ص(38): 26). در آیه دیگر می فرماید: «... پس خداوند انبیاء را که مژده رسان و بیم دهنده بودند و همراهشان کتاب به حق فرستاد تا میان مردم در آنچه اختلاف دارند، داوری کنند...» (بقره(2): 213).

آنچه گذشت، آثار ولایت طرف نیرومند بر ضعیف و نیازمند است؛ مثل ولایت خدا به بندگان، لکن ولایت در طرف ضعیف نیز نسبت به طرف نیرومندی که از کمک و هدایت و تدبیر ضعیف بی نیاز است، آثاری دارد.

یکی از آثار ولایت ضعیف به قوی ـ مثل ولایت مردم به خدا و رسول و اولی الامرـ اطاعت و متابعت فرامین آنهاست که می فرماید: «إِنْ أَوْلِیَآؤُهُ إِلاَّ الْمُتَّقُون» (انفال(8): 34) یا در آیة دیگر می فرماید: «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ» (آل عمران(3): 68).

یکی دیگر از آثار آن، اهتمام طرف ضعیف به اهداف و منویات اولیای نیرومند خویش است.

آثار دیگر آن، کمک به سرکوب دشمنان دین و جهاد در راه خداست.

از اینجاست که می توان گفت ولایت، حقیقتی اضافی، پیچیده و ذو وجوه و غالباً اجتماعی است که متناسب با ضعف و قدرت اولیاء می تواند در کمک کردن، راهنمایی نمودن، تدبیر امور اجتماعی، تقنین قوانین، داوری و قضاوت و نیز در متابعت از دین، حمایت از پیامبر، فرمانبری از اولیای الهی و... ظهور و نمود و در واقع با آنها اتحاد و عینیت داشته باشد تا آنجا که بر هر یک از آنها به عنوان یک مصداق روشن، اطلاق می شود و می توان گفت اطلاق لفظ ولایت بر آثاری؛ مثل نصرت، قرابت، تدبیر و... از همین جهت باشد که اینها همه جلوه ها و چهره ها و ابعاد آن شمرده می شوند، ولی در رأس همه، ولایت دینی و حاکمیت دین در فرماندهی اولیای خدا و فرمانبری مردمان تجلی یابد که حاصل عشق و محبت هر یک از دو طرف به طرف مقابل باشد. اولیاء به خاطر محبت به مردم تأمین مصلحت و تحقق اهدافشان به آنها فرمان دهند و مردم به خاطر عشق به زعمای از ایشان فرمان برند و به نظر می رسد که جوهرة اصلی حاکمیت، در همین امر خلاصه می شود.

اصلی ترین عناصر ولایت

در ولایت، دو عنصر جوهری یا دو لایة اساسی را می توان نام برد که هر یک از آن دو به لحاظ خاصی از اهمیت ویژه ای برخوردار می باشند:

اهمیت عنصر نخست؛ یعنی لایة روانشناختی ولایت در این است که می توان به عنوان عنصر مشترک و مقوّم اصلی مصادیق گوناگون ولایت؛ اعم از مشروع و نامشروع در وسیع ترین سطح بر آن تأکید نمود؛ لایه ای طبیعی و تکوینی که در طول تاریخ، سطح جهان و کلیه جوامع، انسانها را به انسان یا موجود دیگری مرتبط می سازد و اهداف و روش و رفتار فردی و اجتماعی آنان را تحت تأثیر قرار می دهد.

عنصر دوم؛ اقتدار مشروعیت و اعتباربخشی و امضای آن از طرف شارع مقدس است که حق ولایت و حاکمیت و اقتدار، ذاتاً متعلق به او باشد. اهمیت این عنصر در این است که مجوز دخالت انسان در اموری خواهد بود که خود به خود و در وضع طبیعی، اجازه دخالت در آنها را ندارد. فقهاء و سیاست پژوهان اسلام محمدی و دین حق و فیلسوفان آزاداندیش غرب در این امر وحدت نظر دارند. فقهای امامیه بر این امر اتفاق دارند که هیچکس بدون رخصت شرعی و دینی نمی تواند در زندگی دیگران دخالت کند و بعضی از ایشان با طرح قاعده کلی «لا ولایة لاحد علی احد» بر این امر تأکید کرده اند (نراقی، بی تا، ص185).

فیلسوفان آزاداندیش غرب نیز بر این امر اتفاق دارند که انسان در وضع طبیعی آزاد است (Locke, 1960, N.22, p.283 Rousseau, 1950, p.3;) و می توان گفت این دو سخن، کاملاً به هم مربوط و همانند دو روی یک سکه و دو حقیقت به هم پیوستة مربوط به وضعیت طبیعی انسان و جامعه، قبل از شریعت و قانون و سیاست و حکومت و پیمان باشد که یکی به زبان فقهای ما جاری شده و دیگری به زبان بعضی از فیلسوفان آزاداندیش غرب؛ زیرا آزادی انسان که شعار این فیلسوفان است، مفهومی جز این ندارد(6) که در وضع طبیعی و با قطع نظر از شریعت و ولایت و پیمان و امثال آنها هیچکس حق ندارد در زندگی دیگری با امر و نهی خود دخالت و اعمال قدرت کند و این معنای همان قاعده کلی «لا ولایة لاحد علی احد» خواهد بود که فقهای ما مطرح نموده اند(7).

اشارات قرآنی به عناصر ولایت

آیات قرآن با دلالت ها و اشارات خود نسبت به عناصر ولایت و ویژگیهای آنها به ما آگاهی می دهند و ما در اینجا در دو بند، تعدادی از آیات را نقل می کنیم که به دو عنصر اصیل ولایت مربوط می شوند:

1. دلیل بر وجود عنصر روانشناختی یا لایة طبیعی که جوهر و مقوّم ولایت می باشد، آیات متعددی از قرآن مجید است که دامنه ای وسیع تر و قلمروی گسترده تر از جامعه اسلامی و حکومت دینی حق و مورد نظر اهل بیت را برای ولایت ترسیم کرده و اصطلاح ولایت را ـ علاوه بر اقتدار شرعی برآمده از اذن و رخصت الهی ـ بر ارتباط گنهکاران با شیاطین کفار یا غیر اهل حق با طواغیت نیز اطلاق کرده اند؛ مثل آیات نود و سه سورة مبارکة انفال، نوزده سورة مبارکة جاثیه، بیست و هفت سورة مبارکة اعراف، صد و نوزده سورة مبارکة نساء و دویست و پنجاه و هفت سورة مبارکة بقره(8) مسلّماً منظور از ولایت در اینگونه آیات، چیزی جز لایۀ طبیعی و عنصر روانشناختی آن نیست که منشأ تبعیت، نصرت و قرابت آنها شده آنها را بیش از پیش به هم نزدیک می کند، روش و منش و رفتارشان را تحت تأثیر قرار می دهد.

 حقیقتی که گرچه در بعضی شرایط ممکن است زمینه ساز اعتبار قدرت و حکومتی را نیز فراهم کند، ولی حداکثر، حاصل آن، یک قدرت طاغوتی و حکومتی خواهد بود که فاقد رخصت الهی و موازین شرعی مورد تأکید در دین حق و مکتب اهل بیت می باشد. بنابراین، عنصر روانشناختی ولایت، حقیقتی بسیار گسترده در کلیه جوامع بشری در طول تاریخ و جغرافیای جهان است.

2. دلیل بر عنصر دیگر که شرط صحت، کمال، حقانیت و مشروعیت ولایت باشد، آیات دیگری از قرآن است که عنصر دیگری از ولایت، غیر از عنصر فوق را مورد توجه و تأکید قرار می دهد؛ عنصری که گسترده نیست و در هر ولایتی یا در هر جامعه ای وجود ندارد و هر حکومتی را پوشش نمی دهد و صرفاً جوامعی را که بر محور توحید و خداپرستی تأسیس شده، حکومتش بر مبنای ولایت الهی استوار، نظامش با اذن و رخصت او اعتبار و زعامتش به نیابت از انبیاء و ائمه و اولیاء الهی برقرار شده باشد، تأیید می کند.

اینگونه آیات از یک جعل تشریعی و اعتبار الهی خبر می دهند که می توان به عنوان فصل ممیز و شاخصۀ اصلی ولایت دینی در اسلام محمدی و مکتب اهل بیت، بر آن تأکید نمود و آن را فارق اصلی میان ولایت های درست و نادرست، الهی، طاغوتی، عادل و جائر در فقه، کلام و فرهنگ شیعه دانست. این آیات معمولاً با استفاده از تعابیر ولایت، سلطنت، خلافت، امامت و عهد، مستقیم و غیر مستقیم، دلالت دارند بر اینکه هرگونه ولایتی ـ جزئی باشد یا کلی ـ می بایست منشأ الهی داشته باشد. در غیر این  صورت، جائر، غصبی و طاغوتی است و منجر به دخالت غیر مجاز عده ای در زندگی دیگران و شکستن حریم خدا و خلق و در هم شکستن آزادی طبیعی انسان می شود. آیاتی؛ مثل «وَاجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنکَ وَلِیّاً» (نساء(4): 75)؛ و از جانب خود، یار و یاوری برای ما تعیین فرما ـ که از زبان مظلومان از درگاه خدا درخواست می کند که یک ولیّ از جانب خود برای ما قرار ده ـ . «وَمَن قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَاناً» (اسرا(17): 33)؛ و آن کس که مظلوم کشته شده برای ولیّش سلطه (و حق قصاص) قرار دادیم، اما در قتل اسراف نکند؛ چرا که او مورد حمایت است که خداوند، حق قصاص و قدرت قانونی را به ولیّ دم مقتول می دهد. «یَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُم بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ» (ص(38): 26)؛ من تو را خلیفه خود قرار دادم تا حق  قضاوت داشته باشی، پس به حق حکم کن و از هوی و خواسته دل پیروی مکن.

به ابراهیم(ع)، پس از سربلند بیرون آمدن از امتحاناتش می فرماید: «قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِن ذُرِّیَّتِی قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ» (بقره(2): 124)؛ من تو را امام مردم قرار دادم (و دربارۀ ذریه اش می فرماید:) ولایت من به ستمکاران نمی رسد. «وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا» (سجده(32): 24)؛ و از آنان امامان (و پیشوایانی) قرار دادیم که به فرمان ما (مردم را) هدایت می کردند؛ چون شکیبایی نمودند و مشابه آن، آیۀ73 از سورۀ انبیاء که نشان می دهد ائمه حق، کسانی هستند که خداوند آنها را پیشوای مردمان قرار می دهد و به فرمان خدا به زعامت می رسند و به زمامداری مردمان اهتمام می ورزند.

بعضی دیگر از آیات قرآن مجید، فرمان به اطاعت اولیای الهی می دهند؛ مثل «أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ...» (نساء(4): 59)؛ اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولوالامر (اوصیای پیامبر) را و بعضی دیگر از طریق حصر، ولایت های غیر الهی را نفی می کند؛ مثل: «إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ» (مائده(5): 55)؛ ولیّ شما فقط خدا و رسول خدا و زعیم و امامی است که خداوند تعیین نموده و با ذکر مشخصاتی در این آیه، او را  به مردم معرفی می کند.

دو نکته در دو آیه اخیر

در تکمیل این بحث توجه به دو نکته لازم است:

نخست آنکه بعضی از این آیات، ولایت خدا و رسول و امام را در کنار هم یک باره مطرح نموده تا نشان دهند که همسو و در طول هم هستند و تعارضی در میان آنها نیست، لکن باید به وجود یک تفاوت اساسی در بین آنها توجه نمود که ولایت الهی ثبوتاً ذاتی خداوند است و نیازی به جعل و اعتبار از سوی مقام دیگری ندارد و اثباتاً هم عقلی است؛ یعنی عقل، مستقلاً با تجزیه و تحلیل و استدلال خود می تواند ولایت الهی را درک کند، لکن ولایت رسول و امام ثبوتاً یک ولایت اعتباری و اعطایی است که از طرف خداوند برای آن دو اعتبار و قرار داده شده و اثباتاً نیز باید به مردم از طریق وحی و امثال آن اعلام شود.

لکن در دلالت مطابقی این آیه بر ولایت خدا و رسول و امام و دلالت التزامی آن بر لزوم اطاعت مردم از آنان شک و تردیدی وجود ندارد.

دوم آنکه آیة دیگر، فرمان به اطاعت خدا و رسول و امام می دهد تا نشان دهد که اطاعت آنان در طول هم و عین یکدیگرند و تعارضی با هم ندارند، لکن در اینجا نیز یک فرق اساسی بین فرمان به اطاعت از خدا با فرمان به اطاعت از رسول و امام وجود دارد؛ به این معنا که وجوب اطاعت از خداوند را عقل، با قطع نظر از آیات، می فهمد و خود مستقلاً از راه تجزیه و تحلیل موجودات و بر اساس استدلال و برهان و با تکیه بر مقدمات منطقی، حکم به وجوب اطاعت از خداوند را صادر می کند.

ازاین رو، بزرگان ما گفته اند فرمان «اطیعوا الله» در قرآن مجید، یک حکم مولوی نیست، بلکه ارشاد به حکم عقل می باشد(مشکینی، 1431ق، ص75)، لکن فرمان «أَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ» یک حکم مولوی است و وجوب اطاعت رسول و اولی الامر، تنها و تنها با استناد به فرمان خدا در قرآن توجیه پذیر می باشد و بدون آن، عقل مستقلاً قادر به درک آن نیست، لکن در دلالت مطابقی این آیه بر وجوب اطاعت مردم از خدا و رسول و امام و دلالت التزامی آن بر ولایت آنان شک و تردیدی وجود ندارد.

 بنابراین، هر دو آیۀ (سورة نساء، آیة 59 و سورۀ مائده، آیۀ 55) بر یک حقیقت تأکید کرده اند، با این تفاوت که دلالت مطابقی هر یک، دلالت التزامی دیگری است و بالعکس.

 

پی نوشت:

1. المقر بصدقه حی و ان کان میتاً و المنکر له میت و ان کان حیاً اذ الحیاۀ هی حیاة النفس بالمعرفۀ و الموت هو موتها بالجهالة» (ملّاصالح مازندرانی، شرح اصول کافی، ج6، ص145؛ محمدباقر مجلسی، مرآۀ العقول، ج5، ص2و13).

2.  طرفداران مکتب حقوق طبیعی، رابطه ارباب و بردگی، زناشویی و حکومتی را کم و بیش طبیعی می دانند؛ به ویژه در مورد حکومت، جامعه انسانی را همانند زنبور عسل، ساخته و پرداخته طبیعت دانسته اند، برخلاف قراردادگرایان که روابط نامبرده را حاصل قرارداد دانسته اند و قرارداد اجتماعی را سرچشمه تحقق جامعه مدنی و منشأ وجود جامعه سیاسی قلمداد کرده اند و سابقۀ اختلاف این دو گروه، به هزاران سال قبل می رسد. در این زمینه (ر.ک: افلاطون، جمهوری، ص2 و قوانین، ص3؛ ارسطو، سیاست، ص2 به بعد)؛ وت جونز، خداوندان اندیشة سیاسی، (مایکل. ب. فاستر، ترجمۀ جواد شیخ الاسلامی، ج1، ص27-197؛ محمدحسین اسکندری، حقوق طبیعی، قراردادگرایی و حاکمیت، ص126-125).

3.  چنانکه در منابع شیعه و اهل سنت با تعابیر مختلف از آن یاد کرده اند؛ چون قرب الاسناد حمیری، ص431، اسرار التوحید شیخ صدوق، ترجمۀ اردکانی، ص430، ارشاد شیخ مفید، ج2، ص403، کمال الدین و تمام النعمة شیخ صدوق، ص337، کتاب السّنۀ ابن ابی عاصم، ص593 و المعجم الکبیر طبرانی، ج5، ص195. در واقع، پیامبر با عنوان سفیر و فرستادۀ الهی این سخن را می گوید و بر ولایت الهی تکیه و تأکید می کند؛ خداوندی که همه چیز را او می آفریند و اگر خواست می تواند همه را نابود کند، پس نسبت به تصرف در هر چیز اولویت دارد.

4.  ر.ک: مقایس اللغة؛ لسان العرب؛ مصباح المنیر؛ معجم الوسیط و دیگر کتب لغت.

5. در این زمینه می توان به آیات دیگری؛ همچون سورۀ توبه، آیۀ 116، سورۀ عنکبوت، آیۀ 22 و سوره شوری، آیۀ 31 رجوع کرد؛ چنانکه در آیات 120 سورة بقره، 74 سورۀ توبه و 8 سورۀ شوری نیز ولی و نصیر به  صورت مترادف بکار رفته اند.

6. جان لاک» خود به این مفهوم تصریح کرده می گوید: «آزادی طبیعی انسان به این است که باید از هر قدرت برتر روی زمین آزاد باشد»(John, Lock, two treatises of Jovernment, p.269) .

7.  قراردادگرایان معتقدند در وضعیت طبیعی؛ یعنی قبل از قرارداد اجتماعی، حکومتی در جامعه وجود ندارد و همه آزادند؛ به این معنا که دخالت و اعمال ولایت دیگران در زندگی آنها توجیه درستی ندارد؛ چنانکه لاک می گوید: «آزادی طبیعی انسان به این معناست که باید از هر قدرت برتر زمینی آزاد باشد».

The natural liberty of man is to be free from any superior power on earth.

فقهای ما هم معتقدند: «هیچ حکومتی جز از طریق دین و وحی و رخصت شرعی و اذن الهی صحت و مشروعیت نیابد و بنابراین، طبیعت نمی تواند توجیه درستی برای دخالت در زندگی دیگران و تشکیل حکومت باشد. در این زمینه ملااحمد نراقی می گوید: «لاشک ان الاصل عدم ثبوت ولایۀ احد علی احد الا من ولاۀ الله سبحانه او رسوله او احد من اوصیائه علی احد فی امر» (ملااحمد نراقی، عوائد الایام، ص185).

و از فلاسفه غرب، جان لاک معتقد است که قرارداد اجتماعی سبب می شود افراد به جامعه داخل شوند و دولتی تشکیل دهند که هم قانونگذار، هم مجری و هم داور باشد؛ یعنی قبل از قرارداد و در وضع طبیعی حکومتی وجود ندارد.

CF, two treatises of government, book II, chap. VI. P. 300.

«ژان ژاک روسو» هم می گوید: «نظام اجتماعی یک حق مقدس است که پایه حقوق دیگر محسوب می شود، مع هذا این حق از طبیعت سرچشمه نمی گیرد، پس بر روی قراردادها استوار است» (ژان ژاک روسو، قرارداد اجتماعی، ترجمۀ منوچهر کیا، ص5).

8.  آیات مذکور به ترتیب عبارتند از: «وَالَّذینَ کَفَرُواْ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ» (انفال(8): 73)؛ «وإِنَّ الظَّالِمِینَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ» (جاثیه(45): 19)؛ «إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاء لِلَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ» (اعراف(7): 27)؛ «یَتَّخِذِ الشَّیْطَانَ وَلِیًّا مِّن دُونِ اللّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُّبِیناً» (نساء(4): 119)؛ «وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ» (بقره(2): 257).

 

منابع و مآخذ

          1.     قرآن کریم.

          2.     نهج البلاغه.

          3.     ابن ابی عاصم، احمد، کتاب‌ السّنة فی‌ احادیث‌ الصفات‌ علی‌ طریق‌ السلف‌، دمشق‌: بی نا، 1985م.

          4.     ابن فارس، احمد، معجم مقائیس اللغۀ، بی جا: الدار الاسلامیة، 1410ق.

          5.     ابن منظور، محمدبن مکرم، لسان العرب، بیروت: دارالاحیاء التراث العربی، 1408ق.

          6.     اردکانی، محمدعلی، اسرار التوحید، تهران: انتشارات علمیۀ الاسلامیۀ، بی تا.

          7.     ارسطو، سیاست، ترجمۀ دکترحمید عنایت، تهران: انتشارات کتابهای جیبی، 1358.

          8.     اسکندری، محمدحسین، حقوق طبیعی، قراردادگرایی و حاکمیت، قم: پژوهشگاه حوزه و دانشگاه و سمت، 1391.

          9.     افلاطون، جمهوری، ترجمة بهزاد سبزی، تهران: انتشارات حکمت، 1387.

       10.     جونز، وت، خداوندان اندیشه سیاسی، ترجمۀ جواد شیخ الاسلام، تهران: امیرکبیر، 1392.

       11.     حر عاملی، محمدبن الحسن، وسائل الشیعه، ج1، قم: مؤسسه آل البیت: لاحیاء التراث، 1403ق.

       12.     -------------------، وسائل الشیعه، ج1، تهران: منشورات مکتبة الاسلامیة، بی تا.

       13.     حلی، حسن بن یوسف، کشف الیقین فی فضائل امیرالمؤمنین، تصحیح و تحقیق حسین درگاهی، تهران: نشر وزارت ارشاد، 1411ق.

       14.     حمیری، عبدالله بن جعفر، قرب الاسناد، قم: مؤسسه آل البیت:، 1413ق.

       15.     راغب اصفهانی، حسین بن محمد، مفردات راغب، تحقیق و ضبط: محمدسید گیلانی، تهران: المکتبۀ المرتضویۀ، بی تا.

       16.     روسو، ژان ژاک، قرارداد اجتماعی یا اصول حقوق سیاسی، ترجمۀ منوچهر کیا، تهران: انتشارات گنجینه، چ3، 1366.

       17.     شیخ صدوق، محمدبن علی، کمال الدین و تمام النعمۀ، قم: مؤسسه نشر اسلامی، 1405ق.

       18.     صدر، سیدمحمدباقر، الاسلام یقود الحیاۀ، بغداد: تصدر عن مجمع الثقلین العلمی، مطبعة المعارف، چ3، 1425ق.

       19.     طبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الکبیر، قاهره: مکتب ابن تیمیه، بی تا.

       20.     طباطبایی، سیدمحمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج5، قم: منشورات جامعۀ المدرسین بالحوزۀ العلمیۀ، بی تا.

       21.     فیومی، احمدبن محمد، مصباح المنیر، قم: دارالحجرۀ، 1414ق.

       22.     کلینی، محمدبن یعقوب، اصول کافی، ج1، 2، 8 و9، بیروت: دارالاضواء، 1413ق.

       23.     مازندرانی، ملّاصالح، شرح اصول کافی، ج6، تهران: مکتبۀ الاسلامیۀ، 1382.

       24.     مشکینی، علی، اصطلاحات الاصول و معظم ابحاثها، بیروت: منشورات الرضا7، 1431ق.

       25.     مجلسی، محمدباقر، مرآة العقول فی شرح اخبار آل الرسول9، ج5، تهران: دارالکتب الاسلامیه، چ2، 1363.

       26.     مصطفی، ابراهیم و دیگران، معجم الوسیط، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1382.

       27.     مصطفوی، سیدحسن، التحقیق فی کلمات القرآن، ج13، تهران: مرکز نشر آثار علامه مصطفوی، 1358.

       28.     مفید، محمدبن محمد، الارشاد، قم: کنگره شیخ مفید، 1413ق.

       29.     نراقی، ملااحمد، عوائد الایام، قم: منشورات و مکتبۀ البصیرتی، بی تا.

      30.     Rousseau, jean Jacques. the social contract. And discourses. Translated with an introduction by G.D.H coale. New York and London. Every man's library, 1950.

      31.     Lock, John. two treatises of government. Peter laslet. Reprinted. 1991. New York. Cambridge university press, 1960.

 

محمدحسین اسکندری: عضو هیأت علمی پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.

فصلنامه حکومت اسلامی شماره 74.




نگارنده : fatehan02 در 1394/11/1 20:42:38


نظرات :